من تمام فصل ها را در تو میبینم
طراوت و شکفتن بهار را در لبخندت
گرمی و حرارت تابستان را در قلبت
آتش برگهای پاییز را در نگاهت
و سپیدی برف زمستان را در میان موهایت
گاه سرد چون دی گاهی تن سوز چون مرداد
سبز چون اردیبهشت و سرخ چون آذر
تو برایم
تمام تقویم احساسیِ سالی
که هیچگاه تکراری نمیشود
آغازی چون فروردین
دلبستگیای چون خرداد
نوید بخش بارانی چون مهر
درخشش آفتابی چون تیر
تو برایم
هم پناه زمستانی
هم سایهسار تابستان
هم دلتنگی ناگهانیِ عصر پاییزی
و هم شکوفهی خجالتیِ بهار
اگر فصلها مرا ترک کنند
مهم نیست
وقتی تو
چهار فصلِ همیشهحاضر
در دل منی
سیما رحمانی
هنر آن که به باشد تمیز و ظریف
اگر معتکف گشته ای و داری ردیف
نباید افتاد به دام خمر و می و مست
مرا چو یادش شفاست یاد آن لطیف
کسی که شکر کرد ناشکر شد دشمنش
اگر اخلاص داشته باشی و ببافی باز لیف
بسی مال اندوزان که رفتند در کفن
کنار فقیری خسبیدند که نداشتند کیف
در درگاه غنی ای زنیم نمیردو هست بی شریک
کجا عشق غیر او پر کند دل و بند جیف
کنیم بندگی خدا به از چاکری دشمن در ریا
جهنم چه بَرد وسلام شد بر ابراهیم شریف
بت شکن گر شدی تکذیبت کنند
وای به حال مکذبین که می گویند اراجیف
غریبه بهشت را به پاکان و راستان دادند باز
مقربین در قصرها جا دارند بی حریف
اعظم زارع
پرنده بودم و اما شکسته شد پر و بالم
چو آفتابِ لبِ کوه که شد زمانِ زوالم
شکسته قایقِ قلبم به موج سرکشِ بیداد
نه دیده ساحلِ امنی، نه داده صخره مجالم
در انبساطِ شکستن، گرفته ام سرِ خود را
میانِ زانوی زَخم و زوال و زُخمِ خیالم
نگاهِ خاطره ام خیس و خسته از غمِ بسیار
خمیده پشتِ امیدم، شکسته جامِ سفالم
پُرم ز خنده ی درد و حدیثِ سردِ ستم ها
پَریده لَبخورِ لیوانِ تلخِ قهوه ی فالم...
احمد رحیمی
گرمایِ دستِ تو
حسّی
برایِ سرودن
نگاهِ تو
آنگاه
عشق را
میانِ فضایِ خالیِ چشم هایِ من
پرواز داد
یک لحظه
غنچه ای شکوفه زد
میانِ سینهً من
داغ شد
آسمانِ سردِ بی ستاره
بی سو سو
افق
نشانه دارِ رُجعتِ پرستو ها
و روی شاخهً بادام
گنجشک های کوچک و پر صدا و بازیگوش
صدایِ نبضِ تو
در فضایِ بسته
آن دقیقه هایِ مانده
پشتِ چشمِ من مدهوش
طلوعِ اولین ستاره
مهتاب
رویِ آینه
ترسیم شد
آنگاه
یک قطره
برگ های یک جوانه
خیس شد
دستِ تو
میانِ دستِ من
جاذبه
آنگاه
از پشتِ در
پروانه ای رسید
با کوله بارِ عشق
گرمایِ دستِ تو
در میانِ دست هایِ من
هنوز
حسّی برای سرودن
سبز شد
کفِ اتاقِ کوچکِ من
شاخه گلی سپید
آن جا
که جایِ پایِ تو
نقش داشت
کفِ اتاق
آن گاه
سپیده
از پرده هم
گذشت
جمشید أحیا
چه خوشا با تو نشستن به کناری لب رود
بـه تماشای تو باشد چه قیامم چه قعود
بـــه پریشان دو زلفت بکشم پنجهٔ دست
کـــــه مبادا بنشیند بـــــه رخت هاله دود
به لبت خنده نشاندن همه افکار منست
که ترنم بکنی با لب خود هر چه سرود
نگهت جنگل ســـــر سبز و دلت دریایی
منم آن ساحل آرام شبت محض ورود
چه کسانی شده دیوانهٔ آن روی نکو
چو تو لیلای جهانی همه دم بر تو درود
نفسم بوی تو دارد نگهم وصف ترا
تو همانی که کِشی جان و تنم را به صعود
به سعادت برسم چون که تویی بخت وجود
چه خوشا با تو نشستن به کناری لب رود
سعادت کریمی