-
میروم بیدل و بی یار و یقین میدانم
یکشنبه 17 اسفند 1404 12:20
میروم بیدل و بی یار و یقین میدانم که من بیدل بی یار و نه مرد سفرم "سعدی"
-
از مجموعه: مگر تو با ما بودی !؟
یکشنبه 17 اسفند 1404 12:18
امروز، چرکنویس ِ پاک ِ یکی از نامه های قدیمی را پیدا کردم ! کاغذش هنوز، از آواز ِ آن همه واژه بی دریغ سنگین بود ! از باران ِ آن همه دریا ! از اشتیاق ِ آن همه اشک چقدر ساده برایت ترانه می خواندم ! چقدر لب های تو در رعایت ِ تبسم بی ریا بودند ! چقدر جوانه رؤیا در باغچه ی بیداریمان سبز می شد ! هنوز هم سرحال که باشم، کسی...
-
تو نوری، در دلم شوری، گلستانی و بارانی
یکشنبه 17 اسفند 1404 12:17
تو نوری، در دلم شوری، گلستانی و بارانی و چشمان تو می بارند، شعرم را که می خوانی "امیر طاهری"
-
دیگر به یک دنیا نخواهم داد جایت را
یکشنبه 17 اسفند 1404 12:17
دیگر به یک دنیا نخواهم داد جایت را من دوست دارم زندگی با دستهایت را از بیقراریهای قلب من خبر دارد بادی که میدزدد برای من صدایت را روی زمین بودی و من در ماه دنبالت باید ببخشی شاعر سر به هوایت را تسخیر تو سخت است آنقدری که انگار در مشت خود جا داده باشم بینهایت را زود است حالا روی پاهای خودم باشم از دستهای من نگیری...
-
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
یکشنبه 17 اسفند 1404 12:16
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود وین محبت به صد افسانه و افسون نرود چه گمان غلط است این ، برود چون نرود "وحشی بافقی"
-
بیشترین عشق ِ جهان را به سوی تو می آورم
شنبه 16 اسفند 1404 12:16
بیشترین عشق ِ جهان را به سوی تو می آورم از معبر ِ فریادها و حماسه ها . چرا که هیچ چیز درکنار من از تو عظیم تر نبوده است . که قلب ات چون پروانه یی ظریف و کوچک و عاشق است . احمد شاملو
-
پلک بر هم بزن این چشم اذان پخش کند
شنبه 16 اسفند 1404 12:14
پلک بر هم بزن این چشم اذان پخش کند اشهَدُ انّ ” تو” در کل جهان پخش کند خنده بر لب بنشان حالت لبخند تو را بدهم “حاج حسین و پسران” پخش کند بغلم کن همه جا ! شهر حسودی بکند چشم تو بین زنان تیر و کمان پخش کند باد با موی تو هر لحظه تبانی کرده راز دیوانگی ام را به جهان پخش کند بشود فاشِ همه راز اشارات نظر! قصه عشق مرا نامه...
-
بی تو محکوم به بی وزنی ام و تا به ابد
شنبه 16 اسفند 1404 12:13
بی تو محکوم به بی وزنی ام و تا به ابد هستی و نیستی ام روی هوا می ماند میروی ، بس که به این خانه تعلق داری- در دل آینه تصویر تو جا میماند جواد منفرد
-
با خلوص نیت از دل عشق ورزیدم ولی
شنبه 16 اسفند 1404 12:02
با خلوص نیت از دل عشق ورزیدم ولی پیش پا از عشق خود هر روز دامی دیده ام این خیانـت بود نه باور نخواهم کرد آه اعتماد خویش را در اوج خامی دیده ام؟ فرشته خدابنده
-
توان گفتن آن راز جاودانی نیست
شنبه 16 اسفند 1404 12:01
توان گفتن آن راز جاودانی نیست تصوری هم از آن باغ ِ ارغوانی نیست! پر از هراس و امیدم ، که هیچ حادثهای شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست ز دست عشق بهجز خیر، برنمیآید وگرنه پاسخ دشنام مهربانی نیست درختها به من آموختند فاصلهای میان عشق زمینی و آسمانی نیست به روی آینه پرغبار من بنویس بدون عشق جهان جای زندگانی نیست فاضل نظری
-
ایرانِ پاک، ای مهدِ آزادی،
جمعه 8 اسفند 1404 12:33
ایرانِ پاک، ای مهدِ آزادی، خاکت همیشه سبز و آبادی. از قلههای البرز تا دریای جنوب، زیباییات نیست در هیچ چارچوب! گلهای لاله، دشتهای خورشید، نامت همیشه در دل ما جاوید. تاریخ ما، میراثِ پُر از نور، از تخت جمشید تا هزاران دور. هفت سین نوروز، شورِ هر سال، علم و هنر شد از تو دنبال. باید نگهبانِ این میراث باشیم، در راهِ...
-
هنوز پلکهایت
جمعه 8 اسفند 1404 12:33
هنوز پلکهایت نیمهبازِ رؤیای دیشب اند که دستم تاریخِ انقضای تنت را از زیر ملحفه میخواند با وزشی که از نفسهایت برمیخیزد مرا چون پرچمی به اهتزاز درمیآوری و من در این تردیدِ روشن میان خواب و بیداری دوستت دارم را چون حکمی ابدی بر پوستِ مُبهمَت نقش میکنم کدامین بخش وجودت مقاومت میکند در برابر این چنین روشن شدنی؟...
-
با تأمّل خانههای شهر را گشتم، ولی
جمعه 8 اسفند 1404 12:31
با تأمّل خانههای شهر را گشتم، ولی بیهوا در کوی تو آرام و بیمحمل شدم قطره بودم در هجوم پرسش بیانتها در حضورت ناگهان دریای بیساحل شدم سالها در جستوجوی «خود» دویدم بیقرار چون تو را دیدم ز خود گم گشتم و کامل شدم مرگ را پایان پنداشتم اندر خوابِ عقل چون تو را آغاز دیدم، زنده در منزل شدم راز هستی را نیافتم در کتاب و...
-
هفت خانه آنسوتر
جمعه 8 اسفند 1404 12:30
هفت خانه آنسوتر زمان از خودش عقب میماند. نور چیزی شبیه فرضیه ، صدا انگار که نیست، نگاه تنها مانده ، و من از معادله حذف میشوم. اما جهان متوجه نمی شود. این تناقص تلخ است تلخ. دکتر محمد گروکان
-
حالم امشب درهم است یا رب رسانم مرهمی
جمعه 8 اسفند 1404 12:29
حالم امشب درهم است یا رب رسانم مرهمی مانده ام تنهای تنها کو نگاری همدمی داغ هجرانش به دل آتش نهاده اینچنین کو که بنشانم به پیشش شعله ی دل را کمی پیش دریای نگاهش گشته ام مبهوت او دیگر اشکی من ندارم تا که افشانم نمی کو طبیبم تا که درمانم کند با عشق خود یا رب امشب مانده بر این سینه درد مبهمی از چه رو با ما نگارا اینچنین...
-
تو را نه برای داشتن،
پنجشنبه 7 اسفند 1404 13:19
تو را نه برای داشتن، برای شنیدن دوست دارم؛ برای لحظهای که بیآنکه باشی هستی... تو را در نگاهِ خودم میبینم وقتی مهربان میشوم بیدلیل... وقتی لبخند میزنم به درد... دوست داشتنت مثل بارانیست که نمیبارد اما زمین را سبز میکند. تو را نه چون ماه، که چون نفَس دوست دارم؛ بیآنکه ببینمت همیشه با منی. و این است رازِ عشق:...
-
به قامت سرو
پنجشنبه 7 اسفند 1404 13:19
به قامت سرو به آرزوهایی که میسر نشد ورویاهایی که به ابدیت پیوست در شبانگاهی درتابستانی گرم دوزخی که برما تحمیل شد وقلبی که از حرکت ایستاد. حسرت آخرین نگاه آخرین صدا وآخرین آغوشت درمیان حزن واندوه به خاطره ها پیوست تو را زندگی خواهیم کرد در لحظه ها در نفسهایت و مهربانی هایت واژها از نام تو خجالت میکشند چون غریبانه...
-
آسوده نیست خاطرم از هرزههای شهر
پنجشنبه 7 اسفند 1404 13:18
آسوده نیست خاطرم از هرزههای شهر باید تو را عبور دهم از کجای شهر؟ این روزها عجیب دلم روستایی است کمکم بیا که کوچ کنیم از فضای شهر سیگارهای روی لبت جار میزنند آلودگیست قسمتِ من از هوای شهر روی خطوطِ زلزله بودن دروغ بود میلرزد از نبودنِ تو دست و پای شهر از بس که هر کجا سخنی از تو گفتهاند آتش زبانه میکشد از جایجایِ...
-
من همه عشقم و شوق
پنجشنبه 7 اسفند 1404 13:16
من همه عشقم و شوق من همه شورم و ذوق کز پی حیرانی از پی ات می دوم و فریاد زنان نام ترا بر زبان می آرم نه دگر از طعنه زنان بیزارم نه دگر ز رسوایی خویش هراسی دارم تو همان آهوی رمانی و منم صیادی اما می دانی! گه گاهی با خودم می گویم تو به او دل دادی که ستانده است ز تو از چه رو اینچنین بی پروا پی صیاد دلت سخت دوانی؟ تو دگر...
-
کوچ میکنم...
پنجشنبه 7 اسفند 1404 13:15
کوچ میکنم... آهسته، نیمه جان... از روی خار شاخههایش به سان مورچهای که رفت... اما آرزومند بود پرواز را... زیر پای یخ زده ی درخت و شروع کرد فریاد... بر رویای پیرِ خاکستری رنگش... که ای بی عاطفه... نزدیک باش... بگذار بگیرم دستانت را تا که زیر سایهات پَر بکشم بعد از این همه فراقِ بی پایان... پرنده شوم، بلکه فاصله را...
-
روح من در باد میسوزد نمیفهمد جهان
چهارشنبه 6 اسفند 1404 13:14
روح من در باد میسوزد نمیفهمد جهان می دود در خویش بیمقصد بیابانی عنان چشمهایم خسته از تکرارِ تصویری دگر آینه خوابیده بر دیوار بی لبخند و جان هیچکس نام مرا در یادِ خود تکرار نیست من صدای بی صدایم در دل شبها نهان زندگی را بیطلب بر دوش ، چون سنگ کشم همچو برفی مانده بر تیرهترین پشتِ زمان دست من ، خالی چرا ؟ اما...
-
شما هیچوقت آرزو نمی کنید
چهارشنبه 6 اسفند 1404 13:13
شما هیچوقت آرزو نمی کنید بیش از پنج انگشت داشته باشید همانطور که من آرزو نمی کنم طمع در زندگی من بیشتر شود بهمن نوری قاضی کند
-
چندین زمستان آمد ودرحال رفت است
چهارشنبه 6 اسفند 1404 13:13
چندین زمستان آمد ودرحال رفت است ایران سراسر سبزی وهم خاک تفت است چون مستقل شد دشمن بسیار دارد این کینه ها از بهمن پنجاه وهفت است خاری اگر درچشم دشمن هست آری جمهوری اسلامیِ با پیشرفت است با قیل وقالی کرکننده ،پوزه برخاک بودش اگر هم هیمنه در آبرفت است پشت نقاب صلح دنیایی ست شیطان دعوا سر آقایی اش برچاه نفت است اومبتلای...
-
پیر سپید پوش
چهارشنبه 6 اسفند 1404 13:12
پیر سپید پوش با مُشتی پر از خواب جوانه ها فرامیخواند درختان را به سکوت و از پشت پردهی برف، لبخند میزند به کودکی که مینویسد نام خود را بر تن مهآلود پنجره. مُشت باز میشود، فرو میچکد قطرههای سکوت بلور از شاخههای درختان بر شیشه مه گرفته نام بهار میلغزد و سًر میخورد بآرامی، ردای سپید از دوش زمستان نادر صفریان
-
چیزی شبیه صدای باد
چهارشنبه 6 اسفند 1404 13:11
چیزی شبیه صدای باد در جانم افتاده. شاید درختی در من برگ میریزد، شاید پرندهای نام تو را آهسته صدا میزند. من از قبیلهی بارانم، با کفشهایی که خاکیاند و قلبی که هنوز به لبخندِ یک گُل دل میبازد. دنیا جای خوبیست اگر آب را گل نکنیم، اگر به جای ساختن دیوار، کمی پنجره بکاریم رو به آفتاب. راه دوری نیست تا خدا، از همین...
-
گرفتم دست او، دنیا شکفت از عطر لبخندش
سهشنبه 5 اسفند 1404 12:18
گرفتم دست او، دنیا شکفت از عطر لبخندش دل من گم شد آن دم در نگاه گرم و پابندش نسیمِ مهر پیچید از میان دستهایش که گویی باغ جانم شد بهاری از گل و گندش نگاهش چون دعا بر جان من آرامشی آورد که گویی آسمان خم شد به لبهای پر از قندش ز گرمای کفِ دستان او خورشید میتابید به جانم شعله زد آن شوقِ پنهان تپشبندش نفسهایم به عطرِ او...
-
گاهی به خودم میگویم
سهشنبه 5 اسفند 1404 12:16
گاهی به خودم میگویم فراموش خواهد شد مثل تیترِ دیروز که امروز دیگر اجازهی دیده شدن ندارد در خبرِ تازه غرق میشوم کلمات تمیزند اعداد دقیق همهچیز «مدیریت شده» است در خیابان قدم میزنم شهر راه رفتن بلد است ایستادن نه میبینم اما نگاه نمیکنم میشنوم اما اسمش را نمیآورم اما هر بار که به خانه برمیگردم در را که میبندم...
-
من امشب صحبتی با ماه دارم
سهشنبه 5 اسفند 1404 12:14
من امشب صحبتی با ماه دارم سری از گریهها در چاه دارم شکوهی از غم و لبخند و اشکم بساطِ جمعهای با شاه دارم ز هجرانش، خدا داند ز غصّه به پشتِ هر نفس صد آه دارم جدائی عالمی پر سوز و ساز است کجا من طاقتِ این راه دارم؟ دلم آشوب ازین هجرست و سودا به عشقی که به دل همراه دارم گنهکارم ! اماما کن شفاعت امیدی که از این درگاه...
-
دیگر اتاقم سقفِ چوبی ندارد
سهشنبه 5 اسفند 1404 12:14
دیگر اتاقم سقفِ چوبی ندارد چیزی نیست پیش از خواب بشمارمش تا ذهن از خودش دست بردارد شب بیتیر بینقشه میگذرد خواب دیگر نمیآید او را باید خبر کرد و صبحِ بیچشم بیآن که چشم به جهان باز شود شروع میشود طیبه ایرانیان
-
وقتی تو میخندی
سهشنبه 5 اسفند 1404 12:13
وقتی تو میخندی دنیا چقدر زیباست! از مشرق احساس، خورشید می آید با دستهایش بذرهای نور می پاشد وقتی که میخندی دیو سیاه غم بار سفر بندد شوق و شعف، شادی، یکباره میآید وقتی تو میخندی گل میشود بیدار شبنم به روی گل ، با ناز میخندد در زایشی از نور ، رنگین کمان آید بلبل غزل خوان و پروانه میرقصد وقتی که میخندی مهتاب خود را، در...