خورشید
بیرحم میتابد
روی پوست نازک ظهر
مثل تیغی که لمسش به درد میماند.
دل من
گیلاس وحشی ترکخوردهایست
که در روشنایی
بیپناه
میگردد دنبال خنکیِ ماه، ماه تو
که در دل روز
جرات میکند بدون صدا بدرخشد
و اگر دیده شود
میسوزاند.
سالها
در میان روشناییهای براق و دروغین
چشمبهراهت بودهام
نه شب
نه پناه
بلکه لحظهای که نور واقعی
بیواسطه و خطرناک باشد.
وقتی نمیآیی
زمان
مثل زخمی که بسته نمیشود
میچرخد و میچرخد
و من هنوز
منتظر اتفاقیام
که فقط دل میفهمد.
و من
نه شاعرم
نه دیوانه
فقط کسیام که از نوری خسته است
که دیده میشود
اما هرگز گرم نمیکند.
شب را نمیخواهم
که پناه آماده است
من تو را در بیداری روز میخواهم
جایی که همه چیز میسوزد
و ماه
اگر بماند، باید تاوان بدهد.
تو
ماهِ جرات
که در ظهر، ترک برمیداری
اما خاموش نمیشوی.
و من
با دلی که هنوز ترک دارد
ایستادهام
زیر خورشیدی که یادش رفته
چگونه باید بتابد.
محمدرضانعمت پور
دنبال چه میگردم آن یار ملکسانم؟
دنبال شَهم آیا؟من هیچ نمیدانم
عشقش ز دلا آمد،بالا ز سما آمد
از پیش خدا آمد،عشقم به تو قربانم
از پنج حروف آید نامش به جهان در دل
شاهی به سرش تاجی شد وارد دربارم
گفتم چو به مِلک آیی،عاشق بکنی هر کَس
گفتا که به چشمانت من عشق بتابانم
گفتم همه را بردی من هیچ شدم آری
گفتا تو چه میخواهی آنت به فرا سازم
گفتم نظری بر دل کن تا بشوم عاشق
گفتا که شدی عاشق بر این دل و بر جانم
گفتم ز کجا نوری آمد به دلا همچون؟
گفتا که خدا خواهد من بر دل تو آنم
گفتم که سعادت در این عشق تو جانش رفت
گفتا که چرا رفتی من پیش تو میآیم
امیرمحمد لطافت نیا
مثلِ پاییزی که در تقویم تنها ماندهاست
خاطراتت کنجِ این ویرانهٔ ما ماندهاست
چای مینوشم ولی سرد است کامم چون هنوز
ردِ لبهای تو رویِ استکان جا ماندهاست
میروم بیرون که شاید گم کنم یاد تو را
در خیابان هم خیالت تلخ و پیدا مانده است
شانههایت کو؟ که تنها ماندهام بیتکیهگاه
مثل گنجشکی که در آوارِ سرما مانده است
میکنم با سایهات، بحثِ نرفتن بارها
پای من در رفتن و دل در مدارا مانده است
خواستم چیزی بگویم لحظهٔ رفتن... نشد
حرفهایم در گلو با لفظِ اما مانده است
شهاب عبادی
مینشینی روبهرویم، ماه پیدا میشود
در سکوتِ ما، هزاران قصه معنا میشود
عطرِ مویت را به دستِ بادِ شب، دادی چه زود
قبلِ تو، این خانه را راهی به زیبایی نبود
گونهات گلبرگِ نرمی، دستهایت بویِ سیب
با تو زیبا میشود، این روزگارِ پر فریب
عشق، یعنی لرزشِ پیوند انگشتانِ ما
بوسهای پنهان میانِ چشم و یا مژگانِ ما
نبض ساعت، تند میکوبد برایِ لحظهای
تا که بر لُپهایِ تو، جا خوش کند هر بوسهای
عطرِ مویت میوزد، پسکوچهها پُر میشود
در نگاهت، هر چه سنگی هست،چون دُر میشود
عشق یعنی سهم من از کل عالم، بوی توست
هر کجا سر میگذارم، قبلهام زانوی توست
مثل یک موسیقیِ آرام، در جانی هنوز
با تمامِ سادگی، بر عشق، عنوانی هنوز
شال تو، وا میشود در باد و رقصان میرود
هر که میبیند تو را، از خویش حیران میرود
زندگی، یعنی همین صلحِ میانِ ما دو تا
بوسهای تا مینشیند، بر لبانِ ما دو تا
اسم اینو چی بزارم
مهدی قبطانی
نشستی
نشستم
نگاه کردی
نگاه کردم
گفتی
گفتم
شنیدی
شنیدم
اما
در نهایت
آنچه را که باید
می گفتی
نگفتی
جمشید أحیا