خداوند گل و باغ و گلستان
خداوند بهاران و زمستان
شبت زیبا ز ماه و از ستاره
به روزت نور خورشید بهاره
چمن سبز از نگاه گرم خورشید
دهد این آفرینش بر تو امید
به هر لحظه خدا را یاد می کن
پلیدیها بکن از ریشه و بن
بدان قدر وطن ای یار دیرین
که دور زندگی تلخ است و شیرین
فروغ قاسمی
محاق بودو
سیاه چاله های بی روح ...
حفره های قلبم
خون غلیظ هورت می کشیدند ...
واژگان تنهایی
در اتاق خالی از تو
به مسلخ می کشیدند
شب را ...
نگاه حسرتی زیرچشمی
به عقربه های خالی روی دیوار کاه گِلی
ژرف تر جلوه می داد
خطوط روی پیشانی ام را
وقتی من همچون نیلوفری تشنه تو را در برکه ی زمان می جستم...
مریم غلامعلی زاده
مثل ِ شیطانی که پدر کُشتکی با خاک داشت
امضایِ تو پای غم های ِ من وجه اِشتراک داشت
.
من هم روزی بد کرده بودم به کسی که دوستَم داشت
وَ دیدم دنیا کوه بود وُ جای جهنم پژواک داشت
آرزو حاجی طاهروردی
در هیاهوی این روزهایِ خسته
که واژههایی چون توافق و مذاکره
سربازان بیچهرهی میدانهای خاکستریاند...
من
با چمدانی از شعرهای بیخواب
میآیم
به سوی تو
بیپرچم، بیمرز.
دلم آن کشور تحریم شده ای که
فقط نگاه تو را میپذیرد
و صلح برای من
نه در وین
نه در ژنو
که در لبخند تو امضا میشود.
محسن اکبری نفس
بی لبت هر لحظه از چشمان من خون میرود
خون دل از راه های دیده بیرون میرود
گر چه در صحرای عشقت تشنه کامم، بین عجب:
سیل اشکم بر رخم چون آب جیحون میرود
خون که جاری میشود، داغش زنی، باز ایستد
دل که داغت خورده...، اما باز هم خون میرود!..
پای رفتن نیست کین عاشق ز یادت بگذرد
هر که بین (بهاین) وادی فتد شیدا و مفتون میرود
شامگاهان ماه من، بر روی تاریکم بتاب
تا که واضح تر شود ایام من چون میرود؟...
محمود گوهردهی بهروز