دوستانم همه ماهند، از این بهتر چه
گوهر تاج و کلاهند، از این بهتر چه
مثل یک پنجره تا مشرق زیبایی ها
نور خورشید نگاهند، از این بهتر چه
آخر دوستی و عاشقی و یکرنگی
کشته و مرده تباهند، از این بهتر چه
شانه در شانه چنان باد به هنگام سفر
همقدم تا ته راهند، از این بهتر چه
بیم دیجوری شب نیست که یاران رفیق
بهتر از صبح پگاهند، از این بهتر چه
مثل کوهی که به سرچشمه ارادت دارند
همگی پشت و پناهند، از این بهتر چه
و چه خوبست کسی را که رفیقان گلش
همدم و خاطره خواهند، از این بهتر چه
گرچه گاهی به زمین خورده و خاک آلودند
یوسفی در ته چاهند، از این بهتر چه
علی معصومی
به نوشته ای گذشت از من عاشق و نشان داد
که بهای عشق گاهی به نوشته ای توان داد
سر همرهی ندارد به منش که مبتلایم
به دو چشم بی قرارم غم و رنج بیکران داد
ز جفای او که هرگز نتوانمش شکایت
به که گویم از جفایی که گلی به باغبان داد
نکند گلایه دردی ز دلم دوا ولیکن
غزلی سرودم از دل که به جان خسته جان داد
به خدا که تار مویش ندهم به هر دو عالم
چه کنم که هستی ام را به هوای این و آن داد
چو وداع آخرین شد پی او ز خون دیده
غزلی به گریه خواندم و به خنده سر تکان داد
به قلم قسم نخواهم که دمی به غم نشیند
بستایم آن خدا را ، چه دلی به "آذران" داد
علی کسرائی
شیعه فقط شیعه مولا بود
علی فقط ساقی مستان بود
عشق علی عشق محمد بود
جان علی جان محمد بود
عدل علی عدل خداوند بود
دست علی دست خداوند بود
سیف علی سیف خداوند بود
حب علی حب خداوند بود
هر که ملازم به علی جان بود
رسته از این فتنه دنیا بود
حسین محمود
خود نماندی که نشانت بدهم قدرت عشق
رفتی و با تو نماند آن همه حسرتِ عشق
شعله بودی، به دلم ریختی آتش اما
خاکستر شد همهی خاطره در محنت عشق
چشم در راهت ماندم که بیایی روزی
رفتی و رفت دگر فرصت و نعمت عشق
ماه بودی، به شب خستهی من تابیدی
بعدِ تو تار شد آیینه ز ظلمت عشق
عاقبت بخت مرا باد پریشان کردهست
تو نماندی که ببینی ثمر زحمت عشق
الناز عابدینی
الفــتــی باش که در حیــطه ی دل جا دارد
مثـل آن لحـــظه که در خاطــــر ما می آید
در سر انگشت نگاهـــم خبری در راهست
آه از آن نقـــطـه که در باب فنــا مــــی آید
لمس پنهان شدن ازهجمه ی این بی خوابی
که سراسر همــه جا سر به خـــــطا می آید
بغـــض و انــدوه مرا واهمـــه ای می بلعد
گـــام سنگیـــن نفـــس در همـــه جا می آید
امشب آهســـته دلــــم بغـــــض نهانی دارد
در سکــــوتی که یقــــین روح فـزا می آید
شــرم امروز مرا فرض یقـــیــن می دانـی
چون در این لحظه چنین پا به حیـا می آید
فرض کردم که دراین خانه تو هم بیداری
شایـــد م حــــال دلـــم سمت قضـــا می آید
گوشمـــان پر شده از خاطــره ها می دانی
پشت هـــر پیـــچ و خمــی نام شما می آید
من بـُریــدم ز خــود م آه از این تنــهائـی
هـــر کـُجا باز چنــیـن دست دُعـــا می آید
یاد لبخـــندِ تــو در خاطـــر من جاری شد
جا به جا مــی روم و سر به هــوا می آید
احمدمحسنی اصل