-
میلرزد میانِ «من» و «من»
سهشنبه 28 بهمن 1404 12:47
میلرزد میانِ «من» و «من» پُلی که سالها از کلمات ساخته بودم؛ در آشوبی که نه نام دارد و نه نظریهای میتواند لمسش کند. سنجشیست مهیب: ترازو، میانِ «صداقتِ زبان» و «سزایِ تن» معلق مانده است. نشسته بودم در جستجویِ حفرههای ناهشیار، که ناگهان خیابان دهان باز کرد. حفره، دیگر استعاره نبود؛ تیری بود که پیشانی را شکافت و...
-
مرا به بلندای عرش ببر و رهایم کن….
سهشنبه 28 بهمن 1404 12:46
مرا به بلندای عرش ببر و رهایم کن…. بگذار عالم شاهد سقوط من باشد. سقوط من در من…. پ رهایم می سوزند و حالا من ،شهابی کوچکم .. بگذار کبوتران شاهد سقوط من باشند، ستاره درخشان و نور جاودانگی ..من به اوج بودن رسیده ام به اوج.. آیدا کاظمی
-
چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگریست
سهشنبه 28 بهمن 1404 12:45
چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگریست چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگریست جای گلایه نیست! که این رسم دلبریست هرکس گذشت از نظرت در دلت نشست تنها گناه آینهها زودباوریست. "فاضل نظری" ما و دلت پیش دیگریست جای گلایه نیست! که این رسم دلبریست هرکس گذشت از نظرت در دلت نشست تنها گناه آینهها زودباوریست. "فاضل...
-
کوچه بی زمان
سهشنبه 28 بهمن 1404 12:44
کوچه بی زمان جاده ای بی آغاز بی پایان جوی آب که هر قطره اش می ریزد به قنات دیروز کنار جوانی می زنیم قدم صدای پاهایمان در می آمیزد با سکوت کوچه. هر بر گ که می افتد حکایت روزهایی ست که هنوز نفس می کشند. باد خاطره ها را جابحا می کند و دیوارها زمزمه ای پنهان دارند نه مال امروز نه متعلق به فردا. در امتداد این جاده بی زمان...
-
دوست بسیار است و دشمن گرچه کم،
سهشنبه 28 بهمن 1404 12:42
دوست بسیار است و دشمن گرچه کم، گاه بر شادی نشیند، گرد غم اندرین دنیای پر از شور و نور دل، غمین گردد به کرداری دژم گر تو خواهی پُر خوری از بحر، آب چون خسی آید، بخیزی، لاجرم ور شراب ناب از یاران دهند، ناکسی در جام ریزد قطره سم من نگویم، کین بود رسم جهان گردش دوران نماید دم به دم چون بگردید و بگردد روزگار دور باد از جمع...
-
چشمِ تو،
دوشنبه 27 بهمن 1404 12:56
چشمِ تو، نامِ پنهانِ جهان است؛ جایی که شب، دهانِ خاموشش را میگشاید و نخستین جرقهی هستی از نگاهت سر برمیآورد. لب که فرو میبندی، هوا به ضربانِ پرندهای بیرد بدل میشود؛ پروازی که از ژرفای سکوت بر شانهی سپیده فرود میآید و روز را از گودیِ خواب بلند میکند. قامتت، ستونِ روشنِ زمان است در حیاطِ فراموشی؛ دستت که بر...
-
چه تلخ است
دوشنبه 27 بهمن 1404 12:55
چه تلخ است غروب که باور کنم که هستی و نیستی چه نیستی که هستی چه هستی که نیستی چه کنم که سخت فغانم ببریده استخوانم تو مکش آه تو مکش اه که من بر لب بام تو نشانم تو گمانم نه که گویم نه که خواهم که خودم راست بدانم که سحر کمی جلوتر پشت این باغ ستانم تو تحملم که دیر شد تو تحملم که می رسانم سیاوش دریابار
-
سکوت می کند نفس به حرمت صدای تو
دوشنبه 27 بهمن 1404 12:55
سکوت می کند نفس به حرمت صدای تو رسیده بر مشام جان، شمیم آشنای تو تو می رسی و می رسد جناب جان به خدمتت و فرش قرمزی دلم کشیده زیر پای تو فنا شدن، فدا شدن، شروع شهرت تو شد به انتها رسیده ام به کام ابتدای تو چه کرده ای که طفل من سپید کرد موی خود؟ زوال بود از ابتدا شرایط بقای تو هوای تازه له شد از نقاب در نقاب ها چقدر هی...
-
من اکنون هزارانم...!؟
دوشنبه 27 بهمن 1404 12:54
من اکنون هزارانم...!؟ ضرب در صفر در وادی هیچ سرگردانم...!؟ احمد گودرزی
-
ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
دوشنبه 27 بهمن 1404 12:53
ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران بیداری ستاره در چشم جویباران .... استاد شفیعی کدکنی ای آسمان ابری دلها گرفته امروز باران شو و بباران لبخند های دیروز سختی سنگها را با نرمی ات بمیران هم آتشی به گرمی با بارشت بیفروز با آب آسمانی درد مرا دوا کن امساک را رها کن باران خود نیندوز دلهای مرده خسته ، از دوری محبت فریاد ها...
-
باغــبان غنچه های ســــرخ ســــر
یکشنبه 26 بهمن 1404 13:09
باغــبان غنچه های ســــرخ ســــر آشنــــای آب و دریـاهـــــا پـــــدر خاطراتِ سبــــزِ ســــروِ استـــوار سفــــــره دارِ سایه ها و رهگــــذر پایِ نای ِ شـــــاخه های انتــــظار چشــمِ رشـــدِ بــــذرهای در به در پاســــدارِ بوته هـــــای نوظهــــور التیـــــامِ جای دنـــــدان و تبــــر قُمری ات جَلدِ خیالِ سینه هاست...
-
امواج چشمانت خیالم را به هر سو میبرد
یکشنبه 26 بهمن 1404 13:09
امواج چشمانت خیالم را به هر سو میبرد با عشوه ای هوش از سرم آن ماه ابرو میبرد تاغنچه ات وا میشود دنیا معطر میشود با یک تبسم این دلم را بوی خوشبو میبرد با شال آبی برسرت وقتی خرامان میروی باداین وسط سرمیرسد دستی به گیسو میبرد وقتی که می خندی عسل میریزد از باغ لبت یک نیم لبخندت مرا تا مرز جادو میبرد آیا رهایی ممکن است از...
-
آن روز آمدم
یکشنبه 26 بهمن 1404 13:08
آن روز آمدم که تجربه کنم و بسازم ببینم، دل ببندم ، نوازش کنم عاقبت عاشق شدم ،دل باختم جانم شد پاییز که شد، رها شدم میان لحظه ها تنهایی آموختم سکوت کردم اشک ریختم می دانم به پایان خواهد رسید او به انتظار نشسته است روزی خواهم رفت. مصطفی موسیوند
-
بیا که خانهام از عطرِ تو معطّر نیست
یکشنبه 26 بهمن 1404 13:07
بیا که خانهام از عطرِ تو معطّر نیست دل از فراقِ تو آرام و بیمخیّر نیست چراغِ چشمِ منی، بیتو شب نمیگذرد که ماه بیتو در این آسمان منوّر نیست بساطِ شوق گشودم، بیا و مهمان شو که بیتو هیچ دلیلی برای محضَر نیست به شوقِ دیدنِ رویت، دلم بهانه گرفت در این دیار، دلی چون دلم مصوّر نیست اگر بیایی و بنشینیام کنارِ دلم بهار...
-
صدای عشق
یکشنبه 26 بهمن 1404 13:06
گذشـته چـون غــــباری بــــر ســــرِ راه مـــکن امــروزِ خـــود را غـــــــرق در آه . مَــــزن زخــــمِ گذشــــته بر دلِ جــــان که زخم کهــنه بر جــــان است، گمــــراه . بـــــزن بر چشــــم شـــب فریــادی از آه گُــــشا در صبـــحِ نو پَرهای هـــــــــمراه . بنـــوش از جـام امیـــــــد آفـــــــــتابی که هـــــر قـطره...
-
هست و با من، ولی آن شورِ نخستین نیستش
شنبه 25 بهمن 1404 12:44
هست و با من، ولی آن شورِ نخستین نیستش گرمیِ وعدهٔ دیرینه در آیین نیستش مینشیند به کنارم، سخنش نرم و نجیب لیک در دیدهٔ او شوقِ تماشا نیستش حرفِ دل میزنم و سر به تأمل دارد گوش هست، امّا آن فهمِ دلآگاه، نیستش «من آن مورم که در پایم بمالند» بس که در چشمِ بلندش قدرِ این آه، نیستش دست در دستِ من است و دلِ او دورتر است با...
-
ای مطربِ دل، پردهی جان را به نوا **مشغله کن**
شنبه 25 بهمن 1404 12:43
ای مطربِ دل، پردهی جان را به نوا **مشغله کن** این روحِ غمین را به طنینِ طربآمیز، رها **مشغله کن** ای مغزِ مرا، خانهی تردید و تزلزل با آتشِ اندیشه بسوزان، به جفا **مشغله کن** بر سینهی خاموشِ شب، دستِ غزل زن این بغضِ فروخوردهی دیرینه صدا **مشغله کن** در خلوتِ همایون، اگر نغمه بپیچد صد خاطرهی مرده شود زنده؛ فضا...
-
التفاتی که مرا سوی تو معطوف ندارد
شنبه 25 بهمن 1404 12:42
التفاتی که مرا سوی تو معطوف ندارد چه دارد؟ از این پس،،، پس تمام روز و شب می بایست جمیع همّ و غم این ذره ی ناچیز در عالم هستی بوَد آنکه محترم گردد با یک نیم نگاه و حقیر راهِ اتصالی یابد به اصلِ هستی همه اوست و جز او نیست با ذکرِ"لا هو الاّ هو" این چنین مفهوم میگردد که جز او خیالی بیش نیست پس آدمیانِ بسیاری در...
-
بالِ پروانه از گرمای عشقِ تو میسوزد،
شنبه 25 بهمن 1404 12:42
بالِ پروانه از گرمای عشقِ تو میسوزد، اما بالهای من، از نفرتِ تیغهاست که ریشه میدواند در استخوانم. عشقِ تو، مرزِ کرانههای هستی را در لغزشِ قطرههای آب بر آتش، جابهجا کردهاست و من نمیدانم: خاموش خواهد شد؟ یا شعلهورتر؟ تیغِ عشقِ تو، سلسلهجنبانِ حضور من است، و بازدارندهی هر خیزش در همان آنِ احتراق و ایستایی....
-
آمدم و خیال تو ، بادهی جاودانه شد
شنبه 25 بهمن 1404 12:41
آمدم و خیال تو ، بادهی جاودانه شد سوختم از شرار تو شعله ی تو جوانه شد چون سحر از نگاه تو، روشنی جهان گرفت موج زدم به راه عشق، شور تو جاودانه شد بر سر کوی بیکسی، آتش دل به باد شد ریختم از غبار غم، آتش تو زبانه شد مست نوا شد این جنون، ساز صدا به گل نشست دور زدم به کوی تو، خنده ی تو رسانه شد در تب شب، نگاه تو، خواب مرا...
-
ای دل چه شد انگار دگر حال نداری
جمعه 24 بهمن 1404 12:56
ای دل چه شد انگار دگر حال نداری کنج قفسی تنگ و پرو بال نداری کردی همه ی زندگی ات آس و قمارش ماندی وسط معرکه تک خال نداری گفتی که زمستان غمم می گذرد زود افسوس که یک دلخوشی امسال نداری از دور چنان کوه امیدی و پر از شور نزدیک ولی یک نفس آمال نداری یک عمر به جنگی،کمرت خم شده گویی باید که ببندی کمر و شال نداری شب تا به سحر...
-
چه کسی خندهً من باور کرد!؟
جمعه 24 بهمن 1404 12:56
چه کسی خندهً من باور کرد!؟ منم آن دلقکِ پیری که زِ غم می خندم تو که هستی ؟ که به گستاخیِ خود می بالی ! سایه ای از تنهً سروِ بلندی که به پهنایِ زمین گستره بر خاکِ سیاهی ! به غلط افتادی که ترا سرو کسی می نامد ! تو مسی که به نورِ کهر از نامِ طلا دزدیدی تو کلاغی که درونِ خمِ رنگین بدنِ سبزه قبا پوشیدی تو حبابِ تهی از آبِ...
-
بُت پَرَست بَنموده ای ما را تو ای زیبا چرا
جمعه 24 بهمن 1404 12:54
بُت پَرَست بَنموده ای ما را تو ای زیبا چرا قبله گاهی گشته آن چشمانِ شهلایت مرا هر کسی بیند ترا شیدایِ چشمت می شود این طبیعت بین چه چشمی داده ازلطفش ترا عاشقانت بهرِ وصلت دست پا ها می زنند جایِ من در بینِ آنان هست در نزدت کجا گشته ای چون کعبه ای دورت گردند عاشقان از تو ای محبوب دل ها کی رسد سهمی به ما همّتی کن تا رسم...
-
سری که بگردد زِ عقل خالی
جمعه 24 بهمن 1404 12:53
سری که بگردد زِ عقل خالی با هر سازی بکند بازی گه پرده ی حریم راکند پاره گه کند تا صبح شب زنده داری به وقت حاجت،خواهش و توبه به جمع مستان،زِ عقل خالی نه که باید جست،از او صفا که از این و آن،کند اخاذی این سر را باید به حصار کشید که جز درد و رنج،ندارد کاری نجو از اندیشه اش،رنگ وفا وقتی که میرقصد،باهرسازی نباید بجوست...
-
درخشش نگاهت
جمعه 24 بهمن 1404 12:52
درخشش نگاهت آسمان را متحیر کرد رخ زیبات ماه را به زمین آورد ای الهه مهربانی تو چه کردی با دلم آسمان ، بخاطرت ستاره بارید باران عشق تنم را خیس کرد باران ستاره چشمانم را سو بخشید باران ، ای طراوت قطرات تو روشنی دو جهان هستی من می مانم تا شاید نجواهای عاشقانه آن ماه نیلی با ستاره سرخ را بشنوم آسمان ، بخاطرت ستاره بارید...
-
درد دارد که تو را دوست بدارم هر روز
پنجشنبه 23 بهمن 1404 12:56
درد دارد که تو را دوست بدارم هر روز که نباشی ، که بمیرم ، که تباهم هر روز با خودم عهد ببندم که فراموش کنم باز هم نام تو اُفتد به زبانم هر روز من به چشمان تو معتادم و تو فهمیدی می رسم تا لب ویرانهی جانم هر روز تو چقدر ساده گذشتی ز کنارم آنروز من چقدر ساده به عشق تو دچارم هر روز نه جوابی ، نه نگاهی و نه حتی خبری کشته...
-
بوم بر بام خراب دل من کرد اهنگ
پنجشنبه 23 بهمن 1404 12:56
بوم بر بام خراب دل من کرد اهنگ چوب برچرخ من ازدست تو ای چرخ دورنگ عشق. تا عزم وصال تو نمودم هرگاه به رَهم بخت بد افتاد ازاین گردون سنگ ظرف کوچه پُرِ شب شد شب پُر از دیو پلید ترسم از مکر رقیبان و شب و رَشکِ پلنگ عمر کوتاه و ره عشق مسیری دشوار ره رو عشق نشاید که در این راه درنگ یک قبیله به هوا خواهی عشق آمده اند یا کنم...
-
عقل اگر بندم دهد، دل به تو پرواز کند
پنجشنبه 23 بهمن 1404 12:55
عقل اگر بندم دهد، دل به تو پرواز کند هر نفس با یاد تو، راز مرا باز کند درس عقل را از برم، اما دل من بی قرار هر نفس با آن نگاهت، میشود صد بار خوار منطق از یادم رود چون تو به چشمم می شوی این غم پنهان من، با هر نفس شد آشکار چون نسیم از کوی تو، عقل مرا برده به خواب دل اسیر چشم تو، هر لحظه میگیرد عذاب مارال آبکار
-
هان ای سلولهای نیمه بیدار
پنجشنبه 23 بهمن 1404 12:54
هان ای سلولهای نیمه بیدار در نهیبی به خود بیدار باش دهید و در نگاهی به انسانیت خود در آنسوی خواب و فراتر از آن چون نگاهی در آگاهی جستجوگر باشید در صبر در چشمانی باز در حقیقت و حقیقت طلبی چرا به آنانی نگاه میکنید که در این فصول بی سامانی خود را تافته ای جدا بافته چون ابری سترگ میدانند که انگار پهنای آسمان متعلق به آنان...
-
از دندهی شک
پنجشنبه 23 بهمن 1404 12:54
از دندهی شک برخاستهام. تو با دستهایی از هوا آمدی با گردابی از «اگر»های نانوشته پر از بر چسب و ارتشی از سایهها هجوم آوردی بر خلوتِ من آوای شکسته میلرزد میان یقین و خواهش من از آب بالا آمدم چشمهایم قبل از دیدن باور میکنند تو مرز میکشیدی تا گم نشوی و من گم میشدم تا بفهمم مرز یعنی چه کودکی در من هنوز نام مادر را...