-
آن شبِ آغاز، پایان هر واژهای بود
یکشنبه 18 آبان 1404 12:01
آن شبِ آغاز، پایان هر واژهای بود دگر هجای هیچ نامی "نازی" "ماه من" "شاهکار خدا" "پروانه" "گل ارکیده" از کامی جز کام تو برایم شنیدنی نبود * تو، روشنایی بودی در تهیگاه این جانِ ناپایدار * ما شگرف عاشق شدیم، و شگرفتر در مهر و رهاییِ محض، ناباورانه تمام گشتیم * آرزوی...
-
به شانه های گردت
یکشنبه 18 آبان 1404 11:57
به شانه های گردت که پرتوی محوی روی آن پهن کرده بودی مشکوک بودم و به آن گل زردی که از معرکه دور مانده بود هم پس باید بالای جسد آفتاب می رسیدم و روشنایی را از میان آنها بیرون می کشیدم شاید آنها کلاه سایه را نشانم می دادند اما باز هم دیر رسیدم و دیدم که مهاجران گم شده آفتاب را سر می کشیدند پس زبان نور را برای کارهای پاره...
-
ابوالحسن فراهانی می گوید :
یکشنبه 18 آبان 1404 11:56
ابوالحسن فراهانی می گوید : ز ضعف تن مژهام را به هم رسیدن نیست نبستن مژه از مرده بهر دیدن نیست پاسخ : مرا دگر دور از او طاقت زیدن نیست محروم در گور هم اندر آرمیدن نیست جگر دریدی و چشم خونین کردی میل نخجیر بسمل شده را ز کس رمیدن نیست تو را ندیدم و دیدم که خویش در چشمت چنان حقیر کردم که کاه چون من نیست چگونه بنگرمش؟ بس...
-
من رسیدم به حس دیدن تو
شنبه 17 آبان 1404 12:24
من رسیدم به حس دیدن تو من از اول شروع شدم با تو تو به چشمات عادتم دادی به تو برگشتم از خودم باتو و شروع دوباره ی من شد خط به خط .خط چشم باریکت رو به خط افق کشیده شده رنگ سرخ قشنگ ماتیکت باز با دست باد رقصیدن لخت موهات موج دریا شد مثل قایق شناورن انگار تا طلوع دوباره پیدا شد با نسیمی که میوزه از غرب شرقی داغ تب خنک...
-
چه سرزمین تلخی ست...
شنبه 17 آبان 1404 12:23
چه سرزمین تلخی ست... مردمان اینجا وقتی گم میشوی ؛ دنبالت نمی گردند.... فراموشت میکنند!!! مصطفی ولیعبدی
-
نگوییدم که از دل بر کنم یار
شنبه 17 آبان 1404 12:22
نگوییدم که از دل بر کنم یار که جانم گشته با یادش دچار است نه در دل مانده ام، نه در بر خویش که او در سینه ام چون لاله زار است ز شوقش شعله ور شد جان تنها که آتش در دل شب بی غبار است اگر گویند: دل را باز گردان کجا دل؟ چون به او در اختیار است به هر سو بنگرم، نقشِ رخ اوست جهان آینه و او اعتبار است نفس بی نام او بی جان...
-
وای گر نیایی و این من ناکام بمیرم
شنبه 17 آبان 1404 12:21
وای گر نیایی و این من ناکام بمیرم در حسرت آغوش تو هرگز آرام نگیرم وای گر نیایی و من خو بگیرم به قفس چه کنم گر وا نکنی قفل زده را به زنجیرم وای گر نیایی ومن مدفون شوم باعشق شوم آن عاشقی که در این خاک اسیرم وای گر نیایی ومن خانه ی نو برگزینم خاک شود بسترم و سنگ شود به زیرم وای گر نیایی واین دل در سینه بسوزد بهر خاموشی...
-
ترانههایم را
شنبه 17 آبان 1404 12:20
ترانههایم را در رود آرام چشمانت میشویم و واژههایی خیس از عطر نگاهت بر تار نازک ابریشم گیسوانت میآویزم تا مبادا باد حسود که از چمنزار طلایی گیسوانت میگذرد جامهی نازک شعرم را بدرد... نگذار نسیم شوخ چشم بازیگوش شبنم لبخندم را از واژهها برباید بگذار شعرهایم بر دوش امواج نقره ای در رودخانه ی مواج موهایت تا افق...
-
کاش می دانستی هر لحظه بی تو
شنبه 17 آبان 1404 12:07
کاش می دانستی هر لحظه بی تو هزار روز می گذرد... و من از نسیم تکرار نفسهایت را خواهم تا از دور دست ترین نقطه ناکجا چونان قاصدکی موج سوار بر دلم روانه سازد... نمی دانم اینک در اندیشه ی کدامین خاطره لبخند تلخی بر کام شیرین فرو نشانده ای... و من آهنگ انتطار را خوب می دانم.. چرا که قلبم مملو از فراقیست که سرنوشت با قلم...
-
گر بخواهی حال خوش بینی دمی از روزگار
جمعه 16 آبان 1404 12:19
زندگی ها بر فنا شد هیچ کس چیزی نگفت روز ها چون شام ها شد هیچ کس چیزی نگفت دل خوشیهامان به حرف این و آن پیوسته شد در غم نان جمله جان ها بی بها شد هیچ کس چیزی نگفت جملگی در فکر مال و مکنت این روزگار آشیان مهربانی در عزا شد هیچ کس چیزی نگفت آنکه رسم زندگی آموخت در خود دفن کرد حرف او باد هوا شد هیچ کس چیزی نگفت لحظه های...
-
از دار سخن مگو که بیداری هست
جمعه 16 آبان 1404 12:18
از دار سخن مگو که بیداری هست داریم به روی دار اگر کاری هست دائم به مذاق می نشیند خوشتر وقتی به شرنگ طعم هشیاری هست هرچند غریب و بیکس و کار شدیم در ایل هنوز شوق سرداری هست باری به سر شانه نداریم ولی هر بار در استخوانمان باری هست در پشت حصار نغمه ی آزادی در رگ رگ بامدادمان جاری هست ما لایق سوختن در آتش هستیم تا اینکه به...
-
امشب اگر که قامت شعر و قلم خم است
جمعه 16 آبان 1404 12:18
امشب اگر که قامت شعر و قلم خم است از سوز ِ گریه های گل و مرگ ِ شبنم است جز غم کسی به کوبه ی قلبم نمی زند اینجا ذفیق ِ نیمه شبم اشکِ نم نم است سهرابی و دلیر ، به زور ِ کسی نناز آن کس ترا کشانده به این روز رستم است بر زخم های کهنه چه ریزی نمک رفیق وقتی دلم شکسته و ویران تر از بم است؟ این سر زمین ِ قحطی و نفرین شده کجاست...
-
با توام ، حرف مرا گوش کن
جمعه 16 آبان 1404 12:17
با توام ، حرف مرا گوش کن غصه هایت را ، فراموش کن من ، لباسم ، عاشق چشمان تو یک نظر ، بر دکمه ی ، تن پوش کن با تو می گویم سخن ، ای جان من نشنو از من ، پنبه را در گوش کن! آتش احساس من ، طغیان گرفت لا اقل ، این شعله را خاموش کن من ، فدایت ، دیده و جان کردهام باده ای اینجا کنارم ، نوش کن نغمه ای سر کن ، ز گیتار لبت این...
-
این بار هم نرسیدم چه حیف،چه حیف
جمعه 16 آبان 1404 12:16
این بار هم نرسیدم چه حیف،چه حیف دیدم که میروی نرسیدم چه حیف،چه حیف باشد برو ،لذت خوش بودنت مرا بس است افسوس که وقت دیدنت ،لال می شدم چه حیف من که تمام دلم را به نام تو کرده ام ولی! شاید تو ندانی که چه داری چه حیف ،چه حیف این بی قرار خسته است و خسته است و خسته نایی نمانده که سوت روان شوم چه حیف،چه حیف بی عرضگی ز من...
-
جهان من،
جمعه 16 آبان 1404 12:16
جهان من، نقشهای پنهان دارد که روی کاغذ نمینشیند، در GPS پیدا نمیشود و فقط وقتی پیدایش میکنی که گم شوی… در آن نقشه مسیرها با لبخند آغاز میشوند و هر پیچ، بغضیست که باید ردش کنی تا به دریا برسی… مکانها، اسم ندارند فقط حس دارند… "جایی که اولین بار دلم لرزید" "جایی که گفتی میمانی و رفتی"...
-
آسمانم ابریست
پنجشنبه 15 آبان 1404 12:31
آسمانم ابریست گاه بارانی بر خاک دلم می بارد که گل رازقی احساسم گیسویش را می سپارد به نسیم و میان قطرات شبنم چهره می آراید گاه سیل از دل بارانی آن می آید خانه را می پاشد شور از کلبه ی دل می جوشد همه ی آنچه که انباشته ام در میان گل و لا می رقصد خانه ام گاهی شبها خانه ی مهتاب است نور می پاشد از پنجره ها ریسه های نور می...
-
خواب دیدم که به طوفانِ خطر میرفتم،
پنجشنبه 15 آبان 1404 12:30
خواب دیدم که به طوفانِ خطر میرفتم، در میانِ شبِ سردِ ستم میرفتم. هر طرف سدِّ سیاهیست، ولی با ایمان، با دلی شعلهور از شوق، حرم میرفتم. دستها مانعِ راهم، نَفَس از سینه گسَست، لیک با نامِ تو، تا صُبح، قدم میرفتم. پرچمِ سبزِ تو در بادِ دعا میرقصید، من به اشک و تب و توبه، به قدم میرفتم. ناگهان نور دمید از دلِ...
-
زندگی را دیر دانستیم سرابی بیش نیست
پنجشنبه 15 آبان 1404 12:28
زندگی را دیر دانستیم سرابی بیش نیست آن همه شور جوانی هم که خوابی بیش نیست هر که را گفتیم که با ما ماندنی شد تا ابد رفت از دنیای ما ؛ یادش عذابی بیش نیست نه برایت یار می ماند ؛ پدر مادر که هیچ خانه را گم کرده ایم ؛اینجا سرای خویش نیست گوشه چشمی تا به عکس جمله یاران میکنیم اشک میریزیم چرا که کهنه قابی بیش نیست ما چه...
-
*گُفتَمَت* به هر که گفتمت عاشق شده!
پنجشنبه 15 آبان 1404 12:28
*گُفتَمَت* به هر که گفتمت عاشق شده! سُرودمت، شعر عاشق شده به دریا گفتمت، طوفانی شده به دشت گفتمت، شقایق شده به چشم گفتمت، گریه شده به ساز گفتمت، آهنگ شده به سیگار گفتمت، دود شده به ابر گفتمت، باران شده به سنگ گفتمت، بُت شده به خورشید گفتمت، ماه شده به دل گفتمت، عاشق شده...؛ یاس صحراء
-
شبم تارو تو خورشیدی بیا ای صبح تقدیرم
پنجشنبه 15 آبان 1404 12:27
شبم تارو تو خورشیدی بیا ای صبح تقدیرم من ان شبگرد تنهایم که از دنیای خود سیرم دلم چون مرغ مینایی که در دام غم افتاده بجای نغمه ی شادی فقط با ناله در گیرم بیا! درکوچه های شهر دنبال تو می گردم. درون فال کولی ها ببین افسرده و پیرم. و دیدم هر نگاهت را کلید راز پنهانی ست به دام چشم آهویت گرفتارو زمینگیرم به دشت وکوه اگر...
-
از میان این دریای بیتابی
پنجشنبه 15 آبان 1404 12:27
از میان این دریای بیتابی از درون این شبهای بیخوابی ماه میتابد زمین خفته را هوشیار میسازد ظلام تیره دلهای ما را پاک میسازد زمین بنگر شیار کهنۀ دستی هوا دم کرده و خسته به زیر پهنۀ ابری نمیبارد بشوید این غبار مانده در چشمی همان چشمی که میجوید نگاه منتظر در پهنۀ شهری سحر نزدیک شد ماه شب تاب هم دچار شک و تردید شد...
-
جان جانانم
چهارشنبه 14 آبان 1404 12:33
جان جانانم صبح با نامت طلاییتر است آفتاب، مثل بوسهای نرم روی پیشانیات آرام و بیدغدغه پنجره را میکوبد و زمزمه میکند: "صبح بخیر…" من دلم هنوز میان آغوش گرمت جا مانده هنوز صورتت را میان نور، میان عطر موهایت، در رویاهای کوتاه شبم، بو میکشم هر نفس. دلم میخواهد امروز را با نام تو شروع کنم با صدای خندهات...
-
شب به شب آن بید مجنون در خفا
چهارشنبه 14 آبان 1404 12:32
شب به شب آن بید مجنون در خفا می شنیدم راز گفتا با خدا . قصه ها از غصه ها آورده بود داستانِ آشنایی می سرود . قصه ی تنهایی اش در بیشه زار او همی گردد از این اندیشه، زار . سر فرو افتاده بود از بی کسی گفتمش بی کس چرا در محبسی . گفت: در محبس نی ام رویم نبین جانِ پاکِ آتشین خویم ببین . جان رها و جسم اندر محبس است زین رهایی،...
-
تو شکوه پنهان شعرهای مَنی
چهارشنبه 14 آبان 1404 12:31
تو شکوه پنهان شعرهای مَنی تو راحتی عضُلات و تحکم استخوان های مَنی تو سوی چشمان و فریب عاشقانه ی لب های مَنی تو صدای نشنیده و غوغای جان مَنی تو سکوت ساکت مَن تو ایستاده در تَن و نشسته بَر روح بیقراره مَنی تویی که در گِلویَم حرف میزنی راز مَنی راز مَنی راز منی نرگس احمدی
-
خدارا شکر می گویم که در تقدیر من بودی
چهارشنبه 14 آبان 1404 12:30
خدارا شکر می گویم که در تقدیر من بودی گمانش هم نمی کردم که گیر افتم به این زودی اگر مشکل ترین مشکل اگر سختی و بیماری برایم اتفاق افتد تویی درمان و بهبودی خلاصه می شود دنیای من در بوسه ای از تو یگانه خالق عشقی و بر عشاق معبودی برایم فراق داری باهمه تکراری اما نو تو ساده پاک و شفافی برایم، مثل یک رودی محمد حسام باباگلی
-
واسه اینکه دلت، از عاشقی درآد
چهارشنبه 14 آبان 1404 12:30
واسه اینکه دلت، از عاشقی درآد یه کاری میکنم ازم بدت بیاد یه کاری میکنم بگی اینم بده خودشو الکی به عاشقی زده یه وقتا اسمتو عمدا غلط میگم تا که خیال کنی فکر یکی دیگم بگی تموم شده قصه و راهی شی بتونی عاشق آدم بعدی شی واسه دیدن پیامت دل من میره چجوری جواب بدم، نفهمی دل گیره میخونم صد دفعه کل پیاماتو گم میشم جواب نمیدم به...
-
اشک که وزنی ندارد
چهارشنبه 14 آبان 1404 12:29
اشک که وزنی ندارد پس چرا وقتی می بارد وزنه ی سنگین روی سینه ام، سبک می شود؟ و این غم دیرینه ام دیگر قلبم را خراش نمی اندازد؟ اشک که صدا ندارد پس چرا وقتی می بارد قطره قطره فریاد می کشد روسیاهی ام را پس چرا وقتی چشم هایم تر می شود زودتر اجابت می کنی بی پناهی ام را نه اشکی سبک هست برای رهایی از سنگینی نه اشکی بیصدا هست...
-
آنکه میداند، که دل را باید از دنیا رهاند،
سهشنبه 13 آبان 1404 12:46
آنکه میداند، که دل را باید از دنیا رهاند، در نگاه یار گم شد، بیصدا، بی هیچ امید، با دل خونین، به سوی خلوت شبها شتافت، در دل شب، با غم خود، تا سحر تنها تپید، ماه را دید و نپرسید از فروغ نارسا، اشک جاری را نپرسید، با غروری ناپدید، در دل خود نغمه ای را، بیصدا آرام کاشت، با سکوتش، قصه را در بند دل، درهم کشید، در دل شب،...
-
آخرین بار که اینجا بودی
سهشنبه 13 آبان 1404 12:45
آخرین بار که اینجا بودی بدن سرد زمستان را نیز با خودت آوردی تا مبادا که میان من و تو چشمهایی باز شود و سپس رود بریزد بر دشت و به دریا برسد این احساس آخرین بار که اینجا بودی دست من خالی بود چشم سوسو میزد و دل از خواستنات میکوبید سرخ بود این حسرت زرد شد این تردید بر تن تند زمان نیز سیاهی چسبید و دراین آشوب لبریز از...
-
آشوب است دلم
سهشنبه 13 آبان 1404 12:44
آشوب است دلم گر ز سودای تمنای دلم پاسخ ندهی... سایه ات میمانم، که شاید نظرت، زیر خیالم بگذرد روزی چند، کوتاه هم که باشد همان، ما را بس. مهدی عارفخانی