-
بدونِ تو غروبم رنگ یک اندوه پنهانیست
شنبه 12 مهر 1404 12:34
بدونِ تو غروبم رنگ یک اندوه پنهانیست جهان، حتی اگر روشن شود، مانند زندانیست شبیه مرغ زخمی، بیپناه از تیر تقدیری که هر پرواز بیپروا، فرو رفتن به ویرانیست درختی خشک در صحرا شدم بی برگ و بی سایه که هر برگ فرو افتاده یادی از زمستانیست دلم چون بزم خاموشی به محرابِ ستارههاست که هر ذکرم بیتو سکوتی سرد و ویلانیست به...
-
نوبرانه ی نوشته هایم را
شنبه 12 مهر 1404 12:33
نوبرانه ی نوشته هایم را در خورشید آخرین جمعه شهریور به شعر می سپارم در پاییز پیش رو که قرار است بر تن برگ های نارنجی اش قدم بزنم من دوست داشتنت را لای حروف نقش شده کتیبه شعر نو اعتراف خواهم کرد که مشق شود تو تمام خواستن های من در این شعر کوتاهی ندا قزوینه
-
آتشی افروخته کن
شنبه 12 مهر 1404 12:33
آتشی افروخته کن تا اجاق کلبه ات روشن شود بازکن پنجره را و سپس یک فنجان دمنوش گل عشق پیشکش بهار کن کس چه می داند؟ شاید بهار در پی چای تازه دم کلبه ات مجنون شده است و راه خود را به سوی کلبه ی تنهایی تو گم کرده باشد. مگر یادت نیست، تا پاییز از راه رسید گرمای تابستان هم با بدرقه ی شهریور رفت با خودت مهربان باش هیچ چیز در...
-
این قدر شیرین شکر نیست که او
شنبه 12 مهر 1404 12:32
این قدر شیرین شکر نیست که او این چنین شنگ پسر نیست که او در وفا واثق دگر نیست چو من سنگدل چون او اثر نیست که او خواهم ار بوسی به صد جانش بها قدر جان را این قدر نیست که او دیه بستاند کناری وادهد کآینه را مختصر نیست که او اندرو دارد تماشایی سزا البصر خود بی بصر نیست که او با خود اندر شجری ماهی که چیست بر شجر قرص قمر...
-
شکستن قلبم را نمیشنوند
شنبه 12 مهر 1404 12:32
شکستن قلبم را نمیشنوند جایی نمانده سالم که بشکنند خونی که می چکد ز دیدگانم ز خنجری ست که زده اند نزدیکانم میخواهم فریاد بزنم و نفس نیست دری برای رهایی از این قفس نیست نه باز می گردد آن رفته آبروم نه فراموش می شود آن حرف های شو م یا باید با نزدیکان نبرد کرد و تاخت یا خاموش شد و گوشه ای نشسته و باخت در میان سیاهی لشگر...
-
انقدر گم کردهام در خویشتن راهِ خودم
جمعه 11 مهر 1404 12:27
انقدر گم کردهام در خویشتن راهِ خودم جز وصال یار در خود، چارهای انگار نیست... هر چه جویم در جهان، جز او به باطل میروم کز وجودم بیحضورش، ذرهای گلزار نیست... سر به صحرا مینهم، دل در درونم شعلهور زانکه بینور رُخ او، دیدهام بیدار نیست... بادهی عشقش که نوشم، مست و هوشیارم یکیست زان شراب جانفزایش، هیچ دستم خوار...
-
خوابهامان
جمعه 11 مهر 1404 12:26
خوابهامان کوک است به سکوتِ پهن. مشرقِ چشمها به بالهاییست که بستهاند پشتشان را به «بیداری»! و – «خوابِ» تو، پهنهی ابریست که «او» در آن گم است… نگاهِ من به توست که میکشی این ابر را برای رهاییِ سایهی رویاهات از اسارتِ شبهای سنگین! هراس، در مغربِ چشمهای خستهی «او»، فرو میریزد از پشتِ نیزارهای لرزانِ خیال، بر...
-
ای که با هر نفست گلی میشکفد و جهان را بهار میکنی
جمعه 11 مهر 1404 12:26
ای که با هر نفست گلی میشکفد و جهان را بهار میکنی دوستت دارم چون نسیمِ عطرِ حضور تو که در فضای دل میپیچد و مرا به سرزمینهای ناشناختهای میبرد که تنها تو آشنای آنجایی در سکوتِ نگاهت، رازهای کهنِ هستی را میخوانم و میفهمم که عشق، زبانی است که تنها قلبها میفهمند و عقل از درک آن عاجز است. حسین گودرزی
-
در آوازِ سکوتِ شبهای تو، نوایی میشنوم که جهان را تکان میدهد
جمعه 11 مهر 1404 12:25
در آوازِ سکوتِ شبهای تو، نوایی میشنوم که جهان را تکان میدهد دوستت دارم چون ماه که در تاریکیِ شب، راه را نشان میدهد و تو، ای چراغِ راهِ قلب گمشده ام، دستم را میگیری و به روشنی میرسانی نگاهت را به دنبالِ ستارهها میفرستم تا برایم آرزو بیاورند اما میدانم که بزرگترین آرزویم، همین لحظههایی است که با تو هستم....
-
در نجوایِ آرامِ عشق، حرفهای ناگفته بسیار است
جمعه 11 مهر 1404 12:25
در نجوایِ آرامِ عشق، حرفهای ناگفته بسیار است دوستت دارم چون سکوتِ میانِ دو نغمه که موسیقی را معنا میبخشد و تو، ای آهنگِ جانبخشِ زندگیام، وجودم را هماهنگ با خودت میکنی دستهایت را به من میسپاری و با هم، سمفونیِ زیبایِ با هم بودن را مینوازیم و زمان از حرکت میایستد تا این هماهنگی را ثبت کند. حسین گودرزی
-
از انتهای جهان نمی ترسم
پنجشنبه 10 مهر 1404 12:39
از انتهای جهان نمی ترسم که هر شب تمام می شوم و صبح گاه گنجشک ها ترانه ای تازه، می زایند بلقیس!... شکوفه های نورس بوسه ات کجای لبم سرخ می شوند ؟... من از سیاه و سفید از آغوش خالی عکس ها می ترسم غلامرضا تنها
-
ادبیات
پنجشنبه 10 مهر 1404 12:38
ادبیات پنجرهای نبود برایم که با نمره باز شود. دریا بود، بیدلیل، بینفس، پرتاب شدم در ژرفایش. با مولانا نمیدانم، میچرخیدم یا میچرخاند مستی درون را... حافظ زیر زبانم طعم میداد واژههایی که بوی گفتوگو با جهان داشتند. با خیام شک را ریختم در جام، نوشیدم، و خندیدم به خداهایی که از پشت کتاب میآمدند. معلم اما نمیدید...
-
ای که تمام هستی ام خورده گره به موی تو
پنجشنبه 10 مهر 1404 12:38
ای که تمام هستی ام خورده گره به موی تو می روی و نمی رود ناقه ی دل ز کوی تو وَه که چه پروانه وَشی، ماه جَبینی و خَشی عطر نفس های توام می کشدم به سوی تو عمر گران می گذرد، باک ندارم! نه عجب شیشه ی عمر گر شِکَند زنده شوم به بوی تو حاصلم از عمر چه بود؟ رفته تباهی به تمام جز از همان دقایقِ رفته به گفت و گوی تو نه! نکنم نگاه...
-
دائم الخَمر
پنجشنبه 10 مهر 1404 12:37
دائم الخَمر یعنی کسی که معشوقۀ او موی شرابی و ابروی چِلیپایی چشم عسلی داشته باشد امیرعلی مهدی پور
-
جوانیام را بردند
پنجشنبه 10 مهر 1404 12:36
جوانیام را بردند بادهای بیامانِ حادثه، و من چون برگی بیپناه در دست طوفان فروریختم... ای سرنوشت! چرا دستت را بر گلوی رویاهایم فشردی؟ چرا هر بار که جوانهای در دلم رویید، تبرِ بیرحمی فرستادی و ریشهاش را بریدی؟ هر بار که دست دراز کردم خورشید را بگیرم، سیاهی پنجه بر گلویم فشرد. هربار که آرزوی باران کردم آسمان خاموش...
-
چشمانت
چهارشنبه 9 مهر 1404 12:37
چشمانت دیوان اشعارم قافیههایش هر بار پلک زدنت ردیف! نگاه خیرۀ تو و نام تو تخلص تمام غزلهای دیوان من است. شهناز یکتا
-
گر توان بود که دست از دو جهان برگیرم
چهارشنبه 9 مهر 1404 12:36
گر توان بود که دست از دو جهان برگیرم لیک نتوان دل از آن راحت جان برگیرم می بسوزد چو سراپای من از آتش هجر کی توانم دل از آن سرو روان برگیرم؟ گر چه دل دوش ز دست تو خدایا می کرد دست خدمت زدعای تو چه سان برگیرم؟ در ره عشق جگرسوز تو هر خار که رست من به مژگان سیه اشک فشان برگیرم غم عشقت ننهد پای برون از در دل تا بدان روز که...
-
یکشب که نه هر شب چنین دیوانه میخواهم تو را
چهارشنبه 9 مهر 1404 12:35
یکشب که نه هر شب چنین دیوانه میخواهم تو را بر گِردِ گلهای تنم پروانه میخواهم تو را اندیشهی هر روزِ من دلخواهِ طاقت سوزِ من بر سینهام همراه با پیمانه میخواهم تو را بالاتری و برتری از آدم و حور و پری غیر از خودم با عالمی بیگانه میخواهم تو را چشمت چراغ راه من راه دل گمراه من هم آسمان هم ماه من تنها نمیخواهم تو...
-
دلبرا.......
چهارشنبه 9 مهر 1404 12:34
دلبرا....... در آغوشِ توست که عشق قداستِ یک نیایش را به خود میگیرد و بوسههایت،آیینِ ستایشِ تن و روان است «دوستت دارم»شعاریست که از خونم فریاد میزند و در شبستانِ وجودم، نوایِ عشق میپیچد. حسین گودرزی
-
من و تو یک نفریم در دوتا جسم جدا
چهارشنبه 9 مهر 1404 12:34
من و تو یک نفریم در دوتا جسم جدا گر چه دوریم ز هم همچو کوهیم و ندا .. چونکه آزرده دل از انعکاس هم شدیم راهمان کج بکنیم تو جدا منم جدا .. دل من در این سفر میل سمت تو کند می سپارم دل خود همرهت دست خدا .. مطمئنم دل تو نگران چون دل من نرود راه دگر دور، از اطوار و ادا .. دل به دل پل بزنیم تا که همدل بشویم بشویم از ته دل هم...
-
من کی ام یا نه چی ام...؟!
سهشنبه 8 مهر 1404 12:43
من کی ام یا نه چی ام...؟! رگه هایی رنگی در حصار تیله ی چشمان تاریخی کهن یا نه آن روزنه ی کوچک نور خنده ی خورشیدم من همان قاصدک رقصانم یا نه آن آبِ روان که تلنگر میزد به دلِ سنگ و سکون و سرما من خمار خُمِ خاکسترِ خونینِ خیال من جنونی جاوید که جدا نیستم از جامِ جهان من همان باورِ بارانِ بهار من منم یک منِ مقرون به محالی...
-
از خنکای وجودت
سهشنبه 8 مهر 1404 12:42
از خنکای وجودت نسیم خوش شرقی وزیدن گرفت و در سویدای جانم آرمیدن گرفت این راه پر از مسئلهها بین که چه سخت مینمود وقتی که رسیدیم دیدیم که چه آسان گرفت اخگر آن تیر نگاه آن شعله خوابیده به راه اکنون بنگر آتش خورشید است که در دشت گرفت مرغ مینای تمنا هرچه غمش بود به فرود آمد از فراز دل عاشق چو پریدن گرفت افتاده به چاهی در...
-
دفترم زیر ورق های زمان
سهشنبه 8 مهر 1404 12:42
دفترم زیر ورق های زمان گم شده است و من از بی خودی واژه و حرف به خودی های پر از شعر و سخن تاخته ام. شعر را روی نگاه روی انبوه ترین حجم سکوت با امیدی گُنگ بر ساخته ام. صحنه را می نگرم. شاید از روزنه ای در برفی که فرود آمده بر پیکره ی کوه بلند لرزش شاخک یک مور نحیف سرد و ضعیف پیله سخت سکون را درهم شکند. آفتابی که در...
-
سوار بر کشتی شب
سهشنبه 8 مهر 1404 12:41
سوار بر کشتی شب بادبان برکشیده، سفر می کنم به دورترین جزیزه ها جایی که گرمسیرِ میوه هایش را طعمی است به شیرینی رویاها کشتی و بادبان و لنگرگاه به هم در می پیچند در انتهای شب و روز با طعمِ گسِ خود از را می رسد با سبدی حصیری که در آن چیده است خرمالوهای نارسش را نادر صفریان
-
سکوت مرهمی بود
سهشنبه 8 مهر 1404 12:40
سکوت مرهمی بود بر ذهن هزار رنگ من ناگاه پاییز زیر لب زمزمه کرد نارنجی ضماد زخم توست... مهدی عارفخانی
-
در ستایشِ نیستی
دوشنبه 7 مهر 1404 12:38
در ستایشِ نیستی در طوافِ بیپایانِ پرسش، قدم میزنم بر حاشیهی جهان، جایی که معنا چون شبحی خسته، در مهِ ادراک فرو میپاشد. زمان، این توهّمِ مقدّس، مدام میچرخد، بیآنکه چیزی را به یاد بیاورد یا جایی را به خاطر بسپارد. من فرزندِ تصادفم، وارثِ خلأ، تبعیدی در تباهیِ تفکر. حیات، تنها استعارهایست برای امتدادِ بیدلیلِ...
-
گریه های بی اثر
دوشنبه 7 مهر 1404 12:37
گریه های بی اثر اوج دل تنگی را به خون دماغ رساند علیرضا عزیزی
-
«آمدم تا با اجازه روسری را وا کنم
دوشنبه 7 مهر 1404 12:37
«آمدم تا با اجازه روسری را وا کنم اول انگشتان خود را لای موها جا کنم» «بعد از آن باید حسابی بینشان جولان دهم هرچه مخفی کردهای، آن لابهلا پیدا کنم» چشمهایت را ببند و غرق شو در عالمم تا تمام هستیم را پیش پایت وا کنم مینشینم روبهرویت، خیره در چشمان تو هرچه ناگفتهست در این دل برایت جا کنم بوسهای میچینم از لبهای...
-
آغوشت:
دوشنبه 7 مهر 1404 12:36
آغوشت: کوچکتر از یک "آه"، گشودهتر از تمامِ "شاید"ها. پناهی است برای گریز از شهری که با انگشتهای بیشمارش، پاکیِ ابرها را به دزدیِ نور متهم میکند. حسین گودرزی
-
کوه با سنگِ نخست زاده میشود،
دوشنبه 7 مهر 1404 12:35
کوه با سنگِ نخست زاده میشود، انسان با دردِ نخستین. در من، زندانی بود، زنجیرش را به آوازِ سکوت میآراست – من با جرعهی نخستِ نگاهت آغاز شدم، حسین گودرزی