کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

دراندیشه ام هبوط خاطراتی نارنجی

دراندیشه ام
هبوط خاطراتی نارنجی
می لرزاند
برگ های عاشق را
در دریای وجود
و خزان خزان دلتنگی
می بارد‌
از صعود واژه هایم
در مسیری سبز
اینک منم و اشک های شوق
و پاییزی دیگر
که رسانده‌ مرا
به انتهای انتظار


سپیده رسا

ای عزیزِ دور

ای عزیزِ دور
خیالم هر شب
از کوی شما می‌گذرد،
دلم اما جا می‌ماند...


مسلم اکبری ازندریانی

گذرا تابستان

گذرا تابستان

می بَرد با خود
این باره هم
صندوقچهِ کتابم را

نمیدانم شِگردش
در چیست
میلِ به رفتن دارد یا ماندن

هر چند دلگیرم از این تموزِ سال (تابستان)

چرا که خاموش می شود
صدای ستارگانِ آسمانش

ولی بیدار می شود
ناله های
جغدِ شبانه اش

چرا که غصه دارد طلوع خورشیدش

اما خوشحال است
ردُبرقِ بی بارانش

من مانده ام
یک عمر
تجربه سکوت
به سوال بی جوابم را


پوران گشولی

چرا سرمست و دست افشان نباشم

چرا سرمست و دست افشان نباشم
میان حلقه پا کوبان نباشم

چرا بر آسمان‌ها سر نسایم
ز شادی خرم و خندان نباشم

چرا از شوق گل‌های بهاری
غزل خوان در بهارستان نباشم

چرا تا عرش اعلیٰ پر نگیرم
هم آواز سبکبالان نباشم

چرا چون انبیا در مکتب عشق
دلیل منزل جانان نباشم

چرا چون شمع بزم آفرینش
نسوزم تا ابد رخشان نباشم

چرا با نوش داروی محبت
شفابخش دل یاران نباشم

چرا از نام زیبای معلم
نبالم بر خود و شادان نباشم

چرا راضی نباشم از نگارم
ثنا گویش سحرگاهان نباشم

چرا نستوه با الطاف سرمد
رهین لطف بی پایان نباشم

علی اکبر نشوه