-
روزی دلم تنگ بود
چهارشنبه 12 شهریور 1404 12:07
روزی دلم تنگ بود دل تنگی که همیشگی بود در خلوت خویش کسی صدایم زد مادرم بود نگاهش کردم نگاهی به وسعت یک باغ باغ پر از گل چای آورد چای داغ اما به خنکای مهر لبخندی زد پسرم فکر نکن عاشقی کوریست جنون و دیوانگیست زودگذر جوانیست و من پر از بغض در گلو لبخند میزدم و خندیدم خندهای پر از غم ولی در دل گفتم عشق کوری نیست جنون...
-
زن خوب،
چهارشنبه 12 شهریور 1404 12:05
زن خوب، ترانهایست از عشق بیپایان که در جان جهان میپیچد. سیدحسن نبی پور
-
این صدای ناامیدی است که در گوشم زمزمه میشود،
چهارشنبه 12 شهریور 1404 12:05
این صدای ناامیدی است که در گوشم زمزمه میشود، و تصویری ملموس در خیالم که دیدگانم، پردههای نمایش این خیالاند. چه بگویم؟ چه بگویم؟ که گرد و خاکِ این گردباد در دلِ خاکستریام نشسته و آن را تیره و تارتر کرده است؟ چشمهای سرخم خیرهاند به آشوبِ زمین، وطنم. قرصِ ماهِ خونین در ظلمت در آسمان خودنمایی میکند؛ اما در این...
-
فرقی ندارد با تو من باران ببارم یا که برف
چهارشنبه 12 شهریور 1404 12:04
فرقی ندارد با تو من باران ببارم یا که برف دشت پر از یاس و امید؛ من گل بچینم یا علف در چشمهایت یکسره خورشید بازی می کند بیت غزل خوان منی؛ با گریه بازم یا شعف دریا و ساحل خسته از تنهایی بی انتهاست فرقی ندارد اشکها بر ماسه ریزد یا صدف سر می کشد از پنجره یاسی که گلدانش شکست آن شب که می رقصید ماه با سازهای تار و دف در لابه...
-
تو معبـودی تو برهـانی ، تو آن بـت هایِ ویـرانی
چهارشنبه 12 شهریور 1404 12:02
تو معبـودی تو برهـانی ، تو آن بـت هایِ ویـرانی توآن منجـیِ شهـرآشـوب ، دراین دنیـایِ حیـرانی درون چشمهایت صلح ، میانِ پیکـرت جنگ است شکــوهِ سرزمینـی دور ، بلنـدی هایِ جــولانی و پردیــس خـدا زیبــاییش را از تنــت آموخت که تو تنــدیسی از زیباترین شیــدایِ دورانــی براِیِ خلقــتِ ایـن دست هایِ بی شکیــبِ مــن تــو آن...
-
کاش برگردی شبی آروم من
سهشنبه 11 شهریور 1404 10:57
کاش برگردی شبی آروم من خستهام با کلبهای لبریزِ درد قلب من غمگینه بی آغوش تو بی تو گیجم توی این شبهای سرد عاشقی هستم که حالم خوب نیست تا ابد لعنت به این تقدیر من با وجودِت مرهمم بودی، ولی سوخت آخر با غمِت این روح و تن خستهام بس دائما در حسرتم تار شد چِشمای من از انتظار لحظههای تلخ دارم بعد تو بی تو واسم سخت شد این...
-
بعضی از رابطهها
سهشنبه 11 شهریور 1404 10:56
بعضی از رابطهها مثل چای مانده در استکان نه گرماند نه آنقدر سرد که راحت فراموششان کنی... گساند طوری که نمیدانی باید قورتشان بدهی یا از دهانت بیرون بریزی. آدمهایی هستند که خاطرهشان مثل پوست نارس خرمالو به دندان میمانند؛ نه تلخ، نه شیرین، فقط گس. فقط... یک جوری گیر میکنند وسط خلق و دلتنگی. مجتبی رنجبری احمدآبادی
-
در بزمِ خیالِ خود، از عالم و آدم دور
سهشنبه 11 شهریور 1404 10:55
در بزمِ خیالِ خود، از عالم و آدم دور میسازم جهانی نو، با آرزوهای پر نور چه دلگشاست این خلوت، که در آن بوی خوشبختی است هر آنچه دلم خواهد، در این خیالِ بیمرز، هستی است شادم ز شور این مستی، رها از قیدِ هر بندی من با خودم اینجا، در این رویایِ خرسندی به دورم از هر چه دورم، فارغ از هر غم و غوغا در باغِ خیالِ خویشم، همیشه...
-
در فکر تو بودم که هوایت به سرم زد
سهشنبه 11 شهریور 1404 10:54
در فکر تو بودم که هوایت به سرم زد آتش به دل و دیده و این بال و پرم زد یادم نرود آن شب مهتاب که گفتی شعر و غزلت بوسه به چشمان ترم زد ما را نه توان رخ زیبای نگارست که عمریست تصویر تو و آن گل زیبای بهاران به برم زد زیباتر از آن نیست ندیدم و نجویید اندیشه به چشمان تو آن خالق زیبا جگرم زد خواندم به هوایت غزلی تا که بگویم...
-
میدانم، او در کنار دیگری است،
سهشنبه 11 شهریور 1404 10:53
میدانم، او در کنار دیگری است، آغوشش، گرمِ دیگری، خندههایش، پر از نورِ دیگری، و من، چون شاخهای تنها در باد پاییزی، میلرزم، بیآنکه صدایم به برگها برسد. قلبم پارهپاره است، مثل آسمانی که پس از طوفان، ابرهای خاکستری و نور نارنجی خورشید را در خود دارد، و من، چون سنگی در کف رودخانه آرام گرفته، میگذرم میان جریانهای...
-
قلم بنویس دردی را که درسینه نهان دارم
دوشنبه 10 شهریور 1404 12:10
قلم بنویس دردی را که درسینه نهان دارم شکایت ها من از دنیایِ بس نا مهربان دارم نشد راضی ببیند لحظه ای خندان لبانم را زجورش جایِ اشکم خون همی دردیدگان دارم به آتش می کشد هردم وجودم تا بسوزم من هزاران درد بی درمان ز بیدادش به جان دارم ندیدم مهربان باشد کمی با من تو ای دنیا که تا بر خود ببالم پشتبانی چون جهان دارم کجا در...
-
میدانم، اما باز هم میخواهم عاشق باشم،
دوشنبه 10 شهریور 1404 12:09
میدانم، اما باز هم میخواهم عاشق باشم، در سکوت، میان قابهای طبیعت، که هر لحظه، یک رنگ از او و یک قطره از درد من دارد. خورشید صبحگاهی، بر بالای تپهها میتابد، و من، با قلبی شکسته، میآیم، میان چمنهای بلند و شبنم، به دنبال گرمایی که دیگر مال من نیست. پرندگان، با آوازشان، خاطرهها را میسازند، و من، میایستم،...
-
هوا قند است
دوشنبه 10 شهریور 1404 12:08
هوا قند است وقتی کنارت مینشینم زمان، طعمِ کودکانهی آدامس میگیرد و خندههایت بهار را به پیراهنم میدوزد. وقتی صدایت مثل قهوهی داغ صبحگاهی حواس خوابزدهام را بیدار میکند و جهان، برای لحظهای نه سیاست میشناسد نه زخم. وقتی بودنت از دیوارهای خستهی خانه میگذرد و اتاق، پر میشود از روشناییِ سادهی نفسهایت. وقتی...
-
همدمی دلخسته رفت و دیگری
دوشنبه 10 شهریور 1404 12:07
همدمی دلخسته رفت و دیگری آمد و در دل به همدردی نشست یادگاری هر چه بود از بین برد در تصور ساحت بُت را شکست بعد از آن خانه تکانی هر بهار بذر شکاکی دل ویرانه کاشت از من درمانده ی بیخواب و خور انتظار عاشقی دیوانه داشت ناشکیبا بود و در وهم و حسود چشم از میدان خالی بر نداشت جای خالی را به رفتاری عجیب کهنه گلدانی خیالی می...
-
در امتداد صبری که خاک شده
دوشنبه 10 شهریور 1404 12:06
در امتداد صبری که خاک شده ریشهها نام تو را با زبانِ بیزمانی میخوانند. من بر شاخهی پنجمِ سکوت چیزی شبیه حضور تو را آویختهام که نه پرندهست نه پرواز نه حتی ترس از افتادن. ساعت را واژگون کردهام تا دقیقهها از پایین به بالا بریزند شاید زمان، خودش را گول بزند و تو بیخبر بر صفحهای که دیگر نمی چرخد برگردی. باد تنها...
-
گفتمش زیبایی؟
یکشنبه 9 شهریور 1404 12:29
گفتمش زیبایی؟ گفت: رویاهایم را آرایش میکنم، مثل شوقی که در باد رقص میزند. سیدحسن نبی پور
-
بانو
یکشنبه 9 شهریور 1404 12:28
بانو آنقدر برای رسیدن به تو کفشهایم را تابهتا پوشیدم که شبیه هم شدند اکنون نمیدانم کدام راست است کدام چپ؟ من برای آغوشِ تو تمامِ تو را خرج کردم افتادم به تهِ راه با آغوشی سرد و مهآلود طیبه ایرانیان
-
جویبار خاطرات،
یکشنبه 9 شهریور 1404 12:28
جویبار خاطرات، از چشمان خمار و پرصداقتت سرچشمه میگیرد. من، آیدایی بیشاملو، چون پرندهای مهاجر، بیهمسفر، به انتظارت در جادهی بیانتهای لحظهها ایستادهام. هنوز در مشامم بوی عشق خونآلودی است؛ بوی رها شدن در پرتگاه پرتلاطم عشق نافرجام. زود بود… آری،بسیار زود بود برای من که جسم بیجانم، در رویای خویش عاشقت بود، به...
-
ز عجز طبع خود از روی اشتباه به تو
یکشنبه 9 شهریور 1404 12:27
ز عجز طبع خود از روی اشتباه به تو مرا ببخش که گفتم دوباره ماه به تو دگر چه قدر تماشای تو مرا باشد؟ که مانده آینه در حسرت نگاه به تو همیشه قسمت اول نصیب خورشید است که سر زند به روی باز هر پگاه به تو مگر که می شود اصلا برانی از لطفت کسی که آورد ای مهربان پناه به تو به صف کشیدن مژگانت حکمتی دارد که داده اند به هر دیده یک...
-
"تو نباید ببینی."
یکشنبه 9 شهریور 1404 12:27
"تو نباید ببینی." با دستان زخمیم جای پای خونین را می پوشانم. " نه نمی گذارم." گل های ریز رقصان را سوگوارانه در جایای کهنه ام می کارم. مدفون گلباران. گلها کودک خون میشوند. جای پا تشنه است. "ای رود جاری شو. جاری شو و بشوی قدم های پیرم را. پاک کن از دل کوه بودن حقیری را که بی اشک می گریست."...
-
دستانت را به من بسپار
شنبه 8 شهریور 1404 11:12
دستانت را به من بسپار چمدانت را ببند ، آماده باش دور شویم از میان این آشوب ها عرف جامعه صد من یه غاز است تو عبور کن از تمام این کلیشه ها من کودکی خردسال من را دراغوش بکش تو خود ، طفل دختری زیبا و ساکت حبس کن خود را در آغوش گرم من این حبس امن ترین زندان است برای تو ! تو رفتی به روی آن تخته سنگ بنشستی تماشا میکردی...
-
اینجاشرایط در...
شنبه 8 شهریور 1404 11:11
اینجا شرایط در هجومی اضطراری ست زخم تمامِ دشنه ها سمی و کاری ست دیگر کسی رحمی به حال ما ندارد در فکر هر کس دوشِ بی جان و سواری ست دست کسی در دست های شاپرک نیست دیدی که گرگی بی امان در فکر یاری ست؟! کس در غم دل های ما سهمی ندارد آدم از این انسانِ بی قابل فراری ست حتی خدا می گِـریَـد، از رفتارِ آدم اینجا همین سرکوب ها...
-
باطعم یک ترانه
شنبه 8 شهریور 1404 11:09
با طعم یک ترانه ی مزمن مثال شعر با من ز شور لبت جام ها بنوش در شهر با خیال تو آغوش می کشم یأس امید را بسان آشنا به دوش زلف شب و سبوی غزل جام عمر پیش با خامه ی زمان سفر مدعا به دوش منزل بسان حال غم آلود یک نفر در وادی یی امل می ناز نوا بنوش تصویر یک نگاه من و بغض در گلو با آه نا مروت یک انحنا به دوش شهاب الدین وفایی
-
شاعرپیردست
شنبه 8 شهریور 1404 11:08
شاعر پیر دست بر روی سینه گفت: هنوز هم اگر این زمین را شخم بزنند ،چیزی می روید غزلی ،قصیده ای یا ترانه ای . اما این بار اگر به جای باران ، او بیاید.! سید سجاد عبدالهی موسوی
-
عابری گم شده ام
شنبه 8 شهریور 1404 11:06
عابری گم شده ام،قبله ی حاجات کجاست؟ خانه ی دوست کجا، کوی مناجات کجاست؟ دل به سوسوی چراغ و شب هجران بستم من کجا، ماه کجا ، راه خرابات کجاست ؟ پشت هر پنجره یک آینه را می بینم خسته ام از رخ خویش آینه ی مات کجاست؟ چون صبا دربدرِ زلفِ پریشان تو اَم زخمیِ خار و خسم ! باغ ملاقات کجاست؟ عاقلان هر چه به دست آید از او خرسندند...
-
در فرودست می نگرم
جمعه 7 شهریور 1404 10:58
در فرودست می نگرم و اشیاء نه بر آن سرشت که نگاره ی تقدیر، که اندیش زاد جان اند. منظر اینجا اما به دگرگونه ای مانندست زان روی که نقش با نگارش فرسنگها تا "تو" فاصله دارد. شاپور هرمزی
-
اگر این خاک باغی بود، چرا بیبرگ و بیثمر؟
جمعه 7 شهریور 1404 10:57
اگر این خاک باغی بود، چرا بیبرگ و بیثمر؟ چرا هر روز میشکفد غم از دل ما بیشتر؟ اگر این زندگی بهشت است، پس چرا جهنم است؟ چرا هر خنده زخمی شد بر جان خسته بیخبر؟ خنده بر لب میزنم تا کس نبیند رازِ من ورنه این دنیای ما دیدیم، خنده نداشت جز سمر هر که آمد گفت: «با توأم»، ولی زودم شکست جز سکوتی سرد و سنگین، هیچ مانده...
-
در نگاهت شعلهای بود، ز عشق بیامان،
جمعه 7 شهریور 1404 10:57
در نگاهت شعلهای بود، ز عشق بیامان، هر غزل را من به یادت میسرایم بیگمان. چشم شیوا، مهر خورشید به دل میافکند، ماندهام حیران که چشم سر بود یا چشم جان. شوق دیدارت به دل، داغی به جانم میزند، در فراقت مانده دل، همچو آتشِ راز نهان. هر خیالی از رخَت، روشنگر دنیای من، مهربانی های تو آوازه شد در کهکشان حامد این خسته به...
-
بغلت میکنم و دلم میخواهد دور باشم
جمعه 7 شهریور 1404 10:56
بغلت میکنم و دلم میخواهد دور باشم بیرون، پیش چشم همه عالم، کور باشم میان بازوانت که باشم، جهان فراموش نه در فکر سفر، نه در پی عبور باشم لعل تو، چون باران، به لبم ببارد تند که از هر نگاهت غرقِ نور و سرور باشم بمانی در آغوشم، چه غزل، چه شعرِ نو حتی اگر لحظهای کوتاه، بر لبت پرِ حضور باشم جمال بن سعید
-
در قلبم را زدی و عشق بی صدا وارد شد
جمعه 7 شهریور 1404 10:56
در قلبم را زدی و عشق بی صدا وارد شد جهانم از نگاهت،بی هوا غافل شد دلم لرزید در آن لحظه دیدار که نامم شعر شد،در بین لب هات و از آن لحظه دلم پشت سرت افتاد و رفت بی خبر،بی ادعا،با رد پایی بی پناه تو شدی معنای بودن تو شدی آغاز من تو شدی آرامِ جانم مثل لبخند خدا که نگاهت رد شد و دنیا عوض شد بی صدا چشم بستم،یاد تو افتاد اما...