مرا له کن، غرقم کن یا بسوزانم
مرا در عشق خود حل کن یا بجوشانم
مرا در انزوای خویش تنها مسپارم
که من غریبم ، تنها به تن تو آشنایم
من از روی همه عالم گریزانم
از دوریت سخت بیمارم
به آغوشت پناهم ده که محتاجم
مرا چون بذر در خاک عشق خود برویانم
مرا با مهر خود پذیرا باش
یا با بی محلی ها بمیرانم
مرا تنها با تن هایی که تنهایند تنها نگذارم
چو من تنها با تن تو آشنایم
میثم علی شاه
قهرم به ناز و نازم از آن ماهِ مهربان
لج میکنیم، که عشق بود شیوهی هردومان
گر دل شکسته شد ز من آن سرو آشنا
بوسه به پایش زدم دزدانه بود به خواب
بر لب گلایه دارم و در دل بهانه ی او
ای عشق بیدریغ، چه دانی ز امتحان؟
گر صد جهان دهند مرا، من نمیدهم
یک تار موی مادرو آن سایهٔ امان
چون کودکانه قهر کنم، خنده میزند
آن خندهها شفاست، نه از خُلد، بلکه جان
آتیه به بوسهی مام مست میشود
زان بوسهای که نیست در آن هیچ استخوان
گر بر دلم گذشت خطا، لجبازیم هنوز
چون سایهاش ز خنده و لطفِ بیکران
نامش دعای هر شب و صبحم چو آفتاب
گرچه زبانم نخواهد ولی درآخر دل کند اذان
دستش که هست، بوسم زجان راز نوکریم
چشمش پناهِ خستهدل و جانِ بینشان
ای مادرِ بهشت، تویی قبلهگاه جان
حتی اگر کنم به تو گاهی دل گران
رفتم به هر بهانه، ندیدم چو مهر تو
زان رو خراب و مستم از آن بادهٔ نهان
بوی وجودت ز خانه اگر پیچد به سر
روشن زجان ز عطر گلِ پیرهنفشان
هر جا که قهر کردم و رنجید نازنین
لبخند زد و گفت: بیا جان دل به جان
او دختردهه شصت است وصبر است واستخوان
من رنجور دهه هشتادی بی صبر و کله خراب بی امان
فرقست بین ما، چه به لجبازی وچه مهر
اما جان من فدای وجود مهربانش
گاه چون رفیق، شانهبهشانه قدم زنیم
گاه چون دو یار کودک و لجباز مهربان
عطیه چک نژادیان
در فریق عاقلان، هر آدمی را ماتمیست
دردو رنجو بس فلاکت، از برای آدمیست
ما گزندی نیک خوردیم، از دیار عاقلان
ای دل! دیوانه شو،دیوانگان را عالمیست
عاقلان گویند:شاهنامه را آخر خوش است
مسلک دیوانگی، غفلت ز بَدو و مُنتهیست
گفته اند دیوانگان:یَغما بِدار هرلحظه را
پس دلا دیوانه شو دیوانگی را عالمیست
مهدی سنایی
گر بادِ وزان، زخم دهد هدیه خزان را
در خاطره یِ باغ نهد غنچه نهان را
بر میهنِ نازَنده به شیرانِ سلحشور
ابراشک! بباران همه اندوهِ بیان را
سودایِ سخن یخزده در سایه نشسته
خورشیدِ زمستانزده بگشای زبان را
پروانه! به جُو جلوه یِ پرواز ببخشای
مَه دانه به دریاچه شکن موجِ دمان را
آشوبگهِ مِه پیِ تاریکی و دودی ست
یل گونه به سرشانه بکش شاه کمان را
اسطوره یِ آرش به دَم خیره بیامیز
بازو بگشا چیره نما شیرِ ژیان را
اندوهِ وطن در دل و شه خنده به بندست
از سینه به در کن دَمِ فریادِ گران را
دلسرد مشو نادره یِ تازه بهاران
شادی بفِشان لحظه ی بهبودِ جهان را
پیروزیِ تو روزِ مرا پلک گشاید
بنما به درفشَت؛ فَر و آیینِ کیان را
سوسن خسروی
کدوم جُرمی از من گرفتِش تو رو
کدوم فاصله بین ما جا شده
کدوم چشم مستی تو رو خواب کرد
چرا دستم از عشق کوتاه شده؟
کجا،سمتِ راهِ کدوم خونه ای
نمیشه ،تو رو سخته پیدا کنم
بگو زیرِ سقفِ کدوم شونه ای
چطور با نبودِت مدارا کنم؟
دیگه بشکنه دستِ این روزِگار
که هر چی غمه داده دستم،برو
من از بی تو بودن دلم سنگیه
تو آغوشِ بغضم شکستم تو رو
دیگه بعد تو،از همه شاکی ام
به امضای تقدیر، دلم باطله
بدون تو از زندگی ساقطم
که نفرین و لعنت به این فاصله
اگه بی من و خاطراتی که هست
تو دستای بیراهه تنها شدی
ببین حال و روز منو تُو خودت
تو آغوش این جاده رسوا شدی...
فرزانه فرحزاد