-
بی حضورت
پنجشنبه 24 مهر 1404 12:43
بی حضورت خاطراتت را نمی خواهم مُرورِ شعرهایَت را نمی خواهم حضورِ بی حضورت را نمی خواهم گرامی باد یادت را نمی خواهم تورا آنگونه می خواهم که قبل از رفتنت بودی مهین بزرگپور سوادجانی
-
پرسیدند :
پنجشنبه 24 مهر 1404 12:42
پرسیدند : اگر صدایش کنم و نگوید «جانم»، چه باک؟ گفتم: همین که صدایم را شنید و لبهایش به یک «بله» گره خورد، تمام جهان در سینهام شکوفه میزند. چه فرقیست میان «جان» و «بله»؟ هر دو سه حرفاند، اما «جان» از محبت میآید، و «بله» گاهی از لجبازی. مگر نگفتم من عاشقِ لجبازیهایش هم هستم؟ حتی سکوتهایش را دوست دارم، حتی...
-
شده ... چشمان تو در سالن اننتظار
پنجشنبه 24 مهر 1404 12:41
شده ... چشمان تو در سالن انتظار روی صوررتت آب بریزد جای دیدن یار بشنوی صدایی شبیه تبری که می شکند ز ته و بن ریشه درخت؟ آه درکتابم چه بنویسم شعر خواندم تک برگ سبز فردین آمد و باعشق مرداد به خانه ی مرداد بامیل با درد نرفت منوچهر فتیان پور
-
کاش نخوانی قصه کتابم را
پنجشنبه 24 مهر 1404 12:41
کاش نخوانی قصه کتابم را چون بغضش پر غصه باشد و آلوده به نغمه ها نگویم هیچ کدامشان را چون ندارم و ندیدم آشنا همه در ابتدا بودند بهترین ها و در انتها شدند نا رفیق ها پوران گشولی
-
صنمی به حالِ زارم ز رَهِ وفا نظر کرد
پنجشنبه 24 مهر 1404 12:40
صنمی به حالِ زارم ز رَهِ وفا نظر کرد دلِ عاشقم ربودو ز دیارِ ما سفر کرد. به کرشمه وبه نازی،بگرفت مرا به بازی تو بگو به من خدایا که چگونه این خطر کرد. به دو تیغِ ابروانش،به دو چشمِ خون فشانش تو ندانی ام دریغا که چه خونی بر جگر کرد. به حریمِ خلوتِ دل،چو به عشوه کرد منزل همه عمرِنازنینم ز جفای خود هدر کرد. به فریبِ وعده...
-
ای که سرخی لبت، طعنه به آتش زده است
چهارشنبه 23 مهر 1404 12:54
ای که سرخی لبت، طعنه به آتش زده است نقش رخسار قشنگ، به وعدهگاه آمده است تو روشنی به چشم کور و زندگی به مرده ها که معجزات یوسف و عیسی این میکده است گرچه طراوتت شده، به تنگ چشمی، عاملی پریچۀ و پریرخ را به رشک این شعبده است هزار اسب وحشی است، نجابت نگاه تو به ناز خود به پای من، طناب سکان، زده است سید امیرعباس مهدیان پور
-
باز امشب غزلی ناب سرودم بی تو
چهارشنبه 23 مهر 1404 12:52
باز امشب غزلی ناب سرودم بی تو بیت اول..... بیت دوم همه پر شد از تو! بیخیال غزل و شعر شدم یاد دوران جوانی رفته رفته پر پرواز گشودم بخیال [چند خط کج و راست چندتا منحنیِ تو در تو ] ناگهان... انگاری موج اشکال سرازیر شدند هر کدام از یک سو هرکدامش معنی باد بود و ورق کاهی من نرم و آهسته وزید و خطوطش در باد مثل امواج...
-
بُرقِع بر چشم مزن چشم تو دریای خیال
چهارشنبه 23 مهر 1404 12:49
بُرقِع بر چشم مزن چشم تو دریای خیال دشتِ گیسویِ تو آماجِ بهار است ونهال حجمی از عاشقی در سیرت آن ماه تمام که به زنجیر کِشَد بُرقِع ی تو گونه وخال همچو گلبرگی که با عشوه خریدارِ قرار عاشقان مست زِ رُخسارِ تو با پیکِ حلال مهِ تابانی وُ هر جا که روان شد تب تو به دو مُژگان بِکُشَد آن خَمِ ابرو شده دال لعبت از چشمِ تو...
-
گاه گاهی که دلم می گیرد..
چهارشنبه 23 مهر 1404 12:48
گاه گاهی که دلم می گیرد.. میکشد مرغ دلم تا به هوایش پر و بال! می دمد خون به رگ و جان من و دفتر شعر! هر غزل مست می و ساغر و آغوشِ وصال! خیره بر بستر بیتابی خویش.. در هیاهوی پریشانی و آواز خزان.. چه غریبانه دلم.. با خیالش همه شب پرسه زند ناله کنان.. همچو موجی خاموش می گریزم از خویش می خروشم به حصار قفس فاصله ها! می تند...
-
از دلم رفتی، دلم تنها شدی
چهارشنبه 23 مهر 1404 12:47
از دلم رفتی، دلم تنها شدی روزگارم، بیتو بیمعنا شدی رفتی و پژمرد گل، بیجان شدی شعله بودم، خسته از گرما شدی باورم بینام تو، زندان شدی بودم آن امید، اما نه شدی در سکوت شب، فقط یادم شدی رفتی و کابوس شبهایم شدی با تو بودم، لحظه نابم شدی بی تو اما، غرق در غمها شدی تو کنون دیگر، همان روزم شدی نیستی، یک حس پابرجا شدی...
-
بدون فکر به پایان قصه ..خام شدی
سهشنبه 22 مهر 1404 12:24
بدون فکر به پایان قصه ..خام شدی به یک نگاه اسیر و مطیع و رام شدی همین که در بغلت قصد عاشقی کردم عوض شدی و شبی کوه انتقام شدی تو محرمانهترین اتفاق من بودی ولی سوژهی دلخواه خاص و عام شدی دلم عجیب گرفته شبیه ابر بهار بگو حلال قشنگم چرا حرام شدی؟ شهناز کندی
-
دوستت دارمُ بینم تو مرا دشمَنِ جانی
سهشنبه 22 مهر 1404 12:23
دوستت دارمُ بینم تو مرا دشمَنِ جانی این دلم با تو وُ امّا تو چرا با دگرانی منکه رسوایِ توهستم به جهان ای مه تابان می کنم جان به فدایت تومرا قدر ندانی یک نظردرهمه عمرت سَرِلطفت تو به ما کن ای سیه چشم دلا را تو که زیبایِ جهانی چون غزالی تو گریزی ز بَرَم سویِ بیابان می کشانی پَیِ خود بین تو مرانیست توانی گشته ام خسته من...
-
آدم، از خاک رویید،
سهشنبه 22 مهر 1404 12:22
آدم، از خاک رویید، بیهیچ پرسشی، چون دانهای در گِل. اما انسان، از شعلهی روزگار برخاست، با سؤالی در جان، و چراغی از آگاهی در دست. آدم بودن آسان است؛ نفس کشیدن، خوردن، مردن. اما انسان شدن دشوار است؛ باید بسازی، باید بسوزی، و دوباره برخیزی. آدمیت را به ما بخشیدند بیآنکه بخواهیم. اما انسانیت را باید از سنگفرش روزگار...
-
چشم بستم تا ببینم لحظه ای دنیای تو
سهشنبه 22 مهر 1404 12:20
چشم بستم تا ببینم لحظه ای دنیای تو حض وافر میبرم از چهره زیبای تو از برای دیدنم می بایدم در انتظار می نشینم منتظر مجنونم وشیدای تو هر شبم در انتظار بودنت شد صبح وبعد می کشم بر دفترم خوش نقشی از سیمای تو بر لب لعلت دلم دارد هوس اب حیات می زنم یک بوسه بر لب ها ورویای تو دین ودنیایم تو باشی من به عشقت زنده ام هر رکوع...
-
میگویند: هر آنکه از دیده برفت،
سهشنبه 22 مهر 1404 12:20
میگویند: هر آنکه از دیده برفت، از دل هم میرود... اما تو ـ چگونه بگویم؟ دیدهام پر از توست، دل من خانهی توست، و هر نفس که میکشم نام تو را در خویش میخوانم. گفتند: فراموشی آسان است... نه! فراموشی رودخانهایست که سنگها را میساید، اما نمیتواند انعکاس ماه را از آب بگیرد. تو رفتهای، اما هنوز صدای تو در سکوت من...
-
گفتی: نگاهت دور ـ دور شده است...
دوشنبه 21 مهر 1404 12:26
گفتی: نگاهت دور ـ دور شده است... از برایِ کیست این گلایه؟ این شمارشِ نگاهها؟ برخیز دستت را دراز کن بیمنت ناب... ناب... دستهایت در دستانِ خدا گرم ـ گرم برخیز نگاهت را از آدمیان به فراسویِ آسمانها روشنتر بازگردان طیبه ایرانیان
-
در این شهر و دیار سربسته
دوشنبه 21 مهر 1404 12:26
در این شهر و دیار سربسته که باد زوزه کشان در حالت مستی چنان محیطی را در سربستگی ایجاد کرده که چونان هوایی سرد وسنگین جز ترنمی در سوختگی با لرزشهای باد مانندش در میانه سایه و آتشش با صدایی بلند سوختن را صدا می زند حال تو ای روح بلند آزادگی چرا چنین یافته شدن که باید تو را در طلوع صبحی سپید در دشتی پر از شقایق در میان...
-
وقتی دلِ مردی به عشق آشنا شود
دوشنبه 21 مهر 1404 12:25
وقتی دلِ مردی به عشق آشنا شود دنیای او چو باغِ بهاران، هوا شود چشمان یار، روشنیِ صبحِ جاودان با یک نگاه، عالمِ تاریک، وا شود دل میتپد ز شوقِ وصالِ نگار خویش هر ذره در وجود، پر از کیمیا شود با خندههای اوست که خورشید میدمد هر غم چو سایه، محوِ تماشای ما شود ای یار، بیتو هیچ نباشد صفای دل با توست هرچه هست، جهان پر بها...
-
دوست دارم هرکجا باشم
دوشنبه 21 مهر 1404 12:25
دوست دارم هرکجا باشم کمی نزدیک من باشی اگر مقدور نیست در فکر من باشی خودخواهی است می دانم تنهامال من باشی! اگردعوت شوی، در خانه ی دل توعزت می نهی،میهمان من باشی توهم نیست همیشه هرکجاهمراه من هستی خدایم هستی و خوب میدانم به هرسوکه نظردارم آنجاتوگذرداری ازین خرسندتر کس نیست چون من که هرجابودم وهستم نگاهی با نظر داری به...
-
ماهی قرمز تنگم ! شهر من تنگ بلور !
دوشنبه 21 مهر 1404 12:24
ماهی قرمز تنگم ! شهر من تنگ بلور ! شهر خاموش و خموده...بی صدا و سوت و کور ! بس که من چرخیده ام بر دور شهر کوچکم ... حفظ گشتم جای جایش را نه اینکه زیرکم ! من در این تنگ بلورم بی کسم دانی که چیست؟ یعنی هم صحبت ندارم ، همدلی ، همراز نیست ! هر زمان از بی کسی آشفته شد جان و تنم ... با خودم در شیشه ی تنگ بلور گپ می زنم :...
-
دل ندارد طاقت این حجم از تعویق را
یکشنبه 20 مهر 1404 12:06
دل ندارد طاقت این حجم از تعویق را زودتر بردار از من ، حالت تعلیق را "چشم در راهم تو را " ، کی می رسی بانوی عشق حل کنی فرمول این تشویش و این تفریق را خط چشمان تو بدجوری به هم پیچیده است خط و ربط کهکشان و نظم نستعلیق را با نگاهت می شوم هر لحظه زخمی، ذات عشق آفریده جای مژگانت گمانم تیغ را حکم شرع و دین کجا ؟...
-
دلم، تهماندهی سیگاریست
یکشنبه 20 مهر 1404 12:04
دلم، تهماندهی سیگاریست در نیمهشبِ ایستگاهی سرد، که کسی برای رفتن حتی به پشتِ سر نگاه نکرد. تو رفتی، و عشق مثل شعلهی آخرِ کبریت، پیش از روشنشدن خاموش شد. تنهایی، با یک فنجان قهوهی تلخ و بوی ماندهی عطر تو، نشسته است کنارم و هی میپرسد: "چرا نشد؟" نشد... نه برای اینکه نخواستیم، برای اینکه دنیا، گاهی فقط...
-
در آن پایه های خاکستری کوه ها
یکشنبه 20 مهر 1404 12:02
در آن پایه های خاکستری کوه ها آن وسعت مأیوس مکان چهره ی ابدی سکوت را میبینم وزش بادهای نارنجی گرم سقوط ابرهای ارغوانی سرد حیرانیت روح وحشی من که گمگشته و سرگردان در وجود ولرم و سبک چون پرهای مرغ کویر در هوا شناور و منتشر است در این بی رنگی وصف نشده ی فضا شن ریزه های داغ بی تفاوت در ریه هایم اجتماع میکنند هنگام تلخ...
-
ماه تیر و ماه آتش، دیدنیست
یکشنبه 20 مهر 1404 12:02
ماه تیر و ماه آتش، دیدنیست آسمان مابین ابر و روشنیست در میان اشک و باران سرور بود آن جایی که در تردید، نور بین عشق و نفرت، انسان زاده شد بین آب و آتش، او دلداده شد تیر سوزان، تیر گرم از آفتاب تیر چون آتشفشان التهاب گرچه میخواهد ببخشد بر جهان چون سخاوت پیشگان، بخشندگان هست گرچه در جهان نیکونهاد درد را اما نبرده او ز...
-
تشنه دیدارت من را
یکشنبه 20 مهر 1404 12:01
تشنه دیدارت من را آواره کوی بی کسان کرد عطش دیداری که هرگز نرسید در جوانی پیرم کرد صدایت ، ترانه عاشقی را در جانم زنده کرد افسون شقایق عاشق گل رز چشمانم را پژمرده کرد عطش دیداری که هرگز نرسید مانند آنچه در پاییز بر درختان لخت میکند تمام لحظات زندگی مرا برگ ریزان کرد خاطرات نداشته با تو مثل خش خش برگهای زرد خزان آواز...
-
انگشتانم را به حراج گذاشته ام
شنبه 19 مهر 1404 12:44
انگشتانم را به حراج گذاشته ام پاهایم از دویدنهای بیهوده قلم شده،، بابا کجایی ببینی؟ که سیاه شده سپید دفتر میراث این نسل از کار افتاده ، از قصهٔ تکرار مردی به نان قسم داده ، وقتی قلم شده پاهای من به جستجوی ردپای تو بر صفحهٔ همین پیاده رو ها..... عادل پورنادعلی
-
عاشقی درد است
شنبه 19 مهر 1404 12:43
عاشقی درد است درمانی ندارد عاشقی سخت است آسانی ندارد عاشقی هجران است رسیدن ندارد عاشقی دیوانگیست عاقل ندارد عاشقی آوارگیست جایی ندارد عاشقی غصه وغم دارد ولی غمخوارندارد عاشقی طوفان است آرام ندارد عاشقی آغاز دارد ولی پایان ندارد عشق من یکدانه است همتا ندارد یوسف فیروز
-
پیری رسید و موسم طبع جوان گذشت
شنبه 19 مهر 1404 12:42
کلیم کاشانی میفرماید (در سبک هندی): پیری رسید و موسم طبع جوان گذشت ضعف تن از تحمل رطل گران گذشت در جواب غزل ( شیوه ی وقوعی): آبم بشست رخت و لباس و دوان گذشت از بس که رود اشک کنارم روان گذشت آن خار خار در مژه ات سرمه ی چشم است در من به چشم خویش ز قهرت همان گذشت هر فتنه فهم کردم از غم تو در تصورم در من یزید هجر تمام از...
-
نامت ز لیلی میگذشت، چشمَت ز مجنون بیشتر
شنبه 19 مهر 1404 12:41
نامت ز لیلی میگذشت، چشمَت ز مجنون بیشتر دل بردهای از هر نظر، از خضر و افسون بیشتر در خندهات شیرین شدم، در قهرِ تو فرهادتر کوهی شکافم تا شوی، با ناز و افسـون بیشتر با من چه کردی ای نگاه؟ کز شوق و اشک و آتشم دیوانهتر از هر جنون، بیتاب و مفتون بیشتر دستت کمان، چشمت کمین، لبخندت آرامِ جان از تیر عشقت زندهام، در دل،...
-
خواب دیدم که شبی سوی تو می آیم باز
شنبه 19 مهر 1404 12:40
خواب دیدم که شبی سوی تو می آیم باز باغ خانه پرِ عطر گل مریم شده است بی تو این سینه پر از غصه و غم خواهد شد زندگی در نظرم عین جهنم شده است گونه ام خیس و نگاهم همه گریان چون ابر مثل این است جهان ،بازمحرم شده است خانه ی دل شبِ تاریک و هوا سرد از غم از فراق تو چنین قامت من خم شده است تا توبودی به لبم خنده شکوفا می شد....