(نـتـرسـم کـه با دیگـری خـو کـنی)
به پیـشـش روان موج گیسو کنی
بـگـیـری دل از مـن، رهـایـم کنـی
بـه گـرگـیـنـه خـویان شب رو کنی
نـتـرسـم کسی مـات چشمت شود
تـو را خـلـقت این است جادو کنی
خوشش باد و نوشش وصالت ولی
(تـو بـا مـن چه کردی که با او کنی!)
حسین یوسفی
در دشت تنهایی من دیگر زگل بویی نبود
باران چَشمان تَرم از ریشه گل هارو رُبود
من بی خبر از حال تو تنها میان جادهام
شاید که در بیانتها راه نجاتم این بِبود
رضا مرادی
در فضا پیچید چون عطر اذان
چون صدایت کرد یار مهربان
یا دوان یا هروله یا سینه خیز
سوی مسجد شو به شادابی روان
علی اکبر نشوه
سنجاق کن مرا
به نثر و رایحه ی دلربایت
که از
هندسه ی نگارش تو
به چیدن سطرها رسیده ام
ما رو به فصل خلعت پوشی درختان
چون قطعه ای ادبی
محتاج پنجره به پنجره شدن چشم هاییم
و خورشید هر صبح
به شیوه ای
نو سر بر می آورد با امید به تو
ای مکتوب سبز
از خانه های
قرمز
تقویم
به آفتابگردان اجابت سلام
که شمردم
هزار رکعت شعر و یکی خودت
آبشار در راه است
در طرح
هر سوال به برکه
نگاه کردم
که حصر شده در آن موج
و بر گونه ی بهت زده و صورت حزینش
سنگ صنوبری شکلی آن میان
عقربک زمان است
رسوب کرده غم در غروب غریبانه ای
لیک
قلبم میتپد
پس
به کرشمه ی نور قسم
ماه
هر شب
دل مویه های مرا
به شکل بدر کاملی ترجمه کرده بر زمینت
و فرو میریزد
سقف آسمان بر دیوار ترک خورده ی
ابری که
بقچه ی پولک دوزی شده ی
انعکاس را به خون تلخ سرانجام
آغشته کرد
و حرمتها شکست
سنجاق کن مرا
به شال گردن قلبت
که من در گهواره ی شوق تو
آرمیده بودم
و دیدم که قطره های باران
به پرواز
یک موج رسیده اند
ناشا
پنجره ها
از باز و بسته شدن ها خسته
و قاصدک ها
از نرسیدن ها رنجور
گویی
آدمیزاد
از روی جنازه ی برگ های انسانیت
رد شده
که اینگونه تقویم هویت
قرمز است
امشب
از خطوط کویر تمنا
تا نمناکی شبنم سحرگاه
تو را میخوانم
چون نی زدن عارفی در شالیزار
ناشا
بیا ک بر سینه ی بیستونت
حک کن مرا
سپید
کاغذیم دلتنگ نگارش
در خیمه گاه سینه ای چاک چاک از فراق
فرهاد بیداری
در دیاری که انگار زنگاره بسته
گویند خیار انار است رسمی که شاه بسته
در ملک خیالی فیلی تخمه بسته
یک مرغک خرافی 9 ماه نطفه بسته
کفتار رعنا شده آگاه شانه بسته
گویند اسب آبی در را ز خانه بسته
انگار جغد دانا خود را ز پیله بسته
گویند روباه مکار راهی به حیله بسته
زنبور رقص ندارد گویی سیره بسته
مگس چقدر فراوان آری شیره بسته
موران همه پریشان شعار لانه بسته
عقرب زند به خود نیش آتش حلقه بسته
گویند عقاب تیزبال در عرض حلقه بسته
آن کرکس سیاهبال عرش را دارنده بسته
یک ماهی تشنهلب شاید قواره بسته
گویند که عمر لاکپشت گویی خلاصه بسته
شیری که آن جوان بود خود را به شیره بسته
شاهین که کمان بود خود را خیره بسته
انگار درخت سرو اش در آسمان ریشه بسته
گلهای نرگس و یاس شمه ندارد پیشه بسته
خاکش شده لجنزار از بس ناله بسته
مرداب شده سرایش چشم را به تاله بسته
داریوش لشگری