صبح
_ با چشمان نیمه باز
_ آغاز می شود
و روز
_ با سردی نگاه خورشید .
آی
_ خواب می چسبد .....!!
مرگ
_ فریاد می زند
_ بر خیز ..!!
هنوز تا خواب همیشه
_ وقت باقی ست .....
محمود رضا فقیه نصیری
( بهر دیدار تو دریا را به ساغر ) می کنم
دیدگان را ساغر و با خون دل تر می کنم
کم نگردد عشق تو در سینه تف دیده ام
جان خود را چون سپند نار مجمر می کنم
می شمارم روزگار بی تو بودن را و باز
دیده را من پُر نمک از شور محشر می کنم
عشق بی تکرار من هستی و از شوقت کنون
دیدگان را حلقه های پای کفتر می کنم
من قدگاه تو را ای ماه عالمتاب من
شستشو با اشک چشم و مُشک و عنبر می کنم
گر دهی اذن وصالم ای مرا صبح امید
دامنت را پُر ز دُرّهای معنبر می کنم
از لب لعل شکرخای تو ای سیمین عذار
کام تلخ جان خود را همچو شکر می کنم
همچو (رزاز ) ار شوم من عاشق و دلداده ات
عالمی را از غم عشق تو اخگر می کنم
دلبرم گر تشنه ی عشق و وفا باشد (نسیم)
چشم اشک آلوده را چون حوض کوثر می کنم
اسدلله فرمینی
دروغ چرا
زخمهای سینه چاک
دیگر به دردهای دوپهلو
دل نمیدهند
این دهانهای دستپاچهاند
که به زبانهای سوخته
دمادم دروغ میبندند
لیلا_ظفری
ای گل ناز یاسمن سوسن چلچراغ من
با غزل وجود خود جلوه دهی به باغ من
دل شده بند بند من تا بتپد برای تو
ز دیگران شنیدهام گرفتهای سراغ من
فروغ قاسمی
باز آمده، باز آمده؛ آن نورِ غماز آمده
آن رفته با ناز، زین کنام؛ باز آمده، باز آمده
باز آمده آن نورِ جان؛ باز آمده آن دلستان
باز آمده آن کو، در اوج؛ رفت و به آغاز آمده
آن سلسله جنبانِ جان؛ آن آشنای بینشان
آن جانِ جانِ جانِ جان؛ جانَش به پرواز آمده
آن بال که بُگشودی ز جان؛ جانت بِبُرد در لامکان
یکدم هبوطی کن عیان؛ بین عشق به انباز آمده
یاد آمدت آن نورِ نور؛ آن روشنایِ بیعبور؟!
آن خلوتِ امنِ حضور؟! زان راز، به ایجاز آمده
رَستی ازآن کون و مکان؛ رَستی تو زان، بندِ زمان
اینک تو گو، زان سِرِّ جان؛ گنجورِ طناز آمده
آن کودک و نجوای ساز؛ آن نغمههای دلنواز
آن صوتِ پُر راز و نیاز؛ اینک به آواز آمده
آن راز و آن سِرّ گو بیان؛ مَحرم بدان، فاشگو عیان
باز گو تو اسرارِ نهان؛ آن نغمهپرداز آمده
حسین یوسفیان