کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

خزانی از جهان شد بر تو، ویران

خزانی از جهان شد بر تو، ویران
ز مردی ات، دلت را کن خروشان

شکیبا باش در راهی ز خونت
یلی خود باش تا آید بهاران


پارسا افسری

عشق شاید دولت و عزت به دل بخشید ، لیک*

برگی از دیوان باقی
تقدیم به همراهان عزیز

بی وفا دل ، تَرک ِ ما و کام ِ خود آباد کرد*
جان ِ ما بگرفت امّا ، جان ِ خود را شاد کرد

ما زِ درد ِ مستی و احوال ِ عاشق، آگه ایم*
جمله را گفتیم پیش از ، آنچه او بنیاد کرد


هر چه خواندیم از فراست ، تا دلا درمان بگیر*
طفل ِ مادر مُرده از ما ، گوش ِخود، آزاد کرد

اجتهاد و خرقه و سجاده ام ، آلوده گشت*
ناله را تا در بیان ِ درد خود ، فریاد کرد

گفتم آخر آبرو را می بری از ما و خویش*
با نگاهی پر ز معنا ، هر چه بادا باد کرد

عشق شاید دولت و عزت به دل بخشید ، لیک*
فرصت ِ آسوده خُفتن را ولی بر باد کرد

« باقیا» دل در عداوت با من ِ نیکو سرشت*
پشت ِ پا بر هر چه کفر و مکتب ِ الحاد کرد

داود احمدی-باقی

باز شب دگر آمده

باز شب دگر آمده

وما در این گذر همچنان در عزیمت

حیاتمان اسیر اهدافمان

و فردایمان درگیر امروز است

خود را دریاب که در سیاه چاله نمانی

و فردایت آزاد افکار مثبت دیروزت باد

گرچه سختی بسیار است دراین حال و زمان

قوی باش و آگاه باشو به پیمان راه را

گر خواهی رسی به کمال و‌تمام

اهدافت پر صرافت باشد و راهت استوار

محسن ولیخانی

برخوردنگاهی به نگاهم که نگاهش به نگاهم بنگاهید....

برخوردنگاهی به نگاهم که نگاهش به نگاهم بنگاهید....
آن شعله چشمش به اجاقم بفروزنده بجاهید.....
صدشُکربه آن لعل شِکرپاره که حُزن دل من راکه بکاهید...
ازاوچه بگویم که نگویم که تعریف نباشد،...
کم نکته بگویم که تبلیغ نباشد.....
ناهیدوزُحل رابه مدارم بمدارید.....
پروین شدودرچرخش ایّام مدارید......
من مست زهستش شدم وهست که هستم......
تاهست به هستش بنشستم......
یک نکته دراین مسئله جاماند...

آن مسئله درمسئله شد!،آن مسئله جاماند!.....
گفتم:به حافظ توبگوجان نباتت.....
یک شاخه نباتی بدهم،نشودشاخ توشاخم!......
گفت:حافظ،نرودخواب به چشم دل شیدا.....
هرگزنشودجمع به یکجا،شیدایی وشیوائ وشوروا....

روهام حمیدی فر

قلم در دست انسانم

قلم در دست
انسانم
روایت از سفر دارم
به روی ابر بنشینم
نه بارانم
نه ابرم لیک
دلم بیراهه ای دور است
می خواند
سبک بالم
سبک
پرواز می خواهم
دوبال خفته ام اکنون
پر پرواز می خواهم
پریدن را نمی دانم
ولی لبریز احساسم
خوشایند است حال من
دگرگون گشته احوالم
چو باران نه که برگی رو به پاییزم
بهاران است
چو لاله باز بشکوفم
خوشم با دلربایی ها
طراوت را به جامی باز می نوشم


الهه رزاز مشهدی