کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…
جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…

وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت
تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا…

روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای
سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا...

افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت
فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا...

کم‌کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان
در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…

تا آفتاب زد همه جا تار شد برام
دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا...

از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط
یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا…

"نجمه زارع"

عاشق تو شده ام

پس از دیدار تو 

همواره شادمان بوده ام 

ولی دائم در نگرانی 

نگران اینکه شاید از من ناامید شوی 

نگران اینکه دوستی مان به پایان رسد 

نگران اینکه شاید از بودن با من شاد نباشی 

نگران اینکه شاید برای تو اتفاقی بیفتد 

عاشق تو شده ام 

و شاید نگرانی فراوان من 

به خاطر عشق من به توست


"سوزان پولیس شوتز"

از کتاب سرخ به رنگ عشق

ترجمه: رویا پرتوی

خدا پشت و پناهت،زود برگرد

خدا پشت و پناهت زود برگرد

فدای شکل ماهت زود برگرد 


هوا سرد است،شالت را بینداز

بگیر این هم کلاهت،زود برگرد


ببین این گونه نگذاری بماند

دو چشمانم به راهت زود برگرد


دلم را تو شکستی ای مسافر

به جبران گناهت زود برگرد


برایت نیست جایی مثل خانه

بسوی زاد گاهت زود برگرد


بیا از زیر قرآنم گذر کن

خدا پشت و پناهت،زود برگرد


"نجمه زارع"

فریاد کن بگو که دل از دست داده ای

فریاد کن بگو که دل از دست داده ای

در عاشقی نشانِ رضایت سکوت نیست !


"محمد عبدالحسینی"

حالِ تنهاییِ من غمزده و طوفانی ست

حالِ تنهاییِ من غمزده و طوفانی ست
به دلم فاخته ای گرم مصیبت خوانی ست


در سرم طایفه ای طبل عزا می کوبند
مجلس سینه زنی در حَرمی پنهانی ست


مِهر پاییز کجا بود در این شهر شلوغ
چارفصلِ دل من در خطر ویرانی ست

مرغ آمین که به آهی لب دیوار نشست
ناله سر داد که تقدیر تو بی سامانی ست

هرکه دستی به دلم زد سر ِبی مهری داشت
پای هر دل زدنم کوبشِ سرگردانی ست

به سَرم هست از این شهر خودی کُش بروم
که در این ورطه اگر ماند کسی قربانی ست

خالکوبی شده رفتن به همه بال و پرم
همچو آن مرغ مهاجر که پَرش زندانی ست

رد شد از خلوت من هر که دلش سنگی بود
سنگ بر شیشه زدن قاعده اش مجانی ست

عشق در باور من آبی آرامش نیست
خط به خط مثنوی درد عجب طولانی ست

وقت باران به همه شهر خبر خواهم برد
مرگ در آینه ها فاجعه ای انسانی ست

کو هوایی که کمی شعر وُ نفس تازه کنم
تا تَوهم نزنم یوسف من کنعانی ست

سدر وُ کافور دوایی ست بر این خاطر تنگ
مرگ در می زند ُو سَفسطه نافرمانی ست

"بتول مبشری"