با درد درآمیزو مگو قصه محال است
در هم تو مکش چهره که این صورت حال است
این عمر زمین گر همه یکسال بدانیم
یک ثانیه آمد بشر و رو به زوال است
گردیست بر آیینه ی دل،عکس چه بینی؟
اندیشه بر عشق ، چو طوق است و وبال است
من ساقی ام و واژه سرازیر سبو هاست
گر مست نشد اهل دلی جای سوال است
هر دل که نشد محرم اسرار تجلی
در عالم معنا چو رسی، قیل به قال است
ایکاش دمی یک نظر آن دیده ببینی
در باورت آید که جهان وهم و خیال است
صیاد، بمان مقتدر و صید سخن دار
سمی تر است آن مار، کو خوش خط و خال است
محمدرضا بیابانی
در آن دم کـه خدا فرمود: ز خاکی خفته، برپا شو
جهان حیرتزده پرسید: که ای انسان، چه پیدا شو؟
ز مشتی خاک خاموشی، فروغ عشق برمیخاست
دمید او را به روح خود، که در عشقت، تماشا شو
ملائک مات و سرگردان، ز خالق راز میپرسیدند
چه دیدی در دل آدم، که او را گوهراسا شو؟
به او دادند عقل و عشق، به او دادند شور و دل
که هر افتادنش گوید: ز جا برخیز و بالا شو
به رسم اوج و افتادن، به راز خاک و افلاک است
به خاک افتاده، اما باز، به عشقی بیکرانا شو
ز هر زخم زندگی آموز، ز هر دردی چراغی ساز
که انسان، راز هستی شد، به عشقت جاودانا شو
بخوان فاضل، ز این حکمت که آدم، نور حق گشته
جهان در حیرتش مانده: تو در عشقت هویدا شو
ابوفاضل اکبری
گفتی که یــــادِ من مکن، درگیـــــرِ حالا میشوم
در راهِ دل گـم گشتهام، پنهـــــان و پیدا میشوم
ای بیوفا، شیـــدا نشد هر عاشقـــــی مانند من
آنهــا نگاهـــــت میکنند، غـــرق تماشا میشوم
گویند که را دل دادهای؟ ایداد از این بیچارگـــی
بـــر پندشــان اما ولـــی، دیــــوارِ حاشا میشوم
خواهند مــــــرا طردم کنند، از آتشش سردم کنند
آگاهم از احســــاسِ یـــار، کورم چو بینا میشوم
ای آنکـه شورم دادهای، عاشـــق شوم بـــاری دگر
آنجا که در لــــبهای تو، وقتــــی منادا میشوم
آن دم که مـــــن، لبخندِ شیرینِ تو را بینم همــی
در لحظهای، کافــــر به هر ایمـان و تقوا میشوم
درمان مکــن دردی ز مــن، بگذار تا لایــــق شوم
دل بشکند، جـــان سر رود، آنگــه مداوا میشوم
از آتشــی روشـــن شدم، خاموشــیِ گلشن شدم
از ریشـــه اندوه و عشق، شعــــری گوارا میشوم
گوینــد کـــه در دوریِ او، رویـــای باطل بافتــی
در وهم و در یــــادش دگر، دور از مبادا میشوم
از غیــــرِ او دل کندهام، اصــــلا نـــدانم کیستم!
گـردون که ظالـــم میشود، آن دم معما میشوم
گیتــی چو آزارم دهد، دســـــت میبرم بر شاعری
آنها ز بـــاده مست شوند، مست از الفبا میشوم...
روح الله سنجرانی
قلمِ بی قرارِ روزگار
زیر چشم ها،
می نویسد « غم »
چند خطی به روی پیشانی
صاف ،
عمود و
گاهی خم
مُهرِ بی مِهری
بر نگارینه
گاه کبود از سیلی زمانه و گاه
سرخ از بوسه ی بنی آدم
خط لبخندی کناره ی لبها
مینویسد کنار لب،
«شادی»
خط اخم میان ابروها
ردپای خشونتی مبهم
دفتر قطور صورت ها
میشمارد خطوط صورتگر
چشمهای آیینه میپرسد
تو چه دیدی؟
شادمانی، قهر یا غم؟
میترا کریمیان
به تابستان چشمهایت
دل بستهام
تا غرق شوم...
در دریایی که
دستانت
تنها ساحل نجاتاند.
سیدحسن نبی پور