بعد تو دل را به دست دیگری نَتوان سپرد
آنقدر که خُرده های قلب من بُرنده است
خون چِکد از دست هرکس که بگیرد دل به دست
زهرا علیمرادی
وعدهای دورتر از وعدهٔ دیدارِ تو نیست …
فیاضلاهیجی
من نیستم...نگاه کن این باغِسوخته
تاوان آتشیست که روشن گذاشتی..
مهدیفرجی
از قلب غرقشدهات،
بیرون میکشم
صدایت را.
مهِ تاریکی از مرگ،
وجودم را اشغال میکند.
دیگر حتی مرگ هم نمیتواند
صدایت را از من جدا کند.
خوزهآنخلبالنته
با چشمانِ من می گرید
کودکی یتیم که
شکسته در پایش خارهای زندگی
دستانِ تمنایِ پیرزنی هستم، تنها
یا بساطِ دوره گردی کساد
آشفته لایِ زرق وُ برقِ خیابانها
آنچنان که گاهی اضطراب می شوم
می تپم در قلبِ کودکی گرسنه
که شباهنگام میان دروازهٔ آلونکی بی در
هنوز به انتظار است نان را
و گاهی هم
در بی تفاوتیِ روز وُ شبِ شبگردی بی خانمان
می لرزم نبشِ سردِ سنگفرشها
حاشا، حاشا...... نه از مرگِ آدمی
که از فنایِ روز افزونِ آدمیت
علیزمان خانمحمدی