-
خورشید بیرحم میتابد
دوشنبه 4 اسفند 1404 12:59
خورشید بیرحم میتابد روی پوست نازک ظهر مثل تیغی که لمسش به درد میماند. دل من گیلاس وحشی ترکخوردهایست که در روشنایی بیپناه میگردد دنبال خنکیِ ماه، ماه تو که در دل روز جرات میکند بدون صدا بدرخشد و اگر دیده شود میسوزاند. سالها در میان روشناییهای براق و دروغین چشمبهراهت بودهام نه شب نه پناه بلکه لحظهای که...
-
دنبال چه میگردم آن یار ملکسانم؟
دوشنبه 4 اسفند 1404 12:58
دنبال چه میگردم آن یار ملکسانم؟ دنبال شَهم آیا؟من هیچ نمیدانم عشقش ز دلا آمد،بالا ز سما آمد از پیش خدا آمد،عشقم به تو قربانم از پنج حروف آید نامش به جهان در دل شاهی به سرش تاجی شد وارد دربارم گفتم چو به مِلک آیی،عاشق بکنی هر کَس گفتا که به چشمانت من عشق بتابانم گفتم همه را بردی من هیچ شدم آری گفتا تو چه میخواهی آنت...
-
مثلِ پاییزی که در تقویم تنها ماندهاست
دوشنبه 4 اسفند 1404 12:57
مثلِ پاییزی که در تقویم تنها ماندهاست خاطراتت کنجِ این ویرانهٔ ما ماندهاست چای مینوشم ولی سرد است کامم چون هنوز ردِ لبهای تو رویِ استکان جا ماندهاست میروم بیرون که شاید گم کنم یاد تو را در خیابان هم خیالت تلخ و پیدا مانده است شانههایت کو؟ که تنها ماندهام بیتکیهگاه مثل گنجشکی که در آوارِ سرما مانده است...
-
مینشینی روبهرویم، ماه پیدا میشود
دوشنبه 4 اسفند 1404 12:57
مینشینی روبهرویم، ماه پیدا میشود در سکوتِ ما، هزاران قصه معنا میشود عطرِ مویت را به دستِ بادِ شب، دادی چه زود قبلِ تو، این خانه را راهی به زیبایی نبود گونهات گلبرگِ نرمی، دستهایت بویِ سیب با تو زیبا میشود، این روزگارِ پر فریب عشق، یعنی لرزشِ پیوند انگشتانِ ما بوسهای پنهان میانِ چشم و یا مژگانِ ما نبض ساعت، تند...
-
نشستی نشستم
دوشنبه 4 اسفند 1404 12:55
نشستی نشستم نگاه کردی نگاه کردم گفتی گفتم شنیدی شنیدم اما در نهایت آنچه را که باید می گفتی نگفتی جمشید أحیا
-
پریچهرا.....
یکشنبه 3 اسفند 1404 13:12
پریچهرا..... جانم برایت بگوید که نفسهایِ ما در فضایِ اتاق درهم میآمیزد و سمفونیِ عشق میسازد من تشنه ی این نغمهام دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم حسین گودرزی
-
بیگمان من هنوز در سفرم، کولهبارم هنوز بر دوشم
یکشنبه 3 اسفند 1404 13:12
بیگمان من هنوز در سفرم، کولهبارم هنوز بر دوشم کولهباری پر از غزل دارم. پس چرا بیصدا و خاموشم؟ ... بیقرارم برای آن لحظه که قرار رسیدنم باشد که بگیری مرا در آغوشت، که بگیرم تو را در آغوشم ... شانههایم بدون بار شود، حرفهایم ترانهوار شود حرفهایت ترانهوار شود؛ زمزمه، عاشقانه، در گوشم ... در کنار تو جاودانه شود هر...
-
در ذهنم دریاییست،
یکشنبه 3 اسفند 1404 13:11
در ذهنم دریاییست، بیکرانه و بیخواب. اما ماهیها دیگر در آب رها نیستند؛ هر کدام در تنگ بلورین شفاف مهر و موم شدهاند، چنان اشکهایی که راه گریه را بستهاند. تنگ ها، یکییکی، به ریسمانهای نامرئی بسته شده اند چون فانوس بر فراز دریا آویختهاند؛ ماهیهایی معلق، نزدیک اقیانوس بی آنکه هرگز طعم اقیانوس را بچشند. نفسشان...
-
میخندی...
یکشنبه 3 اسفند 1404 13:11
میخندی... و من، شیدایِ مجنون، نگاهم در میانهی دو لبَت گیر میکند: تا دو کلامت را بنوشم. حرفهایت چگونه محو و سرگَشتم میکند! چشم از لبانت برنمیدارم، مبادا صدای آرامت، بالِ پروازم را در آغوش نگیرد. طیبه ایرانیان
-
میان من و او،
یکشنبه 3 اسفند 1404 13:10
میان من و او، فقط یک آرزو فاصله است؛ آرزویی کوچک و نزدیک، از لب او تا لب من. هنوز... این آرزو زنده است، میسوزد و میسازد. از همین رو، جان بیقرارم هوایی در دل دارد؛ نه بادیست در سر، نه طوفانی که بنالد. آرامشیست بیقرار، هوایی که در آن پروانههای امید بال میزنند، اما به جایی نمیرسند. و من در تمنا اما آن نفسِ...
-
ازروزنخست غم بوده به جان بی قرارم
شنبه 2 اسفند 1404 13:10
ازروزنخست غم بوده به جان بی قرارم هر چند غم خوار نبوده در کنارم گفتند منه عمر گذران است چون باد گفتم آهسته رَوَدْ تا برسم بی سوارم عبدالمجید پرهیز کار
-
عاشقی هستم که از دلبر جدا افتاده ام
شنبه 2 اسفند 1404 13:09
عاشقی هستم که از دلبر جدا افتاده ام رفته از پیشم نگارم در فنا افتاده ام بس که دنبالت دویدم در میان کوچه ها شد نصیبم حسرت و غم من ز پا افتاده ام بس که دل بستم. پرستیدم تو را ای نازنین اینچنین دانم که از چشم خدا افتاده ام کرده ای دعوت کنارت عاشقان خود ولی بین شیدایان من دیوانه جا افتاده ام من که بودم معتکف . عمری به...
-
ای کاش می شد
شنبه 2 اسفند 1404 13:09
ای کاش می شد آینه را شکست و در شکسته هایش خود را دوباره دید جمشید أحیا
-
سنگهاییم و به عمق آبها
شنبه 2 اسفند 1404 13:08
سنگهاییم و به عمق آبها غسل داده در هجوم قطره ها هر یکی نقشی و طرحی بر وجود یورش امواج کوبد ضربه ها گاه تقدیر و قضا پنداشتیم آنچه دریا و سما می زد رقم گه به امید شعاعی از نهان گه بیافتادیم در گرداب غم هر اصابت داد صیقل جانمان گاه پویش گاه برخوردی به سد آنکه بشکسته و سرسختی نکرد خرده ریگی ته نشین شد تا ابد لیک آنکه صبر...
-
سحر رسید و دلم بیصدای یار نسوخت
شنبه 2 اسفند 1404 13:07
سحر رسید و دلم بیصدای یار نسوخت چه ساز باید و آوا، که تارِ تار نسوخت؟ لبم نچید ز جامش، ولی نفس میگفت شراب بود در آن چشم، گر شرار نسوخت نگاه کرد و دلم رفت و عقل با او رفت کدام دل به چنین فتنهای دچار نسوخت؟ به شوقِ زلفِ پریشانش، آتشم گل کرد مگر نسیم به گلبرگِ روزگار نسوخت؟ شبم گذشت به بیداری و سکوتِ خیال در آن سکوت،...
-
گر به فریاد دلم عشق تو جانا نرسد
جمعه 1 اسفند 1404 12:33
گر به فریاد دلم عشق تو جانا نرسد عمرِ این دل مهِ من حتم به فردا نرسد دل طپد بهر تو ای دلبر زیبا شب روز وای بردل که چو مجنون به زلیخا برسد گشته ام عاشقِ آن چشم سیاهت صنما دل پریشم که لبم بر لبِ شهلا نرسد هرکه عاشق شده چون شمع بسوزدشب روز عشق یوسف ز چه باید به زلیخا نرسد نقشِ آن صورت زیبا شده حک دردلِ من شهدِ آن لب...
-
ای رایحه ی غنچه ی پنهان شده در باد
جمعه 1 اسفند 1404 12:32
ای رایحه ی غنچه ی پنهان شده در باد افسانه ترین قصه ی رویایی در یاد جاری شدی و شعله زدی روح و روان را از عشق زدی بند نهانی . دل و جان را با گرد عبورت همه جا بوی غزل داشت هرگوشه جهان خرمنی از گل به بغل داشت با گرد عبورت نفس از حادثه سر رفت گویی دل و جانم ز تن و سینه بدر رفت در من تپشی آتش طغیان به قلم زد چیزی همه ی...
-
باران بیوقفه میبارد
جمعه 1 اسفند 1404 12:31
باران بیوقفه میبارد، و تنِ خستهام بر زمین سرد افتاده، چشمانی نیمهباز، خیره به تاریکی، در سکوت شب، فقط صدای قطرههاست و هزار فکر که با هر قطرهی باران، در اعماق ذهنم فرو میکوبند هر قطرهی باران، تکهای از گذشته را بیدار میکند، نجوایی، نگاهی، لحظهای که دیگر نیست… حرفهایی که هرگز گفته نشد، آغوشی که همیشه...
-
دلِ من کلبه ی درد است بیا برگردیم
جمعه 1 اسفند 1404 12:30
دلِ من کلبه ی درد است بیا برگردیم بی تو ویرانه و سرد است بیا برگردیم به تمنایِ وصال تو به شبهای فراق بی قرار و کوچه گرد است بیا برگردیم روح ما عرش نشین بوده ودیواره ی جسم از زمین رانده و طَرد است بیا برگردیم زندگی باختن و ساختن و ویرانیست این قمارِ تخته نَرد است بیا برگردیم عشق ها فانی و دنیا به نگاهِ هر عشق صحنه ی...
-
تو از دیار شعرِ من
جمعه 1 اسفند 1404 12:29
تو از دیار شعرِ من __رفته ای ___رفیق ____امروز سحرنیامده با پوشه های شبی سیاه و __بی مهتاب گذشته ای __زِکوچه های تنگ و ___بی فانوس صدایِ ناله جغد __می رسد ___در گوش ببین __که خانه خانهِ شعرم دراین غریبه سرای دروغ زا چگونه می ریزد __میان ژرفِ مغاکی ___زِ واژه های ناماُنوس تو از دیار شعرِ من __رفته ای ___رفیق ____امروز...
-
به نام تو شعر از ازل عاشقانه شود
پنجشنبه 30 بهمن 1404 12:45
به نام تو شعر از ازل عاشقانه شود ز بینام تو هر سخن بینشانه شود نه لیلی بماند، نه مجنون به افسانهاش حکایت ما قصهای جاودانه شود به یک گوشهٔ چشم تو کار دل افتد خرابآبادی، حرم، میکده خانه شود لبت آیهای خواند و عقل از سر افتاد نماز از منِ زاهد، به بتخانه شود چو زلفت نفس گیرَد از پردهٔ شب سحر در نفس، محو و مستانه شود...
-
گر چه پنهان آمدی،من دیدمت،حاشا مکن
پنجشنبه 30 بهمن 1404 12:44
گر چه پنهان آمدی،من دیدمت،حاشا مکن رو مپوشان ، پوشه بر آن پیکرِ رعنــا مکن خواندمت، باناله هایِ دل سرِ شب تاسحر ای پریوش رخ، شنیدی، پاسخم را نا مکن وز دلِ هر ذره ای تا کهکشان هـا پـر زدم تا که سوزم گردِ خورشید رخت ، اطفامکن گویمت رازِ دلِ شیدایِ خود ، از عاشقی قصه هایِ این دلِ دیوانه را افشا مـکن خود درونِ دیدگانِ...
-
به چـراغِ عقل منگر، که زِ دودِ خویــــش مستی
پنجشنبه 30 بهمن 1404 12:44
به چـراغِ عقل منگر، که زِ دودِ خویــــش مستی رهِ دل بگیر ای جان، که در اوست هر چه هستی _________________________________________ به کجا رســد پرنده، که قفــــــس قبول دارد؟ به همان قفس بمیرد، که گـمان بُوَد نشـــستی _________________________________________ تـو مســاز روشــنی را ز چــــراغِ ظاهــــــریها که فــروغِ...
-
عشق تو
پنجشنبه 30 بهمن 1404 12:43
عشق تو مثل فرمول ناتمامی در حاشیه ی دفتر ریاضیم است آن را میشناسم اما جایش را در معادله ی روزمرگی گم کردهام تو در آمارِ ممکنها عددی بی ریشهای در کلاسبندی فصلها فصلی بدون نام با این حال هر صبح که چای را در فنجان هم میزنم تصادفاً طرح لبخندت را در بخارِ بالا رونده میبینم دوستت دارم؟ شاید این تنها خطای سیستماتیک...
-
امروز،نه دیگر نایی مانده و نه نوایی
پنجشنبه 30 بهمن 1404 12:42
امروز،نه دیگر نایی مانده و نه نوایی غرش چرخ دنده های زنگ زده قبل از متلاشی شدن مرا به فکر هم فرو نمیبرد قبل از میسر شدن سرنوشت تاریک روز روشن مقدر شده و گاهی ثابت میشود که بالاتر از سیاهی دیروز در دل فلاکت های نوی امروز،هنوز رنگی یافت میشود،سیاه تر از قبلی کلاغ سرگردان شبخوان، بی دلیل نمیگوید ناله پنهان او چیزی دیده....
-
ای یار که مردّدی
چهارشنبه 29 بهمن 1404 12:49
ای یار که مردّدی صبر تو را وصل مرا در این شدن یا ناشدن بنگر چرا دنیای ناوصل باشد مرا ای یار که در هجران مسائل باقی شاید گذری ز خویشتن لازم پس تردید تا کی رهسپار طالع و فال تا کی توهم در خیالی سایه وار تا کی فانوسهای رویایی خیال دیدنها تا کی باورت باشد توان خویشتن را نباش در محروم بودن همچون نابخردان فکر را از بیگانه...
-
تا به تصویر تو خیره شدم
چهارشنبه 29 بهمن 1404 12:48
تا به تصویر تو خیره شدم یاد گار تلخ یک بوسه کنار پنجره ی اتاق مهمانی مان با اشک سرد با سکوت اتاق دانشجویی هم آغوش آه حسرت دیرینه ی آرزوهای بر باد رفته ام در گوشم زمزمه کرد او دیگر رفته است اما این قلب دلی مملو از تو هنوز صبح گاهی زنگ امیدی تیک تاک ساعت هفت را به صدا در می آورد و نوید می دهد او فردا می آید کدام فردا؟...
-
هر سپیده قناری عشق بر شاخههای سحرگاه وجودم
چهارشنبه 29 بهمن 1404 12:47
هر سپیده قناری عشق بر شاخههای سحرگاه وجودم برای تو آواز میخواند که ای خواب آلود ی نازنین دستت را بگشا تا پرهای نور را بر روی اینه ات بپاشم صبحت بخیر...... قمر من حسین گودرزی
-
از یاد رخ نیکان جامی به تراب افشان
چهارشنبه 29 بهمن 1404 12:47
از یاد رخ نیکان جامی به تراب افشان کذبست قضا می خور آبی به سراب افشان لطفی دگر ای ساقی ما را مکن احماقی سر ستان و بوسی ده جان خواه و شراب افشان آن دلبر جانانه ست خون و نون هر خانه کاشانه جان دل دان خون کنج خراب افشان ای شیخ وضویت را با باده ساغر گیر یک قطره ز یک رنگی بر کار ثواب افشان ناصحا نمیگیرد در پند تو با بیمار...
-
گاهی بیا.....
چهارشنبه 29 بهمن 1404 12:47
گاهی بیا..... به تنهای ام سری بزن بر باب خسته ام آهسته دری بزن گاهی بیا..... و کاخ تنهایی مرا از دور نظارت گر نباش دستی بر آن بزن اینجا هزار سنگ منتظر باد ند تا خاک از غبار بشویند تو بیا و آب زن آه این چه سرد زمانی است زمستان حلقه ها دست بر دست من ده این رسم بد بهم بزن گاهی سلام را فقط با علیک جواب مده اینبار بیا و...