ذوق من با دیدنِ پروانه ها گُل می کند
عشقبازی را ببین با غنچه بلبل می کند
شادباش و بگذر از این روزگار بی وفا
همچو کاری را که با ما عطر سُنبل می کند
در مسیرِ صاحبِ این خانه باید عشق کرد
عاقبت با شیوه هایِ ما تعامل می کند
غفلت از گل هایِ زیبا آرزویِ خارهاست
هر که با او نیست راهی ، پس تحمّل می کند
عقل را شیطان کند برگِ گلِ پژمرده ای
آنکه دانا شد بدین فرصت تعقّل می کند
هرکسی از دردِ خود دارد سخن هایِ رسا
عاشقِ نامی به آن مولا توکّل می کند
جعفری! آهسته باید گفت از گل های شاد
گر بفهمد باغبان ، بی شک تقابل می کند
محمدرضا جعفری
و از برای یک نافرمانی بزرگ
هبوطی
در قفسی بس سترگ
واقع شد
منزلگاهی بس طولانی برای سالیان،
و در این هیمنه
طلوع و غروب ها
را می گذرانیم
و بهار طبیعت
آغاز
سرآغازی دیگر است
آنچنان که شعرها
در هم تابیده شوند
و جوانه ای شکوفا می شود
اگرچه از این بهارها زیاد می شناسم
اما مرا بهاری سبز آرزوست
رضا کشاورز
اینجا به هنگام طلوع خورشید غروب کرد
بر روی بام خانه ام دردی فرود کرد
درد گرانمایه به روی بام من بار
از بام یاران دگر بر حال من بار
از روی بام خانه ها بگذر به من رس
بر روی بام خانه ام زودتر به من رس
بر دامن خونین من اشکی چکیده
اشکم برای صحبت و پندی چکیده
ای حال حالای دلم برخیز دوباره
از روی قلب روشنم بردار ستاره
صدها ستاره در غروب قلب من هست
اول تو بعدش تو طلوع قلب من هست
درد غروب جمعه و خورشید رفته
از درد دلتنگی فقط گورخید و رفته
اما دوباره شنبه و درس و کتابم
روزی به سر آید شود تاریک اتاقم
از رفتن جمعه بدان بد تر برایم
شنبه شدن درس و کلاس ای وای خدایم
تنها دلیل درد دل درد دلی بود
اینجا برایم درد دل خود مرهمی بود
مرهم برای زخم دل آمد برایم
ای تو دوای درد دل آری فدایم
یارا تو درد درد دل مرهم برامی
حالا دوای درد دل شرعاً برامی
من عاشقیت میکنم این تن برایت
من بندگیت میکنم جانم فدایت
مرضیه خوئی
میان قاب عکس
تو را
تا ابد دیدن
چه جانکاه است
تو آنسوی خاطرهای
و من این سوی دلتنگی
خندههای رنگ باخته
در انعکاس غبار
دست های خشکیده
پشت مرز شیشه ای
با سکوت جاودانه ات
با من درمانده بگو
این رنج بیانتها
عذابِ کدامین گناه است؟
حیدر ولی زاده
در دلِ شب، پریِ شعرِ من آمد به زمین
با نگاهش شب تاریک دلم شد رنگین
روشنا بود، شبیه نفسِ روشنِ صبح
آمد و روشنی اش داد به دنیای غمین
با گل و قصه و رنگ، دفترش جادو داشت
میکشید از ته دل پاکترین حس مبین
قدش آهو، لبش از قصهی یاسین لطیف
چشمهایش، دو چراغ از اثرِ مِهرِ برین
موجِ موهای کمندش شده پرچمِ خیال
باد با شوق ، به گیسوی بلندش زده چین
با صدایش ، دلِ آیینه ای ام میلرزید
نغمه میریخت ز آوا ، به شبهای حزین
کودکی بود و همان لحظه پُر از فهمِ عمیق
در نگاهش همه ادراک جهان بود ، عجین
در دل قصه اگر دخترکی ماه رخ است
بیگمان نیست به جز نام چو روشنی یقین
روشنا آمد و شد مبدأ تقویم دلم
هر چه بودم،همه از لحظه ی دیدارِ نگین
فرزاد دانشور