زخم دلم، به گریه مداوا، نمیشود
آری گره، چو کور شود، وا نمیشود
مطرب، به ساز خود، بکوبد اگر مدام
یک لخته خون، ز دلم وا نمیشود
درد دلم، چو لاله که با داغ آشناست!!!
خو کرده است و از دل من وا نمیشود
داغ فراقش از دلِ حسرت پرست من
بی منتِ عجل، بخدا، وا نمیشود
یادش بخیر عارف قزوین، چه خوش سرود
بیتی که هیچ از نظرم، وا نمیشود
گویند که گریه، عقدهی دل باز میکند
خون گریه میکنم، دل من وا نمیشود
علی اصغر یزدانی
نه همیشه،
گاهی،
دل،
بخارِ بغضی نازک است
که صبح بر پنجره مینشیند
بیوزن، بیصدا،
در کنجِ خاموش اتاق.
آنجا،
در فیلمی که سکوت تنها قهرمانِ مانده است،
پلکها میلرزند
و نفس میکشند،
و هر لحظه،
سایهای از تو
بر دیوارهی زمان مینشاند.
در آهنگی
که صدا سالها پیش رفته،
انگشت
بر سیمِ نتِ خاموشِ هر خاطره میلغزد،
و هر لرزش،
یاد تو را
شفاف و بیپایان
جاودانه بر فضا مینشانَد.
میدانم
که این حسِ گسسته،
این فاصله،
تعبیرش خودِ تویی،
و هیچ مکثی میان بیداری و رویا
قرار ندارد؛
کسی همیشه جا میماند «تو».
زمین
برای تمام خاطراتِ با تو بودنمان،
کوچکتر از نفس میشود،
و حتی لحظهها،
در خمِ این تنگی،
به یادِ تو،
جاودانه میمانند.
و در این فضای بسته،
سکوت
در میان «آمین»ها تنها میماند؛
تنها یک شاهدِ دیرشده
که به آهستگی،
اندوه را به خود میخواند.
این سکوتِ اجباری،
نامی جز انتظار ندارد.
و اندوه،
بیصدا، از خودش عبور میکند،
دل،
به آهی شفاف بدل میشود،
و تنها نامت
در هوای شعر
به یاد میماند.
و می ماند.
و می ماند..
تورج آریا
خاطرت حک شده در نقطه به نقطۀ دل من
دانۀ نام تو در ریشه و خاک و گِل من
شده آیا که دمی نیک بیاندیشی و بعد
بنمایی ز لبت قند و نمک حاصل من؟
یا شبی جام به دست، رقص کنان پیش آیی
گره بگشایی ز پای من و از محفل من؟
خواهمت پای نهی بر درِ این کلبۀ غم
نور پاشی به من و روح من و منزل من
هر که گفته است مرو، خود ز غلامان در است
که فرو مانده ز تیغ هنرِ عاجل من
جان "تابان" به تقلای وصال است اگر
زورقِ خود بسپاری به برِ ساحل من
محمد رزاقی
یاد بود ایام
به کامِ تلخِ گذشته،
به شیرینیِ شبِ دیدار
شبِ دیدارِ دوباره
از جهانِ مردگان،
در پستویِ لانهی شغالکِ حیران.
آنوقتها
دنیا
کوچکتر از خنده بود
و ما
بزرگتر از ترس.
مسئولیت
هنوز نامی نداشت،
و فردا
جرأتِ نزدیک شدن نداشت.
حالا
جهانی ایستاده
مینگرد
به کودکی
در کوچهای
که هرگز زاده نشد
اما غریب ماند؛
غربتی کهن،
به پهنای ریشِ پیرمردی
چون عطار
که دانست
راه،
از بازنگشتن
میگذرد.
حسین دوامی
از شرح حال خویش، نگفتیم و دیر شد
باغِ امید و آرزوهایمان کویر شد
آن قاصدِ شباب و خداوندگارِ عشق
از فرطِ رنج و درد و غم و غصه پیر شد
موی سیاه و چهرهی صبحِ بهاریاش
این یک خزان رسیده و آن یک چو شیر شد
چون ناشکفته غنچه، که اُفتد بدستِ طفل
پژمرد و زین حیاتِ بجامانده، سیر شد
روزی ز ذوقِ طبع و زمانی ز ضعفِ تن
در آسیای چرخِ جفاها، خمیر شد
(شیدا) از این فسانه چه حاصل که مرغ عشق
در دامِ سرنوشت، به سختی اسیر شد
علی اصغر یزدانی