-
باغ زرد و بیشه زرد و کوچه زرد و خانه سبز
پنجشنبه 6 آذر 1404 13:11
باغ زرد و بیشه زرد و کوچه زرد و خانه سبز شاخه های خیسِ سروِ سردِ باران خورده سبز بیدِ مجنون، مست افتاده به دست آویزِ عشق باد هم عاشق شده در دولتِ پاییزِ عشق آسمان از حیرتِ این لحظه های نازنین تکه ای از ماهِ خود را داد در دستِ زمین ماهِ بشکسته، زمین را طعنه زد ای سینه چاک ماه را در کنجِ دریاچه نشاندی روی خاک! گفت تا...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 6 آذر 1404 13:10
-
دل که صدها بار بشکست از جفای روزگار،
پنجشنبه 6 آذر 1404 13:10
دل که صدها بار بشکست از جفای روزگار، شد شفای ناگهانش، بوسهای از یک نگار. در حریم کافهای، جایی که غوغا حاکم است، بختِ خفته عاقبت با خندهای شد بیدار. دوست با تدبیر میآمد پیِ دلدار خویش، لیک دل، آن بندهمان، سرگشتهٔ آن زلفِ یار. دیدمش، دیدم همان دیر آشنایِ سالها، جلوهگر آمد، شکستم حرمتِ صبر و قرار. او به بالای سر و...
-
بی تو زخمی، خون به دل ،همچون انارم بعد از این
پنجشنبه 6 آذر 1404 13:09
بی تو زخمی، خون به دل ،همچون انارم بعد از این سر به زانوی غزل ها می گذارم بعد از این هم نشینم ساز گیتار و نت و آهنگ و شعر با صدای چاووشی غم می شمارم بعد از این قرص خوابی می شود آرامش قلبم ولی همچنان سر در گریبان ، اشکبارم بعد از این دشت خالی دلم از شادمانی ها تهی است چون کویری عاری از هر کشت و کارم بعد از این بعد از...
-
در پشت چراغقرمز روزها
پنجشنبه 6 آذر 1404 13:09
در پشت چراغقرمز روزها میانِ ما و آرامش فاصلهای است به گستردگی یک رؤیا رؤیای نان،رؤیای کار، رؤیای خانهای امن. واژهای که هر شب میشنویم: «فرصت» قلب این شهر را در سکوت خالی خیابانها به لرزه میاندازد. چشمهایمان را به فرداهای تباه شده میدوزند و جهانمان را به قرضها و قسطها خلاصه میکنند. مردمِ خسته! تمام قصههای...
-
در خیالم
چهارشنبه 5 آذر 1404 13:00
در خیالم در حرف های من، تلخی عطر "تو" جا مانده در آینه ی مردمک های من، جز به جز خاطرات، شناور مانده طعم خون جگر می دهد؛ لقمه ای که، از اجبار های تو نیست! گاه می توان انعکاس باران را در پشت پنجره ی چشمانم دید... می توان در کالبد خنده های من یادگار تلخ تیرباران و فریاد یخ زده را دید...! طرح عشق را در خیالِ...
-
صدای جهش عقربه ها می آید
چهارشنبه 5 آذر 1404 12:59
صدای جهش عقربه ها می آید صدای وزش از پنجره ها می آید صدای وزش باد خزان شاخه ها بی برگند آسمان تا ریک است صدای وزش باد خزان می آید لا به لای علف زرد حیاط می دود نعره زنان باغ به خود می لرزد آسمان می غرد قمر بان در خوابند بوته ها بی تابند مرغ شب می خواند همه را رو به سکوت دل من بی تا بست همچو آن بوته ی باغ همچو مجنون...
-
امشب ای ماه تو را به مهمانی خود
چهارشنبه 5 آذر 1404 12:58
امشب ای ماه تو را به مهمانی خود خواهم خواند و اندر آن خلوت شب تا به سحر در بر تو خواهم ماند قاصدک را به هوا خواهم داد قمر یان را به آهنگ خدا خواهم خواند نامه ای من به صبا خواهم داد گله ات را به خدا خواهم گفت آسمان را به زمین خواهم خواند بی تو از شهر خدا خواهم رفت غم چشمان تو را خواهم خورد دل خود را به لبت خواهم داد...
-
دریا دریا
چهارشنبه 5 آذر 1404 12:57
دلشورانکِ هر موج شده در مَدِ لبخند ،صبر قهر جذر ، که جریان سکوت خود را از غرق میرهاند جوش جوش خروش خروش نرگس امیری تاجیک
-
بوسهام را پس ندادی
چهارشنبه 5 آذر 1404 12:57
بوسهام را پس ندادی بدحسابِ لبانت! بر زمینِ تب، برشکست شدم. احساسم هیچ، اما طعمِ تو هنوز در دهانِ باد است. سیدحسن نبی پور
-
آیین صداقت
چهارشنبه 5 آذر 1404 12:56
آیین صداقت را از دل کوه آموختم جنسِ سختش از سنگ است منتها در کل یکرنگ است پوران گشولی
-
تو آمدی…
چهارشنبه 5 آذر 1404 12:56
تو آمدی… و نور، آرام بر پلکِ خستهٔ جهان نشست؛ سحر، از گوشهٔ چشمِ الوند چکید. دریا برخاست نه آب بود، نه آینه؛ زخمی از خورشید بود که هنوز میدرخشید در حافظهٔ موجها. هر موج نامی گمشده را در سپیدیِ حضورت زمزمه کرد؛ گویی جهان، پس از قرنی خاموشی، دوباره یاد گرفت چگونه بگوید: ـ تو. مهدی شهریاری
-
شبی شعر دو چشم تو خیالم را به شور انداخت
سهشنبه 4 آذر 1404 12:49
شبی شعر دو چشم تو خیالم را به شور انداخت گرفت آرامش جان را دل پاکم به تور انداخت شدی خورشید و تابیدی به بطن شعرهای من تلالوهای زیبایت نگاهم را به نور انداخت پریشان بودم و صیاد ماهیگیر صیدم کرد مرا چون ماهی قرمز به تنگی از بلور انداخت سکوتم را شکستی و نوا دادی به اشعارم ولی یادت مرا در خاطراتی ناب و دور انداخت چه رازی...
-
هر واژهای شعر نیست
سهشنبه 4 آذر 1404 12:48
هر واژهای شعر نیست گاهی مصراعها با هزار فتحه و کسره باز هم بیهویتاند شعر جایی است که نبض آدمی میزند نه جایی که ماشینها تمرین شاعر بودن میکنند.... محسن ولیخانی
-
آدم اگر به وسوسه میگفت: سیب نه
سهشنبه 4 آذر 1404 12:47
آدم اگر به وسوسه میگفت: سیب نه انسان نبود غرق فراز و نشیب، نه! تقصیر آدمی که دورویی ندیده نیست... او اعتماد دید، دریغا… فریب نه دیدم که شال از سرش افتاد و بعد از آن کامل نشد عرایضِ شخصِ خطیب، نه لالاییاش، ارادهٔ من را به خواب بُرد بیدار از کما نشوم با نهیب، نه در این غروب جمعه، قیامت به پا شده شاید قیامت است فِراقِ...
-
تمام دوستت دارم را
سهشنبه 4 آذر 1404 12:45
تمام دوستت دارم را در دلم پنهان کردم به اندازه ای که می خواستم تمام دنیا بداند آنقدر حجمش بالاست در دلم سنگینی می کند بهمن نوری قاضی کند
-
کلاهی تیره از ابر
سهشنبه 4 آذر 1404 12:44
کلاهی تیره از ابر بر سر کوه بلند و آوای راز و نیاز شاخه های درختان پیچیده در گوش سنگین آسمان شاید این بار باد آرام گیرد و کلاه از سر کوه برندارد نادر صفریان
-
برای با تو بودن ،
سهشنبه 4 آذر 1404 12:42
برای با تو بودن ، از با تو بودن گذشتم . برای داشتن خیالت ، از یک دنیا رویا گذشتم . برای دیدن روی ماهت ، از ماه شب چهارده گذشتم . برای ماندن عطر تنت، آخرین آغوشت در سینه ام جای گذاشتم. برای بردن نامت بر لبهایم ، از هزاران ناگفته گذاشتم. برای ماندن در نگاهت ، از هرچه چشم انتظاری بود گذشتم. ... و هنوز ، هر غروب که می رسد...
-
حالم بد است و دلیلش را نمی فهمم
سهشنبه 4 آذر 1404 12:42
حالم بد است و دلیلش را نمی فهمم وقتی تنیده اند به دورم سوال ها پیراهنی به جنس غروری مچاله ام در حسرت تنی که بعد سال ها شاید دوباره بوی تو را باد...آه نه تا کی امیدوار همین احتمال ها؟ ما درد های مشترک عاشقانه ایم نسلی که خیره مانده به جادوی فال ها راه گریز نیست که تسخیر می شویم از سمت غرب و شرق و جنوب و شمال ها ارشاد...
-
خط چشم چرا نمیکشی
دوشنبه 3 آذر 1404 13:03
خط چشم چرا نمیکشی تا هی گم شوم. چپ راهِ چشمت را، بندِ کفشت، میانهی راه، دستم را گرفت. هیتلر در چشمانت سان میدید؛ ناشیانه رژه میرفتم. تمامِ ماجرا… میخواستم استالین نباشم، سربازِ اسیری شدم در انفرادیِ عمقِ نگاهِ تو. جنون از ما یاد گرفت چگونه مجنون باشد. غلامرضا تنها
-
یازهرا س
دوشنبه 3 آذر 1404 13:02
-
پند همه به گوش من، ز عشق تو چه بی ثمر
دوشنبه 3 آذر 1404 13:02
پند همه به گوش من، ز عشق تو چه بی ثمر فرشته نجات من، از آسمانت چه خبر؟ ز کوی ما چون گذری، دیده رحمتم نما که درد سینه مرا، دوا نمی کند اثر تمام عمر من که شد، از غم تو تلخ و سیه بدان که این شب مرا، روی تو می کند سحر برای تو شهر جهان، کوچه به کوچه گشته ام در طلب وصل تو شد، دیده و دل چه در به در هر دو جهانم چو دهی، در عوض...
-
کرده هجرانِ تو بیچاره تر از فرهادم
دوشنبه 3 آذر 1404 13:01
کرده هجرانِ تو بیچاره تر از فرهادم تا چو وامق دل خود را به تو عذرا دادم من که یک عمر به سودای رخت تیشه زدم نشنیدی مگر از کوه جنون فریادم تو جگر گوشه عشقی و من آواره کوه شانه ترسم کند از بند کمند آزادم هر چه آمد به سرم ، حق من مسکین بود که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم صبر ایوب اگر قسمت فرهاد نشد من چه دانم که چرا دل به...
-
... تو هنوز از عشق
دوشنبه 3 آذر 1404 12:59
... تو هنوز از عشق هیچ نمی دانستی وقتی تمام نامت را من، می گریستم... نه رد پایی، نه عطر مانده بر دیوار، نه پنجرهای نیمهباز که دل خوش کنم به شایدی... گاه فکر میکنم تو هرگز نبودی، من هرگز نرسیدم، و این همه راه رفتن تمرینِ فقدان بوده و فرار از سلطهِ خیال! و هنوز، هر بار که کسی را میجویم قدم اول را با تو بر میدارم...
-
ترس هایم
دوشنبه 3 آذر 1404 12:57
ترس هایم تا دیوار چین قد کشیدهاند افکارم را به شب میسپارم و نسیمی از آسمان لبخند تو را به آغوشم میآورد طیبه ایرانیان
-
درختان،
دوشنبه 3 آذر 1404 12:57
درختان، نه سایهاند، نه روشنایی آنها زبانِ پنهانِ خاکاند، که هر بار با باد، واژهای تازه میسازند. باران، گاهی اشکِ زمین است، گاهی خندهی آسمان، گاهی هیچکدام فقط صدایی که در گوشِ ما به هزار معنا میلغزد. من، ایستاده میانِ رود، که خودش نمیداند آیا به دریا میرود، یا به درونِ خویش بازمیگردد. طبیعت، کتابی است...
-
غنچه ای باز شد از گل که شتابان آمد
یکشنبه 2 آذر 1404 12:51
غنچه ای باز شد از گل که شتابان آمد سوسن وسنبل ازاین خانه فراوان آمد من که از یاد بنفشه به صد اقبال زدم نرگس از خواب بهارش به خاقان آمد منتظر بودم از آن حادثه عشق به دل کودک خسته عشق سوی به آبان آمد عاشقی کردم و با خواب بهارش گویا فصل پاییز قشنگ است که باران آمد شدتولد به دو عالم که نویدش دادیم بیست و شش روز به آبان...
-
برگهای پاییز را
یکشنبه 2 آذر 1404 12:51
برگهای پاییز را لا به لای دفتر خاطراتم گذاشتم تا همیشه فرصت شاعر بودنم باقی بماند میدیا جادری
-
یازهرا س
یکشنبه 2 آذر 1404 12:49
-
گرنباشی به نگاهم، به دلم سرشاری
یکشنبه 2 آذر 1404 12:49
گرنباشی به نگاهم، به دلم سرشاری گرچه رفتی زِ برم،در دلِ من دلداری هر کجا رنگ شب افتاد و چو مهتاب دمید زنده شد خاطرهی همرهی و بیداری با منی گرچه که دوری، توبسانِ رویا میوزد عطرِ خوشت در دل و جسمم جاری من به دستانِ تو محتاج، چو ماهی در آب بیتو سرگشته و حیرانم و در بیماری سایهات نقش به دیوار، ببینم شب و روز چشم من...