-
دستانش را مقابل چراغ گرفت
شنبه 3 آبان 1404 12:44
دستانش را مقابل چراغ گرفت به تردستی و سایه هایی لرزان جان گرفتند بر دیوار نجوایی که برمی خاست از درون تاریکشان سایهِ فریادی گشت کز آستانه درب هیچ گوشی گذر نکرد، آنگاه که طرّار بر می داشت دستانش را از مقابل چراغ سایه ها گم می شوند و محو از جهان خویش و صحنه آمادهِ نمایشی دیگر نادر صفریان
-
پاییز
شنبه 3 آبان 1404 12:43
پاییز درختی فرو رفته بر سینه ی خاک؛ با طبع سرگردان، در میان بی ارادگیِ فصول؛ پاییز، زخمی در سینه ی تاریخ، که هر سال ، عاشقانه، سر باز می کند، پاییز، اندوهی میان سینه ام، که با هر تپشم، به زیبا ترین مرگ، دچارش می شوم؛ پاییز، یعنی تو. علیرضا پورکریمی
-
یار آمد و از کف برفت
شنبه 3 آبان 1404 12:42
یار آمد و از کف برفت تمام آرزوها بهمن نوری قاضی کند
-
تو گُفتی دِلْ به دِلْ هَم راهْ دارَد
جمعه 2 آبان 1404 12:51
تو گُفتی دِلْ به دِلْ هَم راهْ دارَد به صَحرا یوسُفی دَر چاهْ دارَد غَمی دَر تو گِرِفته راهِ رَفْتَن که بَرگَشتی به خود هَمراهْ دارَد بِزَن بَر سینه مِهْر و مو گِرِهْ کُن که غَمْ دیواره ای کوتاهْ دارَد بیا جانا بِه پِیمانیْ کِه بَستی مَگر عاشق دِلی خودخواهْ دارَد تو گُفتی جانِ مَن بر لَب نِشَسته که بَر بوسیدَنت...
-
در حیرتم؛
جمعه 2 آبان 1404 12:50
در حیرتم؛ اگر در بهشت، خرما خورده بود، چه؟ شاید این تلخیِ رانده شدن نبود شاید این زخمِ هجران، بر دل تاریخ نمیخورد یا شاید انگور... اگر آدم خورده بود، چه؟ آیا سیب، فریب حواست یا وسوسه ی آدم ؟ آیا باز هم این همه تشنگی، در کامِ روزها میریخت؟ یا شاید… بهشت، همان بهشت میماند و گناه، قامتی دیگر میبست در شگفتم؛ که اگر...
-
در تکاپوی ساعات روز و شب
جمعه 2 آبان 1404 12:49
در تکاپوی ساعات روز و شب در هیاهوی گذر لحظه ها آنچه مدام مرا به خود مشغول می کرد فکر تو بود فکر دستانت که کیلومترها از دستان من فاصله داشت و فکر چشمهایت که فروغ دیده ی دیگری می شد و چه یتیم است گونه هایم وقتی که از لمس نفس های تو در معیت باد محروم است و چه بیهوده اندچشمانم وقتی که به روی تو گشوده نخواهند شد و چه تلخ...
-
ای جلوه خورشید به اعجاز نگاهت
جمعه 2 آبان 1404 12:48
ای جلوه خورشید به اعجاز نگاهت جان میچکد از چشمه آواز نگاهت هر کس به تو افتاد خدا را متحیر گم گشت در آیینه دل راز نگاهت از بوسه گل شرم کند رنگ شقایق وقتی که نسیم آید و بو، باز نگاهت بر بام فلک ماه تو را مینگرد باز با حسرت صد ساله به پرواز نگاهت من بنده آن لحظهام ای حسن مجسم کز عشق خدا میکشد آغاز نگاهت خورشید در آیینه...
-
تو ای دنیا که معنای تو پستی است
جمعه 2 آبان 1404 12:47
تو ای دنیا که معنای تو پستی است فنا گردی ولی نام تو هستی است از این اسم دو پهلوی تو پیداست ترا در خدعه و نیرنگ دستی است تو با ابلیس بستی عهد و پیمان که با شیطان ترا هرشب نشستی است سرابی تو به هر کس که ترا خواست شراب هر که مست از خودپرستی است به جاه و شوکت تو هر که دل بست خورد بازی و محکوم شکستی است نداری تو ز یکرنگی...
-
نفس میکشم در هوایی که
جمعه 2 آبان 1404 12:47
نفس میکشم در هوایی که بوی کاش میدهد کلی آه کشیدهام امروز این زندگی سیگار میخواهد به جستجوی دیار رؤیاها سالهاست سرگردان میگردم و نمیرسم به مقصد به گمانم اشتباه سفر میکنم راه خوشبختی از اینجا کج میرود از بوی بد بدبختی گاهی دلم غربت میخواهد و یاد باد اون روزگاران مدتهاست روی پلی منتظر پروازم افسوس شهر پرنده ندارد....
-
دیگر نه شوقِ صبح، نه رویای شام دارم
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:58
دیگر نه شوقِ صبح، نه رویای شام دارم از زندگی فقط نفسِ ناتمام دارم این راه، خسته کرد منِ بیپناه را جز گردِ روزگار چه در زیر گام دارم؟ آیینه هم نمیکشد این چهرهی غریب من با خودم همیشه غمِ بیکلام دارم در بزمِ روزگار نه نوشی نصیب من نه جرعهای ز یادِ صفای مدام دارم بادی وزید و برد گلستانِ خاطرم اکنون در این کویر نه...
-
چشمان من ازاین جهان نیست
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:56
چشمان من ازاین جهان نیست در جهانیست که چشم دل به کار می آید چشمها را باید بست و آرام نفس کشید آرام راه رفت و آرام عشق ورزید در جهانی که سکوت زبان میگشاید و نور به قلبها روشنی میبخشد جهانی از پرنده های مهاجر که قبل از طلوعِ خورشید از دنیای درونم به سوی آسمان پر میکشند شادی چلوچی
-
چه با شکوه
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:55
چه با شکوه در محاصره ی ابرهای بی باران به آسمان بی پناه افق حُزنی بی پایان می ریزی. #مطهره احمدی
-
آغوش تو نایاب ترین معبد دنیاست
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:54
آغوش تو نایاب ترین معبد دنیاست وَللّه که سرباز همین نقطه ی صِفرم تکرار به تکرار و تکرار تو زیباست این حال که مطلوب ترین حالت دنیاست ای ارتش چشمان تو آغازگر جنگ جهانی تَک پِلک بزن حُکم نما تاس بغلطان من مُعتکف خاص ترین گرمترین دِنج ترین معبد دنیام... اشکان صامت
-
در جهان رنگها
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:53
در جهان رنگها برف،سفید بیصداست باران، هزاررنگ ناگفته و رعد نگاه توست که در برقش همهچیز میلرزد. سیدحسن نبی پور
-
ای که پاییزِ نگاهت بر دلم آتش زده !
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:52
ای که پاییزِ نگاهت بر دلم آتش زده ! تا به کی فندک زند چشمت در این آتشکده؟ دل شده ویران سرا وقتی که رفتی، مهربان! بعد تو تنهایی ام سمتِ زمستان آمده دیر جنبیدی، دلم خاکسترِ راهت شده ردِ سورِ آخرِ اسپند یا جشنِ سده میدمد ققنوس از خاکسترم ، پروا مکن ! در طوافِ آتشم در حجِ عشقِ مفرده کوه باش و در غمِ عشقِ دلت محکم بمان !...
-
بلغور بلاغت که به تزویر بیان است
چهارشنبه 30 مهر 1404 12:08
بلغور بلاغت که به تزویر بیان است محصول زبان بازیِ سلطان زبان است فریاد دل از مسلخ بر پا شده از عشق بر گونهٔ همزاد شفق در جریان است آهی به ره آورد شمیم گل نارنج مشروبِ دل غمزده در جام نهان است پروانه که خون میخورد از عشوهٔ آتش با رقص دلِ فاجعه تکذیبِ زیان است پروانه که از شور و شراره خبرش نیست نازم عطشی را که به سر...
-
ای خورشید چشمانم
چهارشنبه 30 مهر 1404 12:07
ای خورشید چشمانم امشب تو در پس کدامین ابرسیاه پنهانی؟ هنوز هم نامت را که می شنوم دل مرده ام جان می گیرد ای که در عمیق ترین لایه های احساسم پنهانی تو را از دور در عالم خیال زندگی میکنم نه دوری باعث شد فراموشت کنم نه این بغض های لعنتی تمام می شوند هر شب دلتنگی هایم برای تو بیشتر می شود زنده ام به یادت و امیدوار می مانم...
-
دام می خواست همچون یک کبوتر
چهارشنبه 30 مهر 1404 12:06
دام می خواست همچون یک کبوتر از این کوی و برزن می پریدم دلم برخواست همچو شیر غران به هر سو تاخت تا زان می دویدم دلم میخواست همچون افعی پیر به هر گوشه کناری می خریدم دلم میخواست همچون گوهر فروشی تو را از بین صدها می خریدم دلم میخواست من الله بودم تو را یکبار دیگر میآفریدم دلم میخواست بند بند چشم می شد تمام چشم باز یکجا...
-
شرح این قصه که در دل نشده راز نهان
چهارشنبه 30 مهر 1404 12:05
شرح این قصه که در دل نشده راز نهان میکنم شکر که با دست تو گشته بیان هر حدیثی که به دل گشت نهان غده شده غده مانده همه عمر تا شده درد سرطان مادرم چشم به راه بود به چشمش ندید آنچه از خم بد بود آمد به کار جهان رفتهام باده خریدم که دهم باده به تو یا کنم شربت لعل گوهر مه روی کان ای دو صد چرخ ندانم که بیشتر ز تو کو آن همه...
-
آسمان تیره و تار
چهارشنبه 30 مهر 1404 12:05
آسمان تیره و تار هوای سرد و سوزناک می پیچد ابر های سیاه در هم سوخته پنجۀ سبز تاک باغ خیس خورده از باران تند و با شتاب برگ ها پراکنده هر کدام به جایی می زند موج سطح رودخانه ، آب آشیان های خالی از پرنده نمانده به جایی جز مشتی خاشاک تنها مانده بر شاخکی زاغ اثری نمانده از چمن جز سیاهی خاک فصل گل و سرسبزی عاشقان به سر...
-
مرا دیر خواهی بیابی، که اینجا
سهشنبه 29 مهر 1404 12:12
مرا دیر خواهی بیابی، که اینجا همه غرق مَنّ و هوای دگر بود، نه از آن زمان که نباشم به خاطر، که چشم دگر را به غربت نظر بود، بگفتم: گذر کن، که این دل نباشد، که هر رهگذر را، مسیری دگر بود، کنون مانده ام در غبار تردد، که هر سایه با خویش، فکری دگر بود، نه آوای یاری، نه دست رهایی، که هر نغمه در پرده، زخمی دگر بود، در این...
-
تو درجان و تودر دل می نشینی مثل لبخند
سهشنبه 29 مهر 1404 12:12
تو درجان و تودر دل می نشینی مثل لبخند تو زیبا یی تو خوبی بهترینی مثل لبخند تو درناز نگاهت نازنینم خوب پیداست برای بردن دل در کمینی مثل لبخند تودر اعماق جان من به آرامی نشستی هوایی خوب تازه دلنشینی مثل لبخند غم دل را برم ازیاد پیشت آنچنانی که شادی بخش جان ودل چنینی مثل لبخند نیازی نیست در وصفت سخن مبهم بگویم نه شیرینی...
-
لبخندت،
سهشنبه 29 مهر 1404 12:11
لبخندت، پنهانترین تبعیدگاه من است؛ هر بار به یادش میافتم زبانم شعله میکشد. چشمانت را به من قرض بده، میخواهم در آنها بمیرم و دوباره زاده شوم. صبا یوسفی صدر
-
ای گران سایه به سَر کم نشوی کهنه رفیق
سهشنبه 29 مهر 1404 12:10
ای گران سایه به سَر کم نشوی کهنه رفیق دم درمانده دمادم نشوی کهنه رفیق ... قَسَمَ ات می دهم از سیب حوا حظ بردی به غلط محرم آدم نشوی کهنه رفیق ... بحقیقت که در این برهه ژن خوب تویی به کرم جام به هر جم نشوی کهنه رفیق ... به سراغ از دل پژمرده طراوت هستی گل بی بهره به شبنم نشوی کهنه رفیق ... به دوا پس زده با یاد تو درمان...
-
مه، میانِ موجِ شب، چون دیدهای افسونشده
سهشنبه 29 مهر 1404 12:10
مه، میانِ موجِ شب، چون دیدهای افسونشده در سکوتِ قرنها، بیصوتِ و واژه خونشده باد، موی گندمی را شانه میزد نرمنرم بر تنِ رودی که چون آیینهای وارونشده کو کسی تا شرحِ زلفت را بخوانَد در غزل یا که باشد ماه را، از بیکسی، دلخونشده؟ ما در این شبها شبیه سایههایی بیصدا راه میرفتیم همچون عاشقی مجنون شده ای مهِ...
-
بی زمان ترین بغل
دوشنبه 28 مهر 1404 12:56
بی زمان ترین بغل هنوز این جا تاب می خورد درست وقتی که شعری ناگهان از ذهنم می گذرد از زمان ثانیه هایش را کِش می رود از مکان پلههایش را میسوزاند، و من در سقوط خود تنها به آغوشی فکر میکنم که فراتر از مرگ هنوز تکیهگاهم است و در عمق تاریکی، صدایی آرام مرا صدا میزند، چونان نسیمی که میان خاکسترها هنوز بوی زندگی دارد من...
-
جام محنت ، تن ذلت ، غم یار
دوشنبه 28 مهر 1404 12:56
جام محنت ، تن ذلت ، غم یار گل خاری ، گل خاری ، گل خار لب تشنه، تن زخمی، تار و تیره، چون سراب چوب داری ، چوب داری ، چوب دار خانه ی ویرانه از رنجیم ، چون فریاد زار خون زامهران و دردیم، لیک چون چشمان سار مهر بی منت ، ضمیر ماه من بودم ولی یار من رفت در پی سنگین دل و خونین سما گشته ایم دل تنگ ، اما هیچ چشمی از جفا ما...
-
یک شب با تخته های خواب
دوشنبه 28 مهر 1404 12:55
یک شب با تخته های خواب قایقی ساختم دل به دریای خیال زدم گوشهای احساسم از میان غرش امواج جیغِ نحیفش را شنید ، از گوشه ی قایقم طناب مروت را برداشتم و بی درنگ او را به بالا کشیدم . او با صدایی شبیه به لرزش برگها در زمهریرِ باد به من گفت _ آدمها ، مرا به انزوا پرتاب کرده بودند ! من از دریایِ ترس راز بزرگی را صید کرده ام...
-
فرود آر دستی بر ریشه ام،
دوشنبه 28 مهر 1404 12:54
فرود آر دستی بر ریشه ام، بزن هرچه غم و اندوه را، کابوس های شبانه ام، بختک های بیوه ام را، فرود بیاور تیشه بر خاکم هوایم را عوض کن، گلدان خواسته های تازه را بر تنم کن؛ دوباره مرا زنده کن با لیوانی از خاطرات تازه؛ عطر گُلِ آرزو هایم را نفس بکش، مرا دیگر از خود، دستانت، و از چشمانت دور نکن؛ مرا همینجا پیدا کن... علیرضا...
-
دلی دادم آن شب، نگاهی شکست
دوشنبه 28 مهر 1404 12:54
دلی دادم آن شب، نگاهی شکست به دریا شد و اشک، بر رخ نشست برفتم به کوی خیال قدیم که دل، بستگی یافت با آن نسیم که یادش چو بویی، به جان می وزید نسیمی ز سوز نهان می رسید اگر سوخت دل را شرار نفس رسد نور رستن، از آن مهر و بس اگر چه که عشقش نباشد ثمر نگیرم دگر دل، از آن رهگذر که با اشک، شستم شب بی کسی کنون رو نهم سوی صبحی بسی...