بوسه هایت
طعم گس خرمالومی دهند
می خواهم
لبهایم جمع شوند
عاشقانه هایت هدرنشوند
یک عمر زندگی کنم
درآغوش تو
سید حسن نبی پور
دوستداشتن یعنی
مراکه ببینی
خنده هایت کر کند
گوش فلک را
سید حسن نبی پور
زندگی ام
سرشارازخاطراتی شده
که تکرارش شده ناممکن
هرروز روبروی آینه ایستاده
ازعشق می خوانم
دلم بی اعتناشده
از زجری که درتنهایی
می کشدمرا
سید حسن نبی پور
چشم را می بندم ودل را نثارَت می کنم
درخیالم مثل صیّادی شکارَت می کنم
می دَرَم از هم رقیبان را چونان شیری دلیر
خونشان را جویباری درکنارَت می کنم
شادمان ازصیدِ این زیبا غزالِ تیزپای
قهرمانانه براسبِ خود سوارَت می کنم
بافتی آن خرمنِ مو را چو حلق آویزِ دار
بازکن آغوش را ، سررا به دارَت می کنم
مرگ درآغوشِ تو از زندگی زیباتراست
باکمالِ میل جانم را نثارَت می کنم
می گریزی ناگهان ازدامِ عشقم نازنین
می پَرَم ازخواب و دل را بی قرارَت می کنم
لیلامیر
با یک نظر در چشم تو ، یک روز افشا میشود
هر صبح بعد از دیدنت ، بد جور غوغا میشود
وقتی که می آیی برون از پشت ابر آرزو
چشمان باران خورده ام ، غرق تماشا میشود
ای آفتاب سادگی ، غرق امیدم کن به مهر
روز تباهم با رُخت ، همواره زیبا میشود
صد ماه را دامن کشان ، دنبال خود کردی روان
دیگر صفات این جهان ، بعد از تو پیدا میشود
صد دانه نم خورده را ، از خود به رقص آورده ای
هر دانه از گرمای تو ، شب بو و مینا میشود
در فجر سرد آمدن ، از شوق بی تابم ، ولی
با رفتنت چشمم چنان ، امواج دریا میشود
وقتی که داری میروی ، با وعدهٔ صبح و طلوع
کابوس تلخ رفتنت ، یکباره رویا میشود
هر حالت و رفتار تو ، هر گفته و کردار تو
در ذهن مانی روز ها ، صد گونه معنا میشود
امیرعباس مومنی