شرطی گذاشته ای و مرا نبینی تو قبول نیست
اندیشه ای کرده ایم که این کاریک بتول نیست
تقدیر چنین نیست که خود تحریر میکنی ببین
جایت درون سینه هست و این را ملول نیست
سالهاست که من هم به انتظار عشق مانده ام
شرط ار چه میگذاری که خودکار عجول نیست
آزاد نگشته ایم که خود هم چنین و چنان کنیم
فرموده عشق است و این کار هم مقول نیست
آداب و رسوم عشق را هم تو خود دادی به من
اکنون چه کرده ایم که آهنگ دلت دخول نیست
عمرم به تباه رفت و عمرت چگونه گشته است
خود هم عذاب کشیده ای و دیگر اصول نیست
از جعفری هم بدور گشتی و با ترفند دیگران
قصر از طلا داشته باشی دل را رسول نیست
من خود رسول تو هستم و مجنون این زمان
با نام سپیده زندگی کردم عشقم عجول نیست
علی جعفری
صدای تو بارون شد و کوبید روی خاکی ترین پنجره های قلبم وبوسه هات جوونه
های سبز کوچیکی که از میون انبوه دلتنگی راه نور رو به روی دریچه های روحم
باز کردن من تو رو یکساله همینجوری عاشقم،
همینجوری که تا عمق مغز و استخوان نفوذ می کنه همینجوری که دنیا کمتر به خودش دیده آره جانم، من تورو اینجوری عاشقم
رضا دومیرا
تصویرِ آینه پرسید:
کیستی؟
گفتم:
من ار که نباشم تو نیستی.
تصویرِ آینه گفت:
این چه مُهمَل است
سنگی زدم بر آینه
تصویرِ من شکست...
پرسیدم از خدا
که خدایا تو کیستی؟
گفتا من ار که نباشم تو نیستی.
گفتم به طعنه به او
این چه مُهمَل است
سنگِ اجل بر آینه ی جسمِ من نشست...
آمد ندا ز خدا سویِ بندگان
عکسِ رُخَم در آینه افتاد و شد جهان
در موعدش چو آینه را سخت بشکنم
روشن شود (حقیقتِ مطلق) فقط منم...
حمید گیوه چیان
خواب دیدم دلیرتر بودم
بین پیکار خیر و شر بودم
فعلاتن مفاعلن فعلن
روی این وزن در خطر بودم
قصد کردم دو خط ترانه... نشد
و غزلهای عاشقانه نشد
شعرهایم که جاودانه نشد
همهی عمر در به در بودم
برگیام که دچار پاییزم
باد؟ نه...با اشاره میریزم
خواستم تا دوباره برخیزم
نه... همیشه نظارهگر بودم
چشمها را به روی غم بستم
این نشان خداست در دستم
غرق در خاطرات خود هستم
جلوی خانهی پدر بودم
چشم بر هم زدم اسیر شدم
در جوانی ببین که پیر شدم
عشق، احساس مالکیت بود
مالک چشمهای تر بودم
قسمم داد عاشقت هستم
به همین قولهاش دل بستم
نقش من توی رابطه با او؟
من برایش همیشه در بودم
ته چاهم تمیز خواهم شد؟
مثل یوسف عزیز خواهم شد؟
باید از نیل میگذشتم، عشق
مرد میخواست، من پسر بودم
نیما اسدی