خدایا خسته شدم ز جهان هستی
ایراد ز من باشد و دل وابستگی
زدوری تو، بهاین روز شدم من
فراق ز تو باشد و دل خستگیِ من
معبودا ، هدیه ای برایت پیش کِشم
جان بندگیِ خویش در رَهَت میکِشم
شهیدان و بزرگان، در همه کویَت
بخشیدن ، سر و جان ، همه سویَت
فرمودی دمیدم از روح خود به وجودت
از چه بابت دور گردم از ملکوتت
رحمی نما و مختصر کن سرنوشتم
بِشاید از لطف ایزد بینم ،در بهشتم
خالق ، خویش ، باشد مهربان و مقتدِر
مخلوق نشاید مایوس و مضطتِر
گویند لحظه مرگ، ترسی افتد به جانم
گذشته وحال آید به دیدِگانم
خدایا یاریم کن ، در آخرین دَم
که هستم جزو یارانت ، دمادَم
محمد هادی آبیوَر
سوی ساحل می برد این ناخدا
شوق ماهی می دهد این صخره ها
قلب قایق روشن است از نور ماه
ساحلی رخ می گشاید رو به ما
باد عاشق می وزد بر بادبان
پرچم آبی نشانده دیده بان
موج آبی سر به شوق تازه داد
در کران دل به دریا دادگان
لنگر کشتی به دستان صبا
می کشد با هر نسیم آشنا
تا به اقیانوس آرامی رسد
دل رها ماهی رها لنگر رها
اندک اندک مه کناری می رود
جان ساحل نقره فامان می شود
تن به زیر ریزش خورشید نور
پرنیانی در خیالی می دود
بی خبر از های و هوی جذر ومد
فارغ از اندیشه های حال بد
رو به دریا تا تماشا موج نو
مرز سرشاری به اوجش می رسد
ساحل مرجان آبی رویرو
در زلال چشمه اش صدها سبو
هر سبو بر دوش دخترهای بخت
صد کبوتر می پرد در آرزو
در تن دریا صدف ها غوطه ور
هر که غرقش می شود پروده تر
قطره چون با خلوت دریا نشست
در خیالش روشنی آورده سر
سینه ی آرام ساحل سارها
برده تا خلسه دلی را بارها
جای پای صبح نقشی نهاد
بر دل تنگ و تن دیوارها
آن سپید بالان و سرمستان شاد
سرنهاده برسر و بر بال باد
می شوند در لاجوردان غوطه ور
بی دلان فرخنده جانان یاد باد
هر طرف انگیزه های دل گشا
غم گشا و غم ستان و دل فزا
دست گیر و پر کشان بالا بران
با کبوترها کند دل را رها
عباس رحیمی
تو را در آغوش نکشیدم، تو را نبوسیدم.
بارِاین افسوس را سال ها کشیدم.
منم آن مترسکِ بی احساسِ سَر جالیز
که از پاسخ چرا و امّا و اگر، ترسیدم.
برگ برنده به دست،در بازی شومِ تقدیر،
رو نکرده،باختم و با همان آس پوسیدم.
شجاع نبودم که فریاد بزنم تو را آن روز،
بی تو با خطبه ای ،در آغوش مرگ لغزیدم.
دیگر برایم تکرارِ مُردن بود؛
منِ جسد؛
بارها،
لب های تلخِ سرنوشت را بی تو بوسیدم.
مهرانگیز نوراللهی
مثلِ دیوانهای سرابِ تو را، میفشارم میانِ آغوشم
قهوهی تلخِ بی تو بودن را، در فراقت دوباره مینوشم
با دو چشمش جنازهای بر من، زُل زده از درونِ آیینه
آنقَدَر خستهام که با او هم،مثلِ اطرافیان،نمیجوشم
خاطراتت شبیهِ عطرِ تنت، شده با آفتِ زمان درگیر
من ولی درحفاظت از آنها،همچنان عاشقانه میکوشم
جای لبهایت ای سفر کرده،میزنم بوسه بر نخِ سیگار
تا کُنم طفلِ غصّه را سیراب،دائم از دیده اشک میدوشم
تو به فنجانِ من نمیگُنجی،کَندهام دل از این خیالِ محال
بعدِ تو در عزای مرگِ خودم،تا قیامت سیاه میپوشم
حمید گیوه چیان
چشم تو، آتش عشق در دل من میزند
هر نگاهت، شوری در جان و تن میزند
به یاد تو، شبهای تارم روشن است
چون ماهی که در آبی عمیق، در میزند
دست تو، بوسهای بر زخمهای دل است
هر لمس تو، نغمهای در سینهام میزند
در باغ خیال، گلهای عشق میروید
هر عطر تو، به یاد آن روزها میزند
پرواز عشق، با بالهای تو ممکن است
چون پرندهای که در آسمان، سر میزند
ای نازنین، صدای دلنشین تو در گوشم
هر بار میخواند، دل را به چنگ میزند
در این غزل، عشق و درد را گنجاندم
چون شعری که در دل، همیشه زنده میزند
علی سان