-
جغرافیای صبوری
جمعه 12 دی 1404 12:58
جغرافیای صبوری چشمانت مرزهای جهاناند، که در نگاهت پناه گرفتهاند. در عمق چشمت اسبی میدود بیآنکه خاکی جابهجا شود، اما هر گامش نسیم تازهای میسازد. سکوتت، فریاد اصالتیست، و در همین سکوت، امید جوانه میزند. بمان… پلک نزن؛ ایستادن تو تنهاترین شکوه است، و در همین ایستادن آیندهای روشن جا گرفته است. مریم نقی پور خانه...
-
در انتظارِ تو
جمعه 12 دی 1404 12:57
در انتظارِ تو شبگاه آنگاه که با تلنگرِ مهتاب به شیشه های پنجره بیدار می شوم رویایِ من آن خوابِ ناتمام گویی نگارم نشسته کنارِدر آنگاه آنجا که نورِ ماه تابیده از پنجره افتاده بر کنارهً دیوار شبگاه صدایِ پایِ تو پژواکِ یک ترانه آهنگِ یک نوازشِ نرم پشتِ پنجره آوایِ باد پیچیده در شاخه هایِ اقاقی **** در باز می شود آنگاه...
-
کس ندیدم به جهان، شهره به (شیدا) یی خویش
پنجشنبه 11 دی 1404 12:50
کس ندیدم به جهان، شهره به (شیدا) یی خویش عوضِ گریه کنم خنده به رسوایی خویش بس که از نوعِ بشر، دیدهی من دیده جفا به دو عالم ندهم، گوشهی تنهایی خویش سرِ انگشتِ ندامت نگَزَد آنکه گُزید گوشهی امنِ رضا را، به توانایی خویش فارغم از غمِ ایام، به امدادِ جنون وای من، گر برهم از غمِ دانایی خویش اجرم این نوگلم اتراست که چندی...
-
در هزارتوی دانش
پنجشنبه 11 دی 1404 12:50
در هزارتوی دانش گامهای نخستینم را بر پلههای ابریشمی برمیدارم تا از شاخه ی لبخندت شکوفه های مهربانی بچینم سبزی چشمانت جنگلیست از شفق که قلب بی قرار زمین را با زمزمه برگ هایت آرام میسازد انگشتانت که باران را به دانه های الفبا می کارد و سفال وجودم در مشت های بارانت نقوش نور میگیرد و به جام روشنایی بدل میشود حکایت های...
-
اینک قاب پنجره ی انتظار
پنجشنبه 11 دی 1404 12:49
در قاب پنجره ی خاک خوردهیامروز خشک و بی جاناست تصویر دنیای ما سیاه پوش ها قار قار کنان با دلی لبریز از سنگ ریزه های تیز صدای فریاد سکوت بار شکم های گرسنه را جار می زنند درختان پر بار و استوار دیروز مردان بی بار و پژمرده ی امروز شده اند و آبی خروشان ، لبخند های عاشقانه را فراموش کرده و لبان بی طاقتش پر پر زنان تشنه...
-
دگر صدای زنگ ،زخانه ها نمی آید
پنجشنبه 11 دی 1404 12:48
دگر صدای زنگ ،زخانه ها نمی آید دگر حالِ خوب، ز کوچه ها نمی آید دگر کسی را، با حالِ کسی کار نیست دگر عشق ومحبت زدل ها نمی آید گر چند صباح افتادی، بگوشه و کنار برخیز، کسی بسراغِ اُفتاده ها نمی آید برو برای خودت،کاروآبرو داری کن که قوم و خویش برای رها نمی آید دست به کمر بزن،با یاعلی برخیز گمانم دگر کسی بسوی گدا!!!!نمی...
-
آمدم شعر بگویم که نشد
پنجشنبه 11 دی 1404 12:47
آمدم شعر بگویم که نشد آمدم در دل شب نغمه سرایم که نشد آمدم قصه بسازم که نشد آمدم در دل شب نور بپاشم که نشد آمدم خنده ای باشم به لبت که نشد آمدم آمدنم بهر تو باشد که نشد فاطمه سادات موسوی
-
غریب و تنها و بی پناه شدم
پنجشنبه 11 دی 1404 12:47
غریب و تنها و بی پناه شدم تبعیدی ِ مجاورِ یک پادگان شدم سیلابِ زمستانه ات ،شکوه بهارانه ام ربود بیهوده گشته ام ،چشمانِ تو سهمِ من نبود برای من شیراز و تهران چه فرق میکند وقتی شبیه مادرم ،غصه را درشب، چون سفره پهن میکند دیروز گذشت و حرمتم پخشِ زمین شد امروز همچنان ،هجمه ها زخم زبان شد گاهی بَلاکِشِ هرچه حرفِ نارَوام...
-
ماه تقریبا
پنجشنبه 11 دی 1404 12:46
ماه تقریبا به نیمه آسمان رسیده بود که من ، به ابتدای کوچه رسیدم مثل همیشه ، قدم زنان تا انتهای کوچه می رفتم تا به خانه برسم ، اما امشب ،! با شبهای دیگر فرق داشت، کوچه رنگ پاییز نداشت، صدای خش خش برگی شنیده نمیشد، انگار کسی، رد پای پاییز را حتی از لابه لای درخت ها برداشته بود، انگار هم صحبتی، و یا هم دردی را گم کرده...
-
دلم تبعید می خواهد
پنجشنبه 11 دی 1404 12:45
دلم تبعید می خواهد به خود از رای آدمها پناه ماه و ابر مهر به خلوت در پس هر اشک که از سوز قضاوت ریخت شکست هر سکوت و غم بدست عطر بارانی به مرز ساحل و دریا نسیم سرد پاییزی غروب و نم نمک چشمک ستاره در شبان هنگام نوازش های بیوقفه ز باد و آب و موج مهر نه همدردی پر از از زخم رازداری نه عیبی بر کسان آیی مگر آیینه می بیند؟...
-
جنگ منی، چنگ به جانم بزن
چهارشنبه 10 دی 1404 12:45
جنگ منی، چنگ به جانم بزن ناخنِ آتش به دهانم بزن او که هراس از دل دوزخ نداشت در قفسِ شعر من آتش گذاشت آمدهام مثل درختی کبود شعله بزن، شعله بزن، بر وجود پاره شد از سینه نفس های من خسته شد از گریه قفسهای من من به خودم قاتل جانم شدم زخمی بیصبرِ زمانم شدم بر لب من زخمِ دعا مانده است بر دل من داغِ خطا مانده است هیچکس از...
-
بیا امشب، به دیدارم نگاهم کن
چهارشنبه 10 دی 1404 12:45
بیا امشب، به دیدارم نگاهم کن بگیر از دست من پیمانه را، از غَم حکایـت کن بیا بنگر زمینی را که خشکیدهست لبهایش زِ رنجِ بیشمار ما، تو هم امشب روایت کن ببین آنسوتر از ما، شهر محتاجِ باران است اگر همدم شدی با ما بیا قدری رفاقت کن جهان سرشارِ شور و رنج و فریادِ پنهان است اگر دیدی که انسانیت گم شد، قضاوت کن شرر افتاده بر...
-
من به ساز روزگاران رقصانم چو بید
چهارشنبه 10 دی 1404 12:44
من به ساز روزگاران رقصانم چو بید حالتم همچون مستان شبانه در دام نبید هر زمان لرزان مانند برگی در خزان تیپا خوردۀ روزگارم مگراز ما چه دید شمع سرد هستیم در مسیر تند بادِ حادثه شعله ور گاهی و خاموش در طوفان سدید در میان جمع یاران مانده ام زار وپریش احساس را کشته اند وقلب ها مانند حدید باز پائیز و اندوه برگهای جدا از شاخه...
-
نگاهِ دلبرانهای برایِ دل بهانه شد
چهارشنبه 10 دی 1404 12:44
نگاهِ دلبرانهای برایِ دل بهانه شد که از کمانِ ابروش به عاشقی کمانه شد به خط و خالِ صورتش، دلم فریفت عاطفه که بعدِ رفتنش چنین در پیِ او روانه شد ز رقصِ زلف و دامنش به سازِ باد جلوه داد که قلبِ ما از این طَرَب دلی پُر از ترانه شد چو در دلم نشست او، مرا ز خود گسست او، برفت و این گسستگی دو صد در این میانه شد رفیقِ نا...
-
وقتی که دلم در طلبت گشت بدهکار
چهارشنبه 10 دی 1404 12:43
وقتی که دلم در طلبت گشت بدهکار پرداخته جانم به تنت ، دلبر هم یار هرچند بخشکید ز تو چشمه احساس مهتاب برون آمد ازین قلب من انگار تا حسن جمالت بدرخشیده شبی باز احوال مرا خوش نکند بی تو سزاوار برخیز و بزن چرخ درین چرخه بیرحم چون ارگ بم آورده مرا زیر خود آوار تنها شدم و نیست نشان از خلل روح باید که بیایم سفری سوی تو این...
-
من کهام...؟!
چهارشنبه 10 دی 1404 12:42
من کهام...؟! نقطهای در این پرگار و جهان دورِ هیچ میچرخد سرزمینم شبیه یک کاه است در دلِ سردِ بادِ پاییزی تنم از جنس سایههای سکوت و لباسی به آن تنیده شرر، تبِ تندِ زغالِ خودسوز است و زمان، فاتحِ گذارِ فریب، مثل اسبی رمیده میتازد و من اینجا نشسته در خوابم در دلِ وحشتِ تراسِ ازل، در خیابانِ گمشده در مه، شهر ویرانِ...
-
آسمان باشی در آغوشت کبوتر میشوم10.10
چهارشنبه 10 دی 1404 12:42
آسمان باشی در آغوشت کبوتر میشوم در فراقت ابری و بارانی و تر می شوم خاطراتت را میان سینه پر پر می کنم با فراموشی دچار رنج و کیفر می شوم آسمان ابری پاییز هستم ناگزیر چون خزانی زرد و دلگیر و مکدر می شوم می نشینم در کنار بیت های بی قرار می نویسم با قلم از درد مضطر می شوم با شب شعری که از چشمان تو لبریز هست بهرهمند از...
-
تو فقط یه بیوفایی تو تموم خاطراتم،
چهارشنبه 10 دی 1404 12:41
تو فقط یه بیوفایی تو تموم خاطراتم، من تو رو پر از محبت توی قلبم جا نهادم. تو فقط یه حسِ خوبی، یه امیدی واسه بودن، کاش میشد سایهی عشقت کم نمیشد از سرِ من. حالا با رفتنت انگار شب و روزِ من تمومه، با تموم بیوفاییت، با تو بودن آرزومه. زهرا چنانی زاده
-
به جادوی نگاهت ماه حیران میشود گاهی
سهشنبه 9 دی 1404 13:42
به جادوی نگاهت ماه حیران میشود گاهی زِ نورِ صورتت خورشید پنهان میشود گاهی دو چشمانت عسل یا شهدِ نایابِ گلستان است؟ که با هر دیدنت قلبم غزلخوان میشود گاهی خمِ ابروی تو تیریست بر جان و دلِ عاشق که از لطفِ کمانش درد درمان میشود گاهی گلستانِ رخت گویی که دارد صد بهار از نو که با عطرِ تنت پاییز بستان میشود گاهی تو آن...
-
دی رسیده، عشق اما شعلهور در جان ماست
سهشنبه 9 دی 1404 13:41
دی رسیده، عشق اما شعلهور در جان ماست برف میبارد، ولی دل تحفه ی جانان ماست باد سردی میوزد، اما به یاد روی تو هر نفس چون آتشی در سینه ی پنهان ماست ماه دی با چهرهی یخبسته میخندد به شب لیک خورشید نگاهت مهر و هم آبان ماست عاشقی در فصل دی یعنی شکوفایی دل هر چه گل پژمرده شد، غم عشق بی پایان ماست برف اگر بر بامها...
-
کنار دریچهای نشستهام که نامش امید بود.
سهشنبه 9 دی 1404 13:40
کنار دریچهای نشستهام که نامش امید بود. انتظار، در سکوتِ راهروها موهایم را سپید کرد؛ چشمهایم به رفتن عادت کردند. سالها از مردمکِ پنجره گذشتند و تو نیامدی. عمر، ذره ذره در تقویمهای دیواری ریخت؛ کوچهها بیآن که مرا بشناسند ادامه دادند. من ماندم و دریچهای که دیگر به بیرون باز نمیشد؛ فقط به درونِ فرسودهٔ من. طیبه...
-
دیدمت، قلبم نَفَس را حَبس کرد.
سهشنبه 9 دی 1404 13:40
دیدمت، قلبم نَفَس را حَبس کرد. جان من ماتم گرفت؛ دنیا به رویم، مکث کرد. قلبم شیشهای بود؛ تنگِ بلور... ماهیاش بیتنگ بود، بی هوا، از دست رفت. آمدی، هر دم به من تزدیکتر؛ تا وادهی گل را به من. آن گل، تمامِ خاطرات خوبمان بود: آبی، چون پروانههای ساحلی؛ همنوای عشقمان. آبی چون ابر بهار، چون آسمان، چون رود، روان. خاطرت...
-
می روم یک روز در آخرین روزهای زندگی
سهشنبه 9 دی 1404 13:39
می روم یک روز در آخرین روزهای زندگی می شوم همراه با کاروان تشنگی شعر خود را می فروشم در شب اسودگی می زنم قدم آرام آرام در فضای سادگی می نویسم با نی از زمستان از روزهای خزان بی گمان احساس ما در این جهان تارو پود مان را زخم می زد هر زمان در آفتاب صبح که می رسد ز راه با قطره های باران گاه بی گاه می برد ما را تماشا من در...
-
خورشید در غروب،
سهشنبه 9 دی 1404 13:39
خورشید در غروب، از برگِ سیبِ خستهی یک باغ سوگوار، چون شبنمی چکیده در آغوشِ آسمان در گیر و دارِ رفتن و ماندن، غریقِ خون بر شانههای کوه و افق تکیه میکند نوری میان شاخه سراسیمه میدود، بادی سکوتِ نرمِ هوای اسیر را در گوشهای گنگِ زمین ناله میکند مَردی، مترسکی، غمِ نانی به دوشِ باغ، بانوی سبزپوشِ دلآزرده از کلاغ...
-
دلم برایت تنگ نشده
سهشنبه 9 دی 1404 13:38
دلم برایت تنگ نشده راستش را بخواهی دلم برایت دیوانه وار مجنون شده پروانه وار تب دار شده است بند بند دل بی طاقتم سرشار از شراره های آذر بار می سوزد آه سوختن در فراغ و دلتنگی تو چقدر دلپذیر است بند بند وجود بی قرارم لبریز از موج های جنون توست آه غرق شدن در اقیانوس عشقت چقدر دلچسب است دلم برایت تنگ نشده راستش را بخواهی...
-
لحظه ای که دیگر نبودی
سهشنبه 9 دی 1404 13:37
لحظه ای که دیگر نبودی معنای واقعی نداشتنت را درک کردم کاناپه رو به پنجره رنگی دیگر سیاه و سفید جلوه می کرد جای خالی آغوشی قدیمی در قاب اتاق نمایان بود مهر تو به روزگار لحظات را برایم شیرین می کرد صفحه گرام ترانه عاشقی در فضای اتاق پخش می کرد هر دو با هم کنار شومینه روی کاناپه در آغوش هم نجوای مستانه داشتیم آه .......
-
گمگشته گانیم اندرخم روز و شبان
دوشنبه 8 دی 1404 13:06
گمگشته گانیم اندرخم روز و شبان دلشکسته گانیم و زخم خورده ی تیغ زبان گرسنه گانیم سیری ناپذیر بر روی زمین آری سهل خود فروشیم بهر سود وزیان درنده گانیم درنده تر ز کفتاره بدصفت موجودی چون آدمی نباشدبعضا درکیان درمانده گانیم تا که بر افتیم به مشکلی آنگه باز دست میبریم سمت او و آسمان دلبسته گانیم به دنیا و هر رنگ ونمایی...
-
ای عشق و امیدم ای سپیده
دوشنبه 8 دی 1404 13:06
ای عشق و امیدم ای سپیده جان از غمِ تو به لب رسیده دردا که شب است و اشکِ دیده پیوسته زِ دوری ات چکیده دلتنگِ توام بیا که روحم !! چندی ست که از تنم رَمیده با دیدنِ رویِ ماهت عقلم انگار که از سرم پریده !! تردید مکن که ماهِ شب هم از شوکتِ چهره ات خمیده !! آنکس که تو را کشیده زیبا بیهوده مرا نیافریده !! خورشیدِ حیات بخشِ...
-
دنیا گاهی جزیره ای می شود کوچک
دوشنبه 8 دی 1404 13:05
دنیا گاهی جزیره ای می شود کوچک سرد و بی روح هیچکس صدایم را نمی شنود در دل شب حتی نمیه ی روز گویی فقط من در جهانم و دیگر هیچ!!! تمام عشق و امید و آرزو هایم را می اندازم درون یک بطری مثل فیلم های سیمایی و می اندازم از خلوتم به بیرون شاید به دست کسی برسد و بیاید سراغم را بگیرد مثل رمان های عاشقانه چشم های تو رها می شوم...
-
آنگاه که یک غنچه
دوشنبه 8 دی 1404 13:04
آنگاه که یک غنچه __به تصویرِگل ___ازباغچه ____برگشت پروانه ی افکارِمن از پنجره __بگذشت بر شمعِ خیال تو __نگه بست چرخید __رقصید آنگاه __تو بودی دیشب __که تو ___مهمانِ من و آینه ____بودی مهتاب __تلنگر ___به رخِ ____پنجره _____می زد گه گاه __نسیمی ___به تنِ شاخه ی عریانِ درختی ____تن سوده و _____می رفت نقاش __نگاهِ من و...