عاشقی کار دل است؟
یا که عقل در آن دخالت دارد
نمی دانم
اما می دانم
عشق دل را نشانه می رود
نه عقل را
عقل و دل با هم چه؟
نمی دانم
اما می دانم هیچ عاقلی
عاشق نمی گردد
پس عشق با عاقلان
کاری ندارد
هر چه هست کار دل است
دل که عاشق گردد
می سوزد می سازد
لب فرو می بندد
که به ظاهر خاموش است
اما در درونش غوغایی ایست
که زبان از گفتن آن
قاصر شده است
و من اما آن روز
که عاشق گشتم
در همان اول کار
دل خود دادم رفت
گاه عقلم نهیبم می زد
که ای عاشق دیوانه
چه شتابان؟
به کجا خواهی رفت؟
و من اما
خنده ایی می کردم
که یعنی همه چیز را می دانم
تو کجای کاری؟
عقل در عشق ندارد جایی
او به من می خندید
می گفت : می فهمی
آری افسوس و صد افسوس
من جز عشقم نه کسی را دیدم
نه صدایی شنیدم
هر چه عقل پندم داد
ندیدم نفهمیدم
خندیدم
و اما بعد که عشقم
همه چیز م
شده بود
مثل جان و تنم
فهمیدم
از وفا هیچ نداشت
او جفا کرد و برفت
آه من شیدا ماندم
بیدل و تنها
که هنوز می گویم:
راستی عشق ورزیدن
کار دل است؟
یا که عقل؟
عقل صدایم را می شنود
و با لبخندی می گوید
من که گفتم می فهمی
ولی افسوس تو غافل بودی
آری آری عشق ورزیدن کار دل است
اما عقل
در عشق مثل
چشمانی
همراه دل است آری
شیدا جوادیان
خواب را دزدید و بر چشمان من زد اشک را
یک منِ دیوانه بر آئینه ریزد اشک را
یک منِ دیوانه تر در آیِنه خندید و گفت
بر دل جان داده ات حاصل چه خیزد اشک را؟
.........
خواب را دزدید و بر چشمان من زد اشک را
یک منِ دیوانه در آئینه ریزد اشک را
یک منِ دیوانه تر با چشم تر خندید و گفت
بر دل جان داده ات حاصل چه خیزد اشک را؟
شعر را به دو صورت نوشته ام...
کدام زیباتر است؟
سحرفهامی
برخاست ز جان ناله و دریا طلبیدم
از قید خودم رستم و رؤیا طلبیدم
گفتم به نسیمی که گذر کن ز کنارم
پیغام مرا بر، به همان جا طلبیدم
افتادم و برخاستم از موج به طوفان
تا محو شوم، عشق ز دریا طلبیدم
هر لحظه ز من پرده و پیراهن هستی
بگسستم و از دیده تماشا طلبیدم
میسوختم از خویش و در آتشِ حیرت
یک لحظه ز حق لطف و تسلّا طلبیدم
تا در دلِ آن موج شدم قطرهی بینام
با نیستیِ خویش، بقا را طلبیدم
در حلقهی امواج شدم گم، که بگوید
آنجا که ز خود رفتم و پیدا طلبیدم
امین افواجی
شیخ دربند حجاب دخترشش ساله
من درگیر نظم نوین رایانه
یاشیخ به خدایش بسپار
عدو برد اسرار فراموش خانه
علی اکبری
به سحر ز مشرق دل ، بدمد به ما دم تو
به فسون صبحگاهی ببرد ز دل غم تو
به شرابهای نوشین ،به فیوض باد دوشین
رخ غنچه را بشوید به سرشک، شبنم تو
به شعاع آفتابت، به شب و به ماهتابت
به حضور تو رسیدم به خیال همدم تو
به صبا بگو به طرفی سر زلف تو گشاید
نشود گره مجعد، ره پیچ و پر خم تو
تو کدام مو فشردی که شراب زنده خوردی
که می عجیب بابا ، برسد به مریم تو
به کنون قسم، به لحظه، به جنون دلشکسته
متحیرم نفس را، که نمی است یا یم تو
متصوران عشرت به حروف اهل دقت
به هجای درد گشتند به جنان اعظم تو
من تشنه و سقایی، ندهد کسی ام آبی
مگر از درون روشن، ز عیون مبهم تو.
رضا جمشیدی