کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

شاخه‌هایم خشکیدند،

شاخه‌هایم خشکیدند،
تنه‌ام در سکوتی دیرپا پوسید.
شاخه‌ها را یکی‌یکی به دست باد سپردم،
به امید آن‌که جوانه‌ای
در خواب باران بیدار شود.
اما نه من ماندم، نه تبر...
او نیز با اشک‌هایش در باد خم شد
و در فراموشیِ جنگل گم شد.

بازگرد...
با نفس‌های مسیحایی‌ات،
دست بکش بر پوست خسته‌ی من،
تا دوباره در آفتاب قد بکشم.
مرا در هرم نفس‌هایت سبز کن،
تا جنگل، نام مرا از یاد نبرد.

سیدحسن نبی پور

در تو گم شدم

در تو گم شدم
نبضم
به نامت می‌تپد.

سیدحسن نبی پور

بامن مثل پیچک

بامن مثل پیچک
پیچ درپیچ
به بلندای آسمان
آغوش ستارگان
بوسه ای بر نورستارگان

وخوابی آرام درآغوش تو

سیدحسن نبی پور

این شما و جان خاطرات،

این شما و جان خاطرات،
که هنوز بر سر دیوارها،
پشت درها،
در دل آشنا،
در آشیانه مرغ حق،
نفس می کشند.

این شما،
و کوچه باغهاییکه بوی باران گرفته اند،
جاییکه رد پای لحظه ها،
بر سنگفرش خیال،
جا مانده،
بی آنکه کسی بر پنجره ای بکوبد،
ویا درِ خانه ای باز شود.

این شما،
و آیینه خاموش و ترک خورده،
که هر روز صورتهای فراموش شده را،
در قاب خود نقاشی می کند،
بی آنکه بداند،
خاطره کجاست؟
آیا بر می گردد؟

شاید خاطره،
همان عطری باشد،
که از میان روز گرم تابستان می گذرد،
بی دلیل زمستان را می جوید،
و به شب می پیوندد.

این شما،
و جان خاطرات،
که نه می روند،
و نه می مانند.
انگار که در فاصله بودن و نبودن ما،
نفس می کشند .


دکتر محمد گروکان

ای بهترین ترانه ی هستی، درود هات

ای بهترین ترانه ی هستی، درود هات
گرمای تن دویده به مستی، درودهات

این نامه را برایت از اینجا نوشته ام
از ناکجای آخر دنیا نوشته ام،

احوال روزگار و زمانت ، چگونه است
حالت چطور و دور جهانت چگونه است

بی من ،بگو نگاه دلت، پا بپای کیست
لبهای خون نشسته ات اکنون خدای کیست

با زندگی چگونه ای، ای دور تر ز دور
ای آرزوی ناشدنی، ماهتاب نور،

حال مرا ،! نپرس، عزیزم، نگفتنیست
رنگ رُخَم ، از آینه ها هم نهفتنیست

ویرانم و شکسته ی صد تلخِ پر ز درد
همراهم اشک داغ و دل خون و آه سرد

دور از تو، دلگرفته ی این ماه وسالها
با یاد تو، اسیر عبور خیالها

اینجا میان گریه وحسرت نشسته ام
از ضرب تازیانه ی دنیا شکسته ام

افتاده ام ز پا و نفس، سینه یار، نیست
در قلب چاک خورده ی زخمم، قرار نیست

تنها و بی پناه ، اسیر عذابهام
دلواپس عبور و مرور سرابهام

اما چنین گمان، که پر از شادمانیم
با حال خوش به شور و نشاط جوانیم

دلتنگ دیدنت شدم ای ناز سرنوشت
با حال اینچنین،چه دگر میتوان نوشت

این نامه میرسد به تو ،یکروز دیر و زود
یکروز دلگرفته ی بیروح و غرق دود

شاید شبی که گریه ترین بغض عالمی
تنها میانِ خانه، اسیر جهنمی

یکشب که آسمان پر از ابر سیاه نیست
یکشب که چشم خاطره ای رو به ماه نیست

یا در غروب زخمی بی انتها و سرد
وقتی که حال پنجره هم روبراه نیست

چشمت به روی کاغذ و فکرت به رفته هاست
برقی در اشک غمزده ی آن نگاه نیست

آرام قطره قطره غریبانه میچکند
ارامِ شانه ای که به اشکت، پناه ! نیست

افسوس، قدر ناز سحر را نداشتیم
اکنون به راه اینهمه شب، یک پگاه نیست،

بیهوده در جنون پی لیلا دویده ایم
یک یوسف آن حدود و حوالی،به چاه نیست

هرچند عهد مهر و وفا را شکسته ای
قلبت هم اشیان غم و اشک و آه نیست

با اینهمه به سینه ،هوای نیایشی
تندیسی از تقدس و تصویر تابشی

تنهاترین ستاره ی صبح سعادتی
اعجاز آیه آیه ی آواز و آیتی

ای بت، همیشه قبله ی جانم تو بوده ای
تنهاترین نیاز جهانم تو بوده ای

ای آرزوی ناشدنی، ای خیال دور
ای دختر ترانه و شعر و سه گاه. و شور

همیشه شاعرانه ترینها برای تو
،از شعر، عاشقانه ترینها برای تو

شادیت جاودانه و عیشت مدام باد
خوشبختیت همیشگی و مستدام باد


عبداله خدابنده