دیگر در غزلم قافیه پیدا نمیشود
آن قدر نبودی که درد من با دیدنت دوا نمیشود
شنیدهام خوشی در کنار یارت، آری؟
کاش به عینه می دیدم که با شنیدن باورم نمیشود
یادت رفته که قول داده بودی به عاشقت
یادت رفته و هر چه میکنم فراموشم نمیشود
باز همان جای قدیمی نشستهام
هر چه میکنم امروز شبیه آن روز نمیشود
خواستم بیایم، بگویم تمام درد دلم را
خواستم اما هر چه کردم دیدم نمیشود
ما از بدو تولد اهل گریستنیم
خواستم خلافش را ثابت کنم دیدم نمیشود
عشق سهم کسی میشود که نداندش
من خوب فهمیدم و دیگر عشق نصیبم نمیشود
درد بسیار است و همرازی نیست
خواستم جز تو کسی را همراز خود کنم، نمیشود که نمیشود
مهدی نصرت آبادی
این دم غنیمت است تا ادم شوم
انگشتری در دست آن خاتم شوم
آمین بگویم او بیاید بی صدا
این دم غنیمت است تا محرم شوم
گیتی شوم نوری فروزان در جهان
هم قطرهای در کهکشان، عالم شوم
اینجا کجا باشد که من بی اذن او
عیسی شوم یا هر دمی مریم شوم
شاید خریدارم شود آن پاک رو
یوسف شوم،بیرون ز چاه اعظم شوم
دارم تمنا پاره کن زنجیر را
از دست و پایم لحظه ای آدم شوم
راضیه بهلولیان
غذایی که مزهی مهربانی میدهد
دستپخت زنیست
که در آشپزخانهاش
تمام طعمها
آمیختهاند
با عطر آزادی
شبنم حکیم هاشمی