کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

ستاره‌ای در کمین سیاه چاله‌ای به دام افتاده بود

ستاره‌ای در کمین سیاه چاله‌ای به دام افتاده بود
در تاریکی بی‌پایان، نورش به خاموشی نشسته بود

جاذبه‌ی غمگین، او را به سمت خود می‌کشید
آرزوهایش را یکی یکی، در دل شب می‌پرید

خواب‌های روشنش، در چنگال سایه‌ها
تبدیل به خاطراتی شد، در دنیای بی‌صدا


اما در دل تاریکی، نوری کوچک می‌درخشید
امید و عشق، همچنان در دلش زنده می‌زیست

با هر لحظه‌ی سخت، اراده‌اش قوی‌تر شد
ستاره‌ای که می‌درخشد، حتی در زنجیر درد

پس با تمام وجود، به سمت آسمان دوید
تا از چنگ سیاه چاله، رها شود و بگریزد

و در آن لحظه‌ی ناب، نورش دوباره تابید
ستاره‌ای در کمین، سرانجام آزاد و شاداب شد.

کیان مهر رضایان ابرقویی

دل اگر غمگین است، پنهانش چه سود؟

دل اگر غمگین است، پنهانش چه سود؟
سرکوبیدنش همیشه نادرست
غم چو دریاست، اگر موج برآرد، چه باک؟
خشمۀ خاموشیِ دریا نادرست
شمع اگر اشک ریزد، روشنتر است باز
خاموش کردنِ اشکِ نگاه نادرست
میِ شبگیرِ غم ار خوش نمیزند جامت
تلخ کردنِ شرابِ صفا نادرست
گر بپوشانی زخمِ کهنه، خون آید باز
پنهان کردنِ رازِ دلِ ما نادرست
«غم» چو نامت زند «پیدا» به آواز بلند
پنهان کردنِ آوازِ خدا نادرست

نیماحاجی

من نمی‌دانم ؛ نمی دانم

من نمی‌دانم ؛ نمی دانم
کدام روز یا کدام ساعت
صدایی شبیه صدا تو
از کدام عابر یا دست فروش که کنار  بساطش تبلیغ اجناس دارد
یا
کدام پلیس که راننده ای را با بلندگوهدایت میکند
مرا یاد تو خواهد انداخت
و

خاطراتت مرور خواهد شد در ذهن و قلب خفته من.

سیما وفایی

بی عطر تو این شاعر تب دار می‌میرد

بی عطر تو این شاعر تب دار می‌میرد
با یاد تو در کلبه‌ای آوار می‌میرد

چشمان من در حسرتت بی خواب می‌مانَد
در انتظارت چشم‌های تار می‌میرد

پایان ندارد درد من وقتی نمی‌آیی
آرام من! بعد از تو این بیمار می‌میرد


در سینه‌ام خاموش خواهد شد تپش‌هایم
یکباره قلبم بی تو غمگین وار می‌میرد

مَردی که حالش خوب می‌شد با نفس‌هایت
در خلوتش با گریه‌ی بسیار می‌میرد

مهدی ملکی

آینه را گوییم مظهر پاک

آینه را گوییم مظهر پاک
همه سرشتمان از گل و خاک
آینه دیدمو حالم گرفته شد
ز سپیدی مو خیالم آشفته شد
دنیا به کس وفا نکرد و گذشت
با آنهمه رنج گنج میسر نگشت
هرچه تقلا کردیم ثمر نداشت
ز جان گذشتیم و دنیا نذاشت
به ظاهر جوان و پیر روزگار
چهره شکسته و درد ماندگار
جان باید فدا کرد از بهر نان
این قصه را تو از بر بخوان
سیم چون باشد به دوران چاره ساز
هر که غیر از این بگوید حقه باز

ابوالفضل قزاقی