-
قلبِ عاشق برهنه است؛
چهارشنبه 26 آذر 1404 13:10
قلبِ عاشق برهنه است؛ نه زرهی بر تن دارد، نه حصاری برای پنهان شدن. برهنگیاش همان حقیقت است، حقیقتی که هیچ پردهای تاب پوشاندنش را ندارد قلبِ عاشق برهنه است؛ چون آینهای بیغبار، که در سکوت خود چهرهی بینقابِ جهان را بازمیتاباند هر زخمی که بر آن مینشیند، نوریست در حال شکفتن، و هر اشکِ فروچکیدهای آبِ زلالیست برای...
-
هر شب به اشتیاق دیدارت تا صبح فردا
چهارشنبه 26 آذر 1404 13:09
هر شب به اشتیاق دیدارت تا صبح فردا می ماندم چو شب زنده دار بیدار تا شاید رهگذری رد شوی از کوچه کنار با این که بدیدی نشانم را لیکن بی اعتناتر تعبیر می دادی مسیرت را تا مبادا ببینی مرا می شود بگویی چرا؟؟؟ پوران گشولی
-
نه حافظ با هزاران بیت، شرحی داد از آن چشمت
چهارشنبه 26 آذر 1404 13:08
نه حافظ با هزاران بیت، شرحی داد از آن چشمت نه خیام از میات مست است، نه از ساقی، نه از جامت سعدی گر باغ میسازد، نچیند گل ز لبخندت که در لبخند تو خندد، بهار از خویش و از نامت نه مجنون دید آن نرگس، که از هر سو جهان خم شد نه شیرین داشت آن مژگان، که میبارد ز احلامت تو خورشیدی، ولی آتش، تو ماهی، لیک بیصورت چه گویم؟ چون...
-
روی او آینه ای زیبا نکوست
چهارشنبه 26 آذر 1404 13:07
روی او آینه ای زیبا نکوست هر طرف چرخم خیالش روبروست چون عجینم اوشده با خون و پوست گرم و سردم منطبق با نبض اوست موی افشان ریخته بر روی دوش مر نمیدانی حیاتم بند موست صد گره در کار من از اخم او وا شود با یک نگاه گرم دوست هیچ حاجت نیست ما را حرف و بحث چشمکی خود حامل صد گفت و گوست استخوانم سخت تر خواهد شکست در فراق نرگس...
-
خوشا از عشق او بیمار بودن
چهارشنبه 26 آذر 1404 13:06
خوشا از عشق او بیمار بودن غم عشقش به دل چون نار بودن ز جام عشق او سرشار بودن گهی مست و گهی هوشیار بودن میان لشگر عشاق سردار بودن به جرم عشق او بر دار بودن به دست او چنان افسار بودن به هر سمتی کشد ناچار بودن برای حفظ او در پیکار بودن نگهبان گُلش چون خار بودن ز شب تا سحر برش بیدار بودن برای خواب او پاسدار بودن غم و دردش...
-
ای که از معجزهی عشق تو شاعر شدهام
سهشنبه 25 آذر 1404 12:36
ای که از معجزهی عشق تو شاعر شدهام من به عشق رخ تو عاشق و طاهر شدهام منم و گوشه ویرانه ی این خانه ی غم که ز طوف حرم وصل تو زائر شدهام میکشم درد فراقت که طبیبی به دلم گر به دیدار تو قانع شده صابر شدهام گفته ام چاره ی درد دل بیچاره ی خود بس که گفتم ز تو من شاعر ماهر شدهام از غم هستی خود سوخته بودم همه عمر در هوای...
-
جیک جیک جیر جیر همه ما را با خود میبرد
سهشنبه 25 آذر 1404 12:35
جیک جیک جیر جیر همه ما را با خود میبرد به کجا؟ به همجا هر کسی را به یک جا من که با آنها خاطراتی دارم میبرد من را به روزگار دور آنسوی زمان چقدر نزدیک است آنقدر که می توان خم شد و دست برد و تکه ای از آن را برداشت دید و بوید لمس کرد و بوسید حسنعلی فرهادی فرد
-
پُرشد دلم از عشق تو یوسف نمی خواهم دگر
سهشنبه 25 آذر 1404 12:33
پُرشد دلم از عشق تو یوسف نمی خواهم دگر من یوسفم را یافتم اما نه با چــشمــان ســر چون تکه ابری بغض خورده پر زبــاران غمم یادت سبکبالم کند، همچون نسیمی در سحر در پـیله و زنــدان تــو مـعـنای آزادی شـکـفت پـــروانـگی شـد حاصـلــم ای مـهـربان دادگر تا برحریم ملـک دل، مُهر سلــیمان تو خــورد از من گرفــت انـدوه را جـانــم...
-
به دو کتاب روی میز نگاه کن.
سهشنبه 25 آذر 1404 12:29
به دو کتاب روی میز نگاه کن. میز بوی عصر میدهد؛ سایهی درخت آهسته از روی آن میگذرد. چشم، اگر چشمِ دیگری بود، میگفت؛ دو کتاباند و فاصلهای میانشان. اما جهان سکوت میکند و میگوید: فاصلهای نیست. کتاب و میز دو موجاند در رودی که بند نمیآید. اگر نگاهت از میانِ جهان میگذشت، نه کتاب میدیدی نه میز فقط رفتوآمدِ...
-
ندا آمد دلا عاشق شدم من
سهشنبه 25 آذر 1404 12:27
ندا آمد دلا عاشق شدم من به دستش از بلا فارغ شدم من به شبهای سیاه و قصد پایان ز نور چشم او صادق شدم من به یاد آن نگاه آرام و روشن ز بند غم رها، عاشق شدم من فرشته بود و از جنس نجاتم به آغوشش چو پر، لایق شدم من به لبخندش جهانم رنگ دیگر به جانم با امید، عاشق شدم من به او گفتم که ای آرام جانم قبولم کرد و هم عاشق شدم من...
-
سالهاست عشق بر سینهٔ ما رخ کشیده است
سهشنبه 25 آذر 1404 12:24
سالهاست عشق بر سینهٔ ما رخ کشیده است غم را به جا نشانده و در صور شادی دمیده است این عشق، شور هویت حق است در سرشت آنجا که اصل هستی از نیستی چکیده است ما محو جلوهایم که بینام و بینشان بُوَد آن جلوه که ز ذات خویش در دل ما آفریده است بر لب گر شراب تو را سر کشیدهایم جز مستی تو، مستی دیگر چه دیده است؟ هر ذرّهای که...
-
امشب باز ماه از پشت ابرهایِ سیاه تنها گذشت
سهشنبه 25 آذر 1404 12:22
امشب باز ماه از پشت ابرهایِ سیاه تنها گذشت از پنجرهیِ اتاقِ من و تو در آغوشِ گرمِ دیگری خوابیدهای آرام بیآنکه بدانی من با قلبِ گرفتهام در تاریکی چشم به راهِ سحر نشسته ام خوابِ تو چنان شیرین است که باد هم از رفتن به پنجرهات میپرهیزد اما خوابِ من پَرِکبوترِ وحشی است که هر لحظه از شاخهیِ خاطرات میپرد تو را...
-
آنکه با بذر ِ خطا، بزم ریا آرایید،
دوشنبه 24 آذر 1404 12:55
آنکه با بذر ِ خطا، بزم ریا آرایید، گر چه خوش گرمی بازار خرید، بی گمان "دفتر زشتی" بُـگشود ! کین "خیانت " نه به یک کس، که به یک عالم کرد!! خنجری بود نشاند بر جگرِ باورِ خلق اعتماد آنکه در این عارضه قربانی شد! پریوش نبئی
-
راه دور و بادیه سخت و به پاهامان خلیده خارها
دوشنبه 24 آذر 1404 12:54
راه دور و بادیه سخت و به پاهامان خلیده خارها چون توان یارب که دیدن بی کسان را یار ها زین بیابان بسیط آنکس گذارد سیر خوش کآب هم در کیسه اش نبود بکف چون خار ها ساروان بیمار ها وامانده اند از کاروان آهسته ران خوار گشتند از کیان زین جمله محمل دارها در دو عالم نیست بهر نیک نامی جای نیک قصر بد نامی بباید ساخت بهر زار ها بی...
-
کودکی بودم من
دوشنبه 24 آذر 1404 12:53
کودکی بودم من دست مادر دستم و مدام می خندید این دل کوچک بازیگوشم شب چقدر شیرین بود و پر از زمزمه ها ی مادر با نگاهش همه ی خستگی ام در می شد شعر لالایی او را سر من همه از بر می شد وقت بازی کردن مادرم داشت نگاهم میکرد که مبادا بخورد سفت زمین کودک دلبندش صبح تابستان بود تا که خورشید قشنگ از پس کوه بلند قد علم میکرد تا...
-
شب که شد زمزمه ی ساعت و دیوار به گوشم
دوشنبه 24 آذر 1404 12:51
شب که شد زمزمه ی ساعت و دیوار به گوشم شد پریشان دل من موقع شب های خروشم آمدی در دل شب شعله زدی بر دل تنها می زند پر دل من کاش ببینی که بجوشم از فراغت چه بگویم که شدش تلخ به کامم زجر سنگین نبودت همه شد بار به دوشم وصف بحثت خِرَدی تازه به پا در دل ما شد مست عشقت که منم از غم تو باده فروشم چشم و گوشم پی آن هم سخنی تا که...
-
حتی در این طوفانِ شب، آرام میمانی، دلم
دوشنبه 24 آذر 1404 12:50
حتی در این طوفانِ شب، آرام میمانی، دلم میدانی از جنسِ یقین، میخوانی ایمان، دلم در هر غمی لبخندِ پنهانِ خدا جاریست، بین اشکِ تو نوریست از آن مهتابِ پنهان، دلم بر سنگِ سختِ روزگار، جوشیده است امید چون چشمهای از دل، ز کوهستانِ احسان، دلم آرام باش، ای دلِ طوفانزده، چون ساحلش در خویش میروید اگر باور، اگر جان، دلم...
-
از قابِ دل گریختم
دوشنبه 24 آذر 1404 12:49
از قابِ دل گریختم جهان ترک برداشت کاغذ صدای پوست داشت وقتی نقش، به روح بدل میشد باد دستم را گرفت، گویی نخستینبار هستی زنی را لمس میکرد در سقوطِ کارتها، خودی تازه زاده شد ملکهای بیقلمرو، که فرمانش تنها بر لرزش درون جاری بود آنگاه «دل» گفت دیگر شکل نیستم صدا شدهام و شنیده شد از اعماق سکوت با سوختن هر تصویر، جهانی...
-
جانا.........
دوشنبه 24 آذر 1404 12:49
جانا......... گوش کن وقتی تو میگویی"جان" جهان قانونش را عوض میکند فروغ فرخنده از قفسهها پایین میآید سهراب سپهری دوباره به تماشای ابرها میایستد و من... من دیگر مال خودم نیستم. مال آن یک کلمهام که مانند یک بوسه ی گرم بر گونهی سردِ این شعرِ من نشست... ** گفتی جان جانِ من...... این یک کلمهات از تمام...
-
تکه های زیبای زندگی اند
یکشنبه 23 آذر 1404 12:36
تکه های زیبای زندگی اند همین حس هایی که لایِ در ِباز وبسته می مانند که بی دغدغه از سایه ها روی هم می افتند وسطِ درد و روزمره شاید کوچک اما به قدر یک جهان کافی نازنین رجبی
-
بغلم کن،
یکشنبه 23 آذر 1404 12:35
بغلم کن، شاید آمده ام که عاشق شوم عشق که شروع نمیشود با خط فاصله به اتصال فکر کن، آن هم نقطهنقطهنقطه… به عشقی فکر کن که زیرِ مخفی یک بوسه، یواش امّا وحشی، نعره میکشد به لحظهای که نمیفهمی دلت به کجا بند شده اما میدانی دیگر ولکن نیست بگذار تمام صداهای دور برای فهمیدنیک مکث تو را به درون تو فرو ببرند با قلبی که...
-
وایستاده ام
یکشنبه 23 آذر 1404 12:34
وایستاده ام روی پلی که آبشار فراوان دارد چشمم فقط شاهکار پدرانمان را می بیند آب جاریست اما وجودم از عطش پرپر زد شاید برای همین است که هزاران گردش ایرانی با سازهای آبی عکس سلفی می گیرند آسیابان بلند شو از این مسیر بی رهبر خواننده آسیاب ها برای زور بازوی تو می لنگند خانه ی نان برای پخت دیروز تنور ،آوا نواخت یاد این سفره...
-
انسانها تا زندهاند کمتر به هم میرسند؛
یکشنبه 23 آذر 1404 12:31
انسانها تا زندهاند کمتر به هم میرسند؛ سلامها را مثل دانههایی که حوصلهی کاشتنش نیست در جیبهای بسته نگه میدارند، دلتنگی را پشت پردههای غرور پنهان میکنند، و مهر، این آهوی کمجرئت در سایهی سنگین روزمرگی گم میشود. میان دلها حسادت چون پیچکی خاموش بالا میرود، دشمنی مثل تیغی در آستین پنهان میماند، و هر کس در...
-
با خاطراتِ غمگین، رخساره، رنگ زردی
یکشنبه 23 آذر 1404 12:30
با خاطراتِ غمگین، رخساره، رنگ زردی شبهای تار و تیره، دنیایِ سخت و سردی دم...، باز دم، غبار و، ویروس های موذی افکارِ ما مشوَّش در ازدحامِ دردی بی آب و خاک و محروم، اندیشه های مسموم عمریست با تمامِ افکار، در نبردی دفنیم کلِّ میهن در ابرِ پُر غباری از دود و گَرد و سربی تیره است لاجوردی از عمرِ بی بهایت، یک چله اش گذر شد...
-
صد نامه نوشتم
یکشنبه 23 آذر 1404 12:30
صد نامه نوشتم اما هر بار، دستم نرسید دلم لرزید عقلم سر رفت سکوتم بغض گرفت پاهام نرفت نگاهام خیس شد کوچه حجمی سنگین و خالی شد تپشها تُند شد و من ماندم و هجوم رویاها وحید حسینی
-
در مسیر نگاه تو
یکشنبه 23 آذر 1404 12:29
در مسیر نگاه تو طرح کمرنگی بودم از عشق خطی ناتمام در حاشیههای سفید روزها تو آمدی و با انگشتان روشن نگاهت نقطهچینِ وجودم را به سرانجامِ یک جمله رساندی جملهای که معنایش دوستت دارم است گلسین تشنه ای بود که پیوندش با آب را از یاد برده بود تو آب نبودی تو مسیحایِ رودها بودی که در من جاری شدی و زمینِ خشکیدهیِ وجودم سرود...
-
سفارش شده حق زن هر زمان
شنبه 22 آذر 1404 12:28
سفارش شده حق زن هر زمان ستایش شده جایگاه بر زنان هر آنکس که بر حرمتش شک کند زمهر وعطوفت نشان نابرد به دامان زن گوهران پرورد به فرزانگی گوی برتر بَرد هر آنکس که فرهیخته شد در جهان پناهش زنی بوده است مهربان که تیمار وبیدار او کرده است سلامت به پندار او داده است ستایش شود مهر مادر عیان که بر همتش گوهریست هر زمان ندامت...
-
ترسم که عشقِ پاک، به ننگِ هوس دهیم
شنبه 22 آذر 1404 12:27
ترسم که عشقِ پاک، به ننگِ هوس دهیم آزادگی، به ذلّتِ کنجِ قفس دهیم ما را نزیبد آنکه چو انبوهِ سفلگان فَرّ هما، به سایهی بالِ مگس دهیم فاضل به کنج عُزلت و فاسد به مسند است بر ناکسان، چگونه شود، نامِ کس دهیم وفقِ مرادِ ما، چو نگردید، روزگار ترسم عنانِ کار، به هر خار و خس دهیم تاوان بودنی که به دلخواهِ ما نبود دور از...
-
هر صبح پا در جهانی میگذارم
شنبه 22 آذر 1404 12:24
هر صبح پا در جهانی میگذارم که اندازهاش حتی به درد هیچ شبی نمیخورد پاهایم خیال میکنند میشود جهان را بیزخم پوشید اما روز، هر بار زیر شلاقِ نامرئیِ میلرزد قفسهام پر است از کفشهایی که هرگز با من زندگی نکردهاند انتخابهایی که جرأت «نه» را بیخِ حنجرهام خشک کردند گاهی مردن و زندهشدن یکدیگر را نمیفهمند سنگ یک...
-
بیا تا جان و تن در زمزم پاکی بشوییم
شنبه 22 آذر 1404 12:24
بیا تا جان و تن در زمزم پاکی بشوییم سخن از او ، فقط از او بگوییم بیا تا در ره یاران بیدل به دشت سبز باورها بروییم همه گلهای عالم گر شود خاک ز عطر گلشن نامش ببوییم به بازار طلای هر دو عالم فقط او را، فقط او را بجوییم به نام نامی جان آفرینم قسم جز راه او هرگز نپوییم فروغ قاسمی