در این تنهایی آشنای من
که سالهاست با آن انس گرفته ام
از تابِ فراقت رمیدهام
هیچ میدانستی؟
سالهاست نگفتهام بیتی،
نسرودهام غزلی!
که استتار عشق تو در واژگان
سکوت سرد واژه را بسوزاند
مبادا پردهای باشد هر بیت
بر این حریم سربستهٔ عشق
پس همین سکوت،
والاترین نغمهست؛
نقشِ سفیدی
که همهی رنگها را دارد
و من در این فراق،
بودنم ادامه دارد
با هر نفسی که میکشم،
تو را میسرایم
امشب قلم،
به دستِ عشق است
سحر میگوید:
"باز امشب،
برایت غزل سرودم!"
و حالا این صدای خاموش،
در گوشِ زمان میپیچد
که عشق را
حتی اگر به زبانِ سکوت باشد
باید ابراز کرد.
و من،
شاعرِ ساکتِ این قصهام
اکرم محمدزاده
قلمَم گشته پاک فرسوده
آتش اش می زنم بسوزانم
آب این چشمه هست آلوده
لب مزن، ابتدا بجوشانم!
.
گفته بودی که قبلِ مرگِ قلم
شعرهای مرا نمی خوانی
آمدی؟! روی من بکش کفنم
مرده بودم فقط بپوشانم
.
روی قبر خود ایستاده ام و
شوکران می کنم فقط خیرات
روبرویم بایست فاتحه خوان!
یا بنوش آه یا بنوشانم..
ناصر یوسف نژاد
هیچ نیاوردهام از این خاکِ گذرا
جز لبخندی
که شاید فردا در سکوت زمین درختی شود
به آنان دهیدش
که ماندگارتر از ما
نه نام است نه نشانی
فقط مهری که در هوا تکرار میشود.
سیدحسن نبی پور
خسته از بودنها
رفتتها
خسته از زخم ها
شکستنها
همچو بید مجنون برِ لب آب
خسته از خم شدنها
نرسیدنها
همچو دانه ی برفم من
وصل و مرگ برایم برابر ست
خسته از چرخیدنم اما
به زمین رسیدنم مرگ ست!
ماندن و سوختن و ساختن ست
نقش فرشی که میبافیم...
بار سنگینی ست نبودن ها،
بودن ها...
آرزو هدایتی
گوشی برای از تو شنیدن،نداشتم
پایی، برای زود رسیدن نداشتم
چشمم به انتظار غزلهای تازه بود
قصدی برای از تو سرودن نداشتم
از آش های پخته شورت ،گلایه نیست
دندان برای سروو جویدن نداشتم
محتاج خنده های تو بودم،ولی برو
من گونه ای به لحظه دیدن نداشتم
وقتی که چون نسیم،هراسان و ردشدی
آن لحظه من هوای وزیدن نداشتم
هرگز اسیر زوزه گرگی نبوده ام
بالی برای شور پریدن نداشتم
چوپان راست گوی خیالی برو که من
گوشی برای از تو شنیدن نداشتم
فرید عباسی سوق