-
میان خواب وبیداری تو را مثل گلی چیدم
جمعه 30 آبان 1404 13:03
میان خواب وبیداری تو را مثل گلی چیدم مثال دود فانوسی درون باد پیچیدم سراپا چشم حیرانم زهر سو خیره می گردم زشب پرسیدم از راهم ،به درد سینه نالیدم جهانِ کوچکت را بر، دو بال خسته ات بستی من ان شب رد پایت را میان اسمان دیدم کتابی زیر بارانم بدون وازه تنهایم تمام واژه ام سرد و مثال بید لرزیدم شبیه ماهی تنها که در خشکی رها...
-
نشاید رفت در آن خانه که صاحبخانه نیست
جمعه 30 آبان 1404 13:03
نشاید رفت در آن خانه که صاحبخانه نیست که عصرانه هست و حلال عصرانه نیست حرامان گشته بر ما لقمه بی یاد خدا که رایانه هست ولی خداوند یگانه نیست اگر خدا ما را در هوا پرستی دستگیر بود به قدرت ِخدا ایمان نداریم که حلال صبحانه نیست اوقات خوش آن بود که با دوست نشستیم اگر دوست در خانه نباشد کاشانه نیست به شیطان و دشمن پرستی گر...
-
در دلم «الصابرون» ای صابرون
جمعه 30 آبان 1404 13:02
در دلم «الصابرون» ای صابرون می برم خود را به سوی «یُسرون» پرده ها بگشودم از راز درون خود عیان شد هرچه آید از برون راز دل با چشم او شد آشکار عشق او شد قبله ی جانم، قرار هر نفس با یاد او جان میدهد در نگاهش اشک، باران میدهد گفتم ای جان، بی تو جانم بی قرار صبر من بی وصل تو گردد غبار گفت آن کس صابر است اندر بلا...
-
چون مرغک پَرکنده پریشانم و یا بدتر از آنَم
جمعه 30 آبان 1404 13:01
چون مرغک پَرکنده پریشانم و یا بدتر از آنَم اینگونه که بی تاب، به هر سوی گریزان تر از آنم می سوزم و می نالم، شاید که نشانت بنمایند چون سنگ به صحرا، اگر آسوده شوم کمتر از آنم با عکس رخ یار دگر طاقت سر کردن من نیست با سرخی صبح و شفق افتادم و دل خون تر از آنم بر باد برفت عمرم و تدبیر علاجی نتوانست بی خویش روم همچو همان...
-
مثل بازی بود
جمعه 30 آبان 1404 13:01
مثل بازی بود مثل یک طراح، با سبک جدید، مینوشتم، پاک میکردم، میگفتم که نه خلق کردم آدمی را عاشقی را طرح یک گل را کوچه ای تارک، با معشوقه ای باز میگفتم که نه در خیالاتم به هر جایی روان ابر و باران میشدم برفِ سرد و ،سوزِ سرما نور ،مهتاب، آسمان گاه رَعدی پر صدا گاه برگی که میافتد به زیر پای یار باز میگفتم که نه، تا قلم...
-
با تو عاشقی را فرا گرفتم
جمعه 30 آبان 1404 13:00
با تو عاشقی را فرا گرفتم هنوز با یاد تو نفس می کشم باور کن می مانم تا تو دوباره بیدارم کنی آری سخت است بی تو نفس کشیدن منوچهر فتیان پور
-
تو با احوالپرسی ات چه ساده
پنجشنبه 29 آبان 1404 13:16
تو با احوالپرسی ات چه ساده مرا عاشق نمودی بی اراده چه کردی با دلم تا بی بهانه مرا رسوا خودش را تاب داده شبی از کوچه ی ما رد شدی و گمانم عطرت اینجا ایستاده که بوی کاهگل ها هم عجیب است سرت کی سر به دیوارم نهاده ! تو رفتی و از آن نوری که مانده نماند ذره ای بی استفاده و این یعنی که ای همسایه جانم بیا مهتابی ام کن ماهزاده...
-
سیلِ اشکم را ندیدی وقتِ رفتن دلبَرَم
پنجشنبه 29 آبان 1404 13:16
سیلِ اشکم را ندیدی وقتِ رفتن دلبَرَم بی خبر هستی ز هجرانت چه آید بر سَرَم چشم بستی تا نبینی مهربانیهایِ من رفتی آخر بی وفا آتش زدی بر پیکرم بی تو با دل قصّه ها دارم به شبها تا سحر اشک ریزان می سرایم من غزل در دفترم گفته بودی تا ابد هستی کنارم روز شب بی وفا دیدی نماندی تا قیامت در بَرَم ماهِ من بودی ولی هرگز نتابیدی به...
-
لبت بهانه ی شادی و خنده ات قند است
پنجشنبه 29 آبان 1404 13:15
لبت بهانه ی شادی و خنده ات قند است بگو که قیمت گلخنده های تو چند است؟ غزال دشتِ غزل هایِ من شدی هر بار قلم به خاطرِ وصفت همیشه خرسند است منم که ارگِ بمم بی حصارِ آغوشت تو تکیه گاه منی شانه ات دماوند است نشاط زندگی ام شد همیشه لبخندت جهان به گردشِ چشمت اسیر و در بند است تو دشتِ سبزی و پاکی پر از هوای لطیف دلم سیاه و پر...
-
به چشم خوشتن دیدم
پنجشنبه 29 آبان 1404 13:15
به چشم خوشتن دیدم که خون مردمان ریزد دو چشم چون غزال تو ندیدم در جهان خونریزتر از چشم ناز تو سکندرها به غربستان و چنگیزان به شرقستان چنان چشم تو خون ریزی نکردندی به ترکستان چنان با هر نظر زخمی زنی بر جان انسانها نگویی بیگناهان را چه تقصیری است در میدان تو این سان با لباس سرخ رزم و تیر زهر آلود چشمانت به میدان می روی،...
-
باشد که بر وصلش رسم بادا که چنین بادا
پنجشنبه 29 آبان 1404 13:14
باشد که بر وصلش رسم بادا که چنین بادا دستی به زلفینش کشم بادا که چنین بادا مویش گره ای بزنم در پشت گوشش تا کشم بوسی به لعلش تا زنم بادا که چنین بادا دانم که یادم میکند گاهی ز یادم می کند دل گفتمش زو میبرم بادا که چنین بادا گفتست که خوش خویی ست با دلشده دلجویی ست باشد که چنین باشد بادا که چنین بادا در چشم نشین بادا...
-
بیا برقصیم،
پنجشنبه 29 آبان 1404 13:13
بیا برقصیم، میان شبهای بیقرار، جایی که ستارهها قصههای نور را میبافند و پایکوبی واژهها سکوت ویرانهها را میشکند، چون نسیمی که خاکسترِ خاموش را برمیانگیزد. بیا بخندیم، حتی اگر باران درد ببارد و قطرههای آهنین بر شانههایمان فرو ریزد، چون ترانهای که زمین را میلرزاند. بگذار پیلههای رنج در خاک سیاه، به...
-
آنقدر عاشقت بود که در تاریکی نورت کور بودم
چهارشنبه 28 آبان 1404 12:32
آنقدر عاشقت بود که در تاریکی نورت کور بودم خورشید بودی و من چشم بسته ،در آفتابت سوختم هر زخم تو به جان خریدم،به نام «بازی عشق» هر خارت را به دل نشاندم،نوازشی از بهر«نوازش» در آیینه ات ،تصویر خود را میپرستیدم چنان در بند نقابت بودم که رخسارت ندیدم ابرهای تیره ات را «غم» نام نهادم باران سردت را«رحمت »خواندم حتی آنگاه...
-
سالهاست که آتشت را
چهارشنبه 28 آبان 1404 12:31
سالهاست که آتشت را به سینه ی تشنه فرو میکشم. به شوق و شور و تمنا نفسم داغت و جانم داغت .و دلم داغت. جگرم افروخته، و قلبم افروخته و لبم افروخته. سالهاست که آتشت را به گلوی خشکیدهام ، فرو میکشم.. به شوق و شور و تمنا وجودت، گرمی و نگاهت گرمی و خاطره ات گرمی، آمدی به ناز و رفتی به ناز و فراموش کردی به ناز، سالهاست که...
-
من را تنها گذاشتن روزهای سبز
چهارشنبه 28 آبان 1404 12:30
من را تنها گذاشتن روزهای سبز آسمانم ابری، زمینم سرد بازگشت محال و رفتن سخت تر تقدیر باورش سخت بود و من نیز بیشتر خاک شد آرزوهایم و من دل تنگ تر هوا کم و کابوس ها پُر رنگ تر در سینه می جوشد درد و غم دوریت شب ها بیدار و روزها نیز هوشیار تر سراب شد تمام جاده ها انتظارِ این شهر اسیر تنهایی دل بی قرار و آشفته من خراب عشق،...
-
در نگاهت آتشیست ..
چهارشنبه 28 آبان 1404 12:29
در نگاهت آتشیست .. که مرا تا مرز رسوایی میکشاند و بر لبانت بوسه ای .. که مرا تا مرز رهایی می رویاند پیروز پورهادی
-
رویای غرق شدهام...
چهارشنبه 28 آبان 1404 12:29
رویای غرق شدهام... دیگر عصایی برای بیداری ندارد تهی ست... تهی از دستانِ پنداری که... بیاویزد مرا هر بار... از این میخهایی که هنوز... لنگر انداختهاند... بر دیوارِ پیرِ روحم روی پیشانیام اما... لوای عزا افراشتهاند هستیام را... بورانی از خاک پاشیدهاند آراستهاند... مرا به هزاران خار و خس چه میدانید؟ گیسوان این...
-
میرقصم،
چهارشنبه 28 آبان 1404 12:28
میرقصم، چون نسیمی که رازهای مولانا را در سکوتِ شبانه میپراکند. میلغزم، در تاریکیِ چشمها، بینام، بینقاب، چون نَفَسی از ژرفای سکوت. در آینه، چهرهای میجوشد زادهی رؤیای تو. نامت میدرخشد، چون نَفَسِ حافظ بر پیالهی خلوت، که شراب دلتنگیاش هنوز گرم و غمگین است. میان شورِ بیقرار، نسیمی از گلستان میگذرد، زمزمه...
-
به رویِ شانهام افتاد شب، چون بالِ بارانی
سهشنبه 27 آبان 1404 13:18
به رویِ شانهام افتاد شب، چون بالِ بارانی تو رفتی و دلم خالی شد از رؤیای پنهانی به نامت شعر میگفتم، نفسهایم غزل میشد ولی امروز خاموشم، اسیرِ دردِ طولانی تو بودی آفتابِ خستگیهای شبِ تارم و بیتو خسته شد خورشید از این دلهای ویرانی به یادِ عطرِ موهایت، شب از باران معطر شد ولی من بیتو پوسیدم، شبی در خاکِ حیرانی اگر...
-
دل تنگیات را بگذار
سهشنبه 27 آبان 1404 13:17
دل تنگیات را بگذار روی میز کلمات، من از دور، با آهِ گرمم دست میکشم روی غبارش... محمد ترکمان
-
در بزم عشق چو پروانه نیامد
سهشنبه 27 آبان 1404 13:17
در بزم عشق چو پروانه نیامد شمع آب شد و عاشق دیوانه نیامد نسرین و گلِ مریم و سوسن همه هستند من دل نگرانم که چرا لاله نیامد !!! امشب چه شبی شد به خیالم که وفا هست او نیز به مهمانی این خانه نیامد ... لیلا که محل بر دل مجنون نگذارد این بار قسم خورده و مردانه نیامد لیلا دل ما را شکند نیست ملالی افسوس که در بزم من افسانه...
-
تو آمیزه ی ابر و پونه ای
سهشنبه 27 آبان 1404 13:16
تو آمیزه ی ابر و پونه ای مروارید و عسل! و هزار نُت ننوشته بر سرانگشت کولیان. و طعم گس دهان زندگی را نام تو شیرین کرده است. بهار پیراهن یشم تو را می پوشد تا باورش کنند! کبوتر نوحی تو که سرانجام با برگ زیتونی به منقار باز می گردی. و دستانت چشمه ای نور است که ماه ِ کدر در آن تن می شوید. و تا بستان تفتیده دهان در آب های...
-
نفس، چون سربی گداخته
سهشنبه 27 آبان 1404 13:15
نفس، چون سربی گداخته بر سینه سنگینی میکند. این سکوت، نقطهی پایان فریادهای خسته است؛ جایی که کلمات، از طنین خود میهراسند. تنهایی، همان تکهی خالی از تخت است که همیشه سرد میماند. و من، تنها بازماندهی این شبم؛ بیصدا، در حال خاکستر شدن، بدون آنکه شعلهای دیده باشم. ارزو حیدری
-
چه نخل با شکوهی دارد آن گیسوی خرمایی
سهشنبه 27 آبان 1404 13:15
چه نخل با شکوهی دارد آن گیسوی خرمایی بهشتم می برد آن قامت ناز و فریبایی که با تو زنده ام جانا ، بیا احساس نابم باش ز کویت می طراوت هر زمان از عِطر رویایی نگاهم کن که چشمانت ، چراغی بر شبم باشد بگیرم از فروغ دیده ی تو حس شیدایی تو سرو اندام و زیبا رو ، منم مشتاق دیدارت کجایی تا بگردم گِرد آن قامت ، که رعنایی خیالم هرشب...
-
هر ناز نگاه تو خریدن دارد
دوشنبه 26 آبان 1404 13:01
هر ناز نگاه تو خریدن دارد در کوی تو دل ،شوق پریدن دارد هست از آن قند لبت، شهرت شیراز کن ناز ، که ناز تو ،کشیدن دارد وه که هنگام نظر بازی عشق چشمان بلورین تو دیدن دارد به در کوی نگار از سر شوق مجنون ، ز پی یار ، دویدن دارد وا کن دهن خویش و شکر ریزی کن الفاظ قشنگ تو شنیدن دارد زنبور عسل خورد ، از آن شهد لبانت یک بوسه ز...
-
در نظر و منظرم نیست کسی جای تو
دوشنبه 26 آبان 1404 13:00
در نظر و منظرم نیست کسی جای تو نیست کسی را نظر سوی بلندای تو می نشوم خسته هیچ، از طلب و خواستن تا برسد قاصدی همچو مسیحای تو می نشوم ناامید، از درِ درگاه تو کاش که صیدم کند، پنجه ی عنقای تو کاش که کوته شود، عمر به روز و شبی روز به کنج غمت، چون شب یلدای تو گر به حسابم رسند، روز قیام و حساب نیست حساب دلم، جز به تقاضای تو...
-
پرسیدم عاشقی!!!! ارام، نگاهی کرد،،
دوشنبه 26 آبان 1404 13:00
پرسیدم عاشقی!!!! ارام، نگاهی کرد،، دستش را گرفتم به صورتش خیره شدم هنوز رد اشک بر گونه های او خیس بود خِیره ،به چشمش زل زدم ، چند ثانیه ای گذشت دستش که هنوز، بوی گل سر، دلدارش را میداد فشردم گفتم ،،،پس .....؟؟؟ حرفم را قط کرد دستش را کشید گونه هایش را با همان دستان بو دار خشک کرد، کمی عقب تر از من ایستاد نگاهش را...
-
و من ساکت نشسته ام و
دوشنبه 26 آبان 1404 12:59
و من ساکت نشسته ام و به تمام زبان های دنیا می رقصم. تو نگاه می بینی تو جسم تو سکون. هوایی نیست و پرنده میان آسمان در نیمه راه پرواز مرده. نه درون من آتشی است سوزان تر از خورشید که من به دور آن کولی وار می رقصم. آسان نیست نه آسان نیست. بیفتی و نیفتی بگریی و نگریی. بمیری و نمیری. نه من آن پیرمرد رنجورم که به موقع جوان...
-
ای ماهِ من، از آن شبِ تابان گذشتهای
دوشنبه 26 آبان 1404 12:58
ای ماهِ من، از آن شبِ تابان گذشتهای با یادِ من، ز کوچهی باران گذشتهای در من هنوز عطرِ نفسهایِ باور است از کویِ عشق، خسته و نالان گذشتهای ای سروِ راست قامتِ رویای خاطرم با آهِ عاشقانِ فراوان گذشتهای هر شب به نامِ تو غزلی تازه گویمت لیک از سرود و شور غزلخوان گذشتهای از دستِ من چه مانده که باز آیدت به یاد وقتی ز...
-
چنان خو گرفته ام به لبخندت
دوشنبه 26 آبان 1404 12:57
چنان خو گرفته ام به لبخندت که در هر غروب بی تو محو می شوم در خودش سیدحسن نبی پور