تو اما تنهاتری،
که در من بیخویشتن
«تنها»
نشستهای!
فاطمه کاظمی نورالدین وند
با خون، نوشت دفتر حق به گفتار تو
لب تشنه بود و شد سیراب از راه تو
گفتی که جبهه مکتب خورشید و روشنیست
تابید کربلا به مذهب از راز تو
ای سرخی پرچم وطن سید قلم
آتش گرفت دشت ستم از جوهرگفتارتو
وقتی قلم گرفتی و سر بر نگاشتی
باران گرفت آینه از راز تو
میسوخت جان تو وسط میدان میم و یا و نون
تا سر رسید نقطهی پرواز تو
رفتی، ولی هنوز به هر خاک جبههای
لب میزند واژه به تمنای تو
عطیه چک نژادیان
*ای همه هستی ز تو پیدا شده*
صورت و معنی تو یکتا شده
پرده هستی ز تو شد آشکار
ای همه جود و کرم کردگار
ای همه از نور تو عالم فروز
جمله ذرات تو نورت هنوز
ای همه عالم شده روشن بتو
لیک همه صحرا شده گلشن زتو
ای همه را چشم تماشا به نور
داد همه چشم بصیرت چو حور
ای همه را روی تو روی نیاز
دل همه را گوش تو درهای راز
چون همه را روی تو در دیده هست
بر همه ذرات تو بگزیده هست
هر که بود در خور دیدار تو
کی بودش در نظر اغیار تو
جز تو کسی نیست به میدان دل
در خور تو جان و دلی جان دل
در همه جا روی تو بنمودهایم
روی تو از جمله جهان دودهایم
ای ز تو در هر دلی افروخته
عشق تو در هر جگری سوخته
سال و مه از شوق تو در گفت و گوی
اشک فشاندیم و برفت آب جوی
علیرضا رستاقی
دلم داغُ، سرم داغُ،تن داغ
ندانم چکنم با این داغ
نه آرام به شب دارم، نه روزی
نه مرهم بمانده بر سوزی
به هر سو که روم آتش خیزد
دل از حسرت تو اشکریزَد
ز هجران تو افتادهام در تاب
شدم خاک، شدم شعله، شدم آب
اگر داغ چنین است بیدرمان
چه باشد جفای تو در پایان؟
بیا ای همهی بود و پناهم
که بیتو تهیست عمقِ نگاهم
اگر داغ تو اینگونه سوزد
چه خوش آن که به عشقت بیاموزد
بمان تا دل از این شعله نسوزد
که بیعشق تو، جانم نمیارزد
تو آرام دلِ آشفته حالم
همه دنیام، همه عشق و خیالم
و این شعر، تمامش سخن از توست
که این داغ، فقط مرهمش آغوشتست
امیر مینائی
قرار شد این رقبا را جواب کنی
روا نبود منِ دیوانه را خراب کنی
تو هیچ وقت نبودی کنار من ،چه کنم
چه می شود که تو با بوسه ای ثواب کنی
ز روی لطف نگاهی به سوی من تو بکن
به دوریت منِ دیوانه را عذاب کنی
تو شاه کشورِ حسنی و من گدای توام
بدین شعر که مرا همدمت حساب کنی
به جای آن که کنی اختیار تام مرا
به خون من چو می ارغوان گلاب کنی
به روی خوب تو اکنون یکی دو بوسه کنم
مرا میان رقبا گر تو انتخاب کنی
کنون ز خنده ی من لب به خنده وا بکنی
هوای آن گل خندان که در شراب کنی
کجا ز ورطه عشقت توان بری محزون
اگر تو شرح غمِ دل از آن کتاب کنی
امین طیبی