-
کاش می شد
سهشنبه 18 آذر 1404 12:38
کاش می شد که از ترنم اشک هایم ملودی عشقی را که برای تو مدت هاست می نوازم می شنیدی وحید مشرقی
-
منکه ازعشق نفس میکشم عطار کجاست
دوشنبه 17 آذر 1404 12:57
منکه ازعشق نفس میکشم عطار کجاست رویت شمس وقمرگوی که رخسارکجاست در خم کوچه عشقی که گرفتار شده ام از سپیده خبری نیست شب تار کجاست شعبده بازی این چرخ و فلک را چه کنم هر که انداخت رسن معرکه نار کجاست مال خود را تو مصفا کن و در پرده عشق رشوه حور و ملک کاغذ وطومار کجاست مال وثروت به کجا رفت بگویید که چرا آن ره عشق چه شدمصرف...
-
کاش که در جای نگاهم بودی
دوشنبه 17 آذر 1404 12:56
کاش که در جای نگاهم بودی در شب تار . تو ماهم بودی می شدی خیره به خود با حسرت تو شریک غم و آهم بودی ما را ز سرت . وا نمی کردی تو به برم پشت و پناهم بودی هی وفا کرده . جفا می دیدی آگه از . بخت سیاهم بودی بیش از این ظلم نمی کردی تو تو نه شایق . به گناهم بودی کاش . تو بی رحم نبودی هرگز تو غزال سر برا هم بودی کاش می شد...
-
گاه گاهی می شود آرام بود
دوشنبه 17 آذر 1404 12:55
گاه گاهی می شود آرام بود دلخوش از یک خنده بود و یا اسیر کام بود می شود در نم نم باران نشست شیشه های غصه را کم کم شکست می شود در خلوت یک خانه بود یا که شعر عشق را از نو سرود می شود یک عاشق دیوانه بود سر خوش می بود و یک مستانه بود می شود با خنده بر اوجی نشست در کنار قایقی موجی نشست می شود در پهنه های آسمان یک ستاره بود...
-
آمدی چون نور مهتابی به چشم و دل من
دوشنبه 17 آذر 1404 12:54
آمدی چون نور مهتابی به چشم و دل من ریختی آرامش و خوابی به چشم و دل من هر چه شب در حسرتت خاموش مینالید باز صبح شد با مهر نابی به چشم و دل من بوسهات افتاد بر لبهای بیتابم ولی شوق شد در لحظهٔ آبی به چشم و دل من دل شکفت از عطر لبخندت، چه زیبا بود و رفت عشق شد با رنگ آبی به چشم و دل من گفتمت: ای جان جان، ای راز...
-
دلتنگیهایم را تا میکنم
دوشنبه 17 آذر 1404 12:52
دلتنگیهایم را تا میکنم هنوز چمدان احساس با تکههای خاطرات نفس میکشد هر بار که نبودن تو لباس خاطره میپوشد بغض در چین آستینها مینشیند و دستها دکمههای پیراهنت را میبوسند مجید رفیع زاد
-
شاید من از زندگی
دوشنبه 17 آذر 1404 12:51
شاید من از زندگی خسته شوم ولی از پرسیدن هرگز بهمن نوری قاضی کند
-
باران که می بارد ابر پاییزی به حرف آید
دوشنبه 17 آذر 1404 12:50
باران که می بارد ابر پاییزی به حرف آید کلاف می بافد و درس عرب به صرف آید کمی آهسته پیوسته راه می روم اما به دویدن کشت می کاریم که شاید برف آید کلاه و شال باید بافت زمستان اگر در پیش دمی هم قلم به دست گیریم تا شرف آید تمیزی و پاکی هنر باشدحرف تطهیر است که بعد خانه نشینی یک فصل حج و عرف آید به لیمو ترش خوردن عادت ماست...
-
بی تو یعنی گلبوته هایی رو به مرگ
یکشنبه 16 آذر 1404 13:10
بی تو یعنی گلبوته هایی رو به مرگ بی تو یعنی ریزش های بی هنگام برگ بی تو یعنی جبر و استـــبداد عشق بی تو یعنی تلخی و بیداد عشــق بی تو نبضی در رگ گــل ها نماند بی تو بلبل لال شد ،دیگر نخواند باتو اما زنـــــدگی شیرینی اســـت چای داغ عشقِ ما در سینی است با تو مـــعنا می شود هر مســـــأله با تو بی معنی ست هجر و فاصله در...
-
منم ماهی سرخ تنگ بلور
یکشنبه 16 آذر 1404 13:09
منم ماهی سرخ تنگ بلور غریبانه تنها به دنبال نور در این جای تنگ فکر دریا کنم سراب پشت تنگم تماشا کنم دلم خسته از دیدن سایه ام ز بس کوچک است وسعت خانه ام شب عید بود و همه در خروش دلم تنگ دریا و آمد به جوش شمع و عود دیدن تقلای من سر سفره ی هفت سین حال من زتکرار بریدم ؛ فرار در سرم اسیر غم و بردگی تنم چنان نقشی آینه از من...
-
یک نفرهست که خوش نیست دلم بی نفسش
یکشنبه 16 آذر 1404 13:07
یک نفرهست که خوش نیست دلم بی نفسش یک نفر هست که اهلی شده ام درقفسش یک نفرهست که درجان ودلم ریشه زده یک نفرهست که با سنگ به این شیشه زده یک نفرهست که دل یاد کند هر دم ازو یک نفرهست که بیداد شده از غم او یک نفرهست ، ولی نیست کنارم ، چه کنم! یک نفر برده همه صبرو قرارم ،چه کنم! یک نفر بود! ولی نیست دگر یاور من یک نفر کُشت...
-
شاعر که باشی یک ردیف ناتمامی
یکشنبه 16 آذر 1404 13:04
شاعر که باشی یک ردیف ناتمامی هر بیت تو آبستن وهم و خیال است مثل بَغل هایی که دختر هم ندارند چشم انتظار گفتن بابا محال است شاعر که باشی لُقمه ای از درد داری در حفره ی خالی چشمت شَرم داری با دوستان ناکسِ خنجر به پهلو زخمی شبیه جنگ های نَرم داری شاعر که باشی جمع تو تفریق هَمرس یک مرد سوم شخص غایب ضلع نارس ته مانده های...
-
دامنش را تکان داد
یکشنبه 16 آذر 1404 13:04
دامنش را تکان داد دریا من به اوج چشمانت رسیدم آسمان... مه ناز نصیرپور
-
طنین برف
یکشنبه 16 آذر 1404 13:02
طنین برف روی شانه های سرد یک باغچه طرح عریان درختان در متن سفید فصل گاهی آوای کلاغی تنها از بلندای حضور کاج ها فرو می ریزد قصه های تازه ای از موسم بی برگی دست ها در جوی زمان می گذرد گاهی از پنجره تنهایی زمزمه های گل سرخی خواب مرا می شکند گاهی عبور روشن یک پرنده در خلوت اندیشه رهاست گاهی از گردش عقربه ها عطر زیبای حضور...
-
دل رفت ز دستم چو نظر بر رُخِ تو کرد
یکشنبه 16 آذر 1404 13:01
دل رفت ز دستم چو نظر بر رُخِ تو کرد جان شد به تو وابسته و سرگشته ز آن سرد چون بویِ گلابی که وزد در سحرگاه جانم ز تو آکنده شد ای وعدهٔ ناورد در سینه نفس کم شد و دل بیتو پریشان چون باد خزانخورده، غمینگشته و پژمرد ای ماهِ شبستانِ من، آرامِ دلِ خسته بیتابم و بیخوابم از آن لحظه که دادی درد گر یک نفس از مهرِ توام دم...
-
تنهایمان کتابی گشوده
شنبه 15 آذر 1404 13:09
تنهایمان کتابی گشوده که هر ورقش بوسهای است بر پوستِ کلماتِ نانوشته دوستت دارم آنقدر که الفبا از حسادت میسوزد حسین گودرزی
-
عاشقی سوز غریبیست، چو پاییز و خزان
شنبه 15 آذر 1404 13:08
عاشقی سوز غریبیست، چو پاییز و خزان گرچه غمگین میکند ،عاشق ولی راضی بِدان کنج تنهایی برای عاشقان چون بوسِتان خواب و بیدارش مثال آسمان باشد نهان چشمهایش همچون باران ،گونه را تَر میکند گر دل بشکسته بیند اشک ریزد بی امان ساکت اما در درون جنجالها دارد ز خویش روی آرامش برونی ،دل چو دریایی روان ساقی و می همنشین، چشمِ نگارش...
-
مروارید گرانبها را چه آسان به خاک دادم
شنبه 15 آذر 1404 13:07
مروارید گرانبها را چه آسان به خاک دادم مظهر مهر و محبت را چه آسان به خاک دادم ای خاک پاک ،مظهر عشقم را به تو بسپارم امانتم را نگه دار تا زمانش من جان سپارم زاده عشق و محبت گر جان گیرد ریشه در خاک گیرد فرستی در دیار خدا ز این خاک جان گیرد در سفر آخرت همچون پروانه در آسمان بال گیرد نوری زیبا در آسمان خانه او را در بر...
-
دیدی آخر عشق هم با اشک من خو کرد و رفت
شنبه 15 آذر 1404 13:07
دیدی آخر عشق هم با اشک من خو کرد و رفت دلخوشی آهسته راه ،خویش را تندخو کرد و رفت بیوفا با قلبِ زارم، حیله نو کرده ایی با نگاهی سرد، جانم، یکسره رو کرد و رفت خواستم در کوی او چون خاک ره، یکسو شوم بی خبر از سوز من، در میخانه خوشبو کرد و رفت گفتمش با غم هجران دلم همسو نباش با دلم چون خصم نابخشوده خو کرد و رفت با غمِ...
-
عجب درس عشقی آموخت مرا روزگار
شنبه 15 آذر 1404 13:06
عجب درس عشقی آموخت مرا روزگار به هر رخ زیبایی با خال لب نگویم نگار دگر نشوم خام هر خوش خط وخال چه بس چو ماری باشد و بگیرد قرار چه بسیار عشاق خوردند چوب وفا را ز بی وفایی ها آواره گشتند از بوم وتبار آموختم زدست خود بگیرم من افسار تا نسوزم درغم عشق نافر جامی آزگار در ره عشق فقط عاشق می سوزد وبس ورنه من معشوقی ندیدم...
-
در خلوت روشن سکوت، چه میگذرد؟
شنبه 15 آذر 1404 13:06
در خلوت روشن سکوت، چه میگذرد؟ که ماه دانایی، بیحرف، بر دل میتپد. همه کتابها را به خاک سپردم بسی کز صفحهٔ چشمانت، معنایی تازه میخوانم هنوز. قدمزنان در باغ لحظههای سادهای که عطر بودن در هر برگ سبزش نهفتهای. جهان به یک تماشا غزل شد و نغمهای چرا که در نگاهت، دریایی از معناست پنهان؟ دانش، درون سینهات نسیم پاکی...
-
تو رفتی و من ازآن شب مدام در سفرم
شنبه 15 آذر 1404 13:05
تو رفتی و من ازآن شب مدام در سفرم و کوله ی غم وحسرت به جان و دل بخرم اسیرِ کوچه ی آبان و فصل پاییزم نشد قدم به خیابانِ قلبِ تو ببرم نفس نفس به هوای رسیدنت رفتم پر از هجوم غبارم ببین چه مفتخرم نشسته بهمنی از غم به جان گیسویم خیال خام پلنگی به یاد یک قمرم تمام شعر خودم را شبی فدا کردم بخوان تو بیتی از آن را نگو نظاره...
-
بیدِ مجنون کاشتم، فکرِ تو بودم، خشک شد
جمعه 14 آذر 1404 12:36
بیدِ مجنون کاشتم، فکرِ تو بودم، خشک شد زرد میشد، مطمئناً، کاج اگر میکاشتم هر چه کاشیدم زِ این عشق، عشقم به باد داد کاش من بذرِ خویشتن در دلِ خود میکاشتم رفتی و بعدِ تو تار شد همه نورِ دلم چون گلِ بیخورشید، زرد شد تمامِ دلم ساده گفتم که بمان، ساده گذشتی، ای دریغ کاش دل را به هوس، نه به عشق میذاشتم بعدِ تو شبهایم...
-
اشک از چشم غزل جاری و نم نم شده است
جمعه 14 آذر 1404 12:35
اشک از چشم غزل جاری و نم نم شده است و قلم، مرهم اندوهِ دمادم شده است چشمهٔ شعرم از آن چشم تو جوشان و چنین فرصت یک غزل ناب فراهم شده است من و دردی که دوایش همه از مهر تو بود ناز هر نیمنگاهت خودِ مرهم شده است مرد پاییزی من ، بیتو چه بیتاب شدم رفتی و در دل من زلزلهی بم شده است ای شعور غزل و شعر پر از احساسم باز...
-
تو آن طرفِ خطِّ امنِ فاصلهها ایستادهای
جمعه 14 آذر 1404 12:34
تو آن طرفِ خطِّ امنِ فاصلهها ایستادهای و باد پیراهنِ تو را چون پرچمِ شورشیانِ عشق به نمایش میگذارد. من پشتِ پنجرهی این شهرِ بارانی با دودِ سیگار تصویرت را روی شیشه میکِشم و باران بیامان آن را میشوید. آهای عشقِ نزدیکِ دوردست صدایت از لابه لایِ سیمهایِ تلفن میجوشد و من گوشی را به سینه میفشارم گویی نوارِ ضربانِ...
-
ماه درون نگاهم حلقه زده
جمعه 14 آذر 1404 12:31
ماه درون نگاهم حلقه زده رخ زیبای تو همچون درخشش ماه گون در نگاهم طلوع کرد گل رز سپید در دستانت مرا تا فراسوی ذهنم به پرواز در آورد چه خاطرات دلنشین در زیر درخت اقاقیا داشتیم طلوع ماه در چشمانت همچون پروانه ای ، به دور شمع می چرخد و لبخند می زند آه چقدر دلربا شدی دلبر نازم نازک ابرو کمند گیس سیاه چشم بنازم نقاش را چه...
-
من از بغضِ یک منظره
جمعه 14 آذر 1404 12:27
من از بغضِ یک منظره در عمقِ نگاهت زاده شدم تو آغازِ من و پایانِ جهانی! ناهید ساداتی
-
محال است حیوانی انسان شود
جمعه 14 آذر 1404 12:25
محال است حیوانی انسان شود فلان فهرمان یا که بهمان شود ولی ممکن است آدم این بهترین فرو ریزدآنی و حیوان شود مرامی به جز خورد و گشت و گذار نداند و با گاوی یکسان شود خدا را نفهمد ولی با دروغ خداوند در دین و عرفان شود به ظاهر بر وروی و چشمی قشنگ و بی چشم و رو مثل شیطان شود فریبنده ای هیز و ظاهر فریب ولی یوسف مصری اعلان شود...
-
از چشمِ تو افتادم و آشفته شد افکار
جمعه 14 آذر 1404 12:24
از چشمِ تو افتادم و آشفته شد افکار پایانِ خوشی هیچ نیامد به تو انگار یک عمر به پایت منِ دیوانه نشستم حاصل چه شدش؟! عشقِ من انکار ز آن شب که تو رفتی زِ برم خواب ندارم محروم زِ بوسیدن و دیدار، به اجبار در هر قدمی که از دلِ تنگم به تو نزدیک گشتم تو رَوی ده قدم آن ورتر و تکرار روزی برسد این نفس از پای بیافتد مرگش به تو...
-
شبی به گاه غنودن دلم بهانه گرفت
پنجشنبه 13 آذر 1404 13:29
شبی به گاه غنودن دلم بهانه گرفت پرید چشم ز خواب و طاق خانه گرفت سری زدم به حیاتم شناسه اش وا شد بهانه شد آن عکس و دل ، نشانه گرفت ورق زدم همه را چه گفتگویی شد!! نمایه ی آن قاب ها مرا میانه گرفت چنان نمود با من خزانه ی عکس اش که دل رهید کنجی هوای شانه گرفت حیات من آن دم چه باز دمی می خورد قسم به آن دمی که عاشقانه گرفت...