تو نگویی که: چرا یار مو غافل شده است؟
زندگی بی تو، مرا زهر هلاهل شده است...
دوری و بی کسی و بی خبری... در به دری...
عجبا، این چه بلایی ست که نازل شده است؟
طبع شعرم به تو مشغول و خودم پر شررم
وصف من کودک خردیست که قاتل شده است
رمضان آمد و از بس غم تو خورد دلم
روزه ها و مغفراتم همه باطل شده است
شب و روزم که تورا بینم و این نیست عجب
ترسم از این دل دیوانه که عاقل شده است
لاف عشق و گله از یار؟ زهی لاف دروغ...
وا اسف، رسم عجیبی متداول شده است
محمود گوهردهی بهروز
مثل من آیا تو هم با ابرها باریدهای؟
شبدرآغوشیخیالی تا سحرخوابیدهای؟
مثل من آیا زمستانهای سرد و بیبهار
سوزِسرما در بغل،غم در گلو، لرزیدهای؟
مـثـلِ من آیا تو هم، ای آشنایِ نوبهـار
شاخهایاز بوستانِبغضوحسرتچیدهای؟
یا که لب روی لبان قاب عکسی بی نفس
عشقرا ساغربهساغر،لببهلب نوشیدهای؟
یا کهمثل تکدرختی خستهو بیبار و بر
بر تن هر شاخهات پاییز را پوشیدهای؟
سر به روی سجدهات بر قبلهی دلدادگی
از خودت،از عشق،حتی ازخدا رنجیدهای؟
در عبورِ خاطراتت، در هجومِ بغضها
ناگهان با بوسههای خاطره خندیدهای؟
رویِدفتر دست در دستانِ گرم یک خیال
با قلم چرخیدهای؟تابیدهای؟رقصیده ای؟
ای دلیل شعرهایم، ای هوای هر غزل
اشکهایم را به چشمِ واژههایم دیدهای؟
بهزاد غدیری
قلب او ساعت شده
تیک می زند
تاک ما را می برد
رضا شاه شرقی
آنکه میگوید به یک گل چون بهاران میشود؟
گر ببیند روی ماهش مست و حیران میشود
گر به باغی رو کند از عطر جانبخش تنش
هر نسیمی عطر گل بوید پشیمان میشود
خال هندویش میان ابروان چون خاتمی
در بلندای دو چشمش دُرّ و مرجان میشود
گیسوان افشان کند چون کاکل ذرت به دوش
زان همه جمع اسیران دل پریشان میشود
از دم شعله بسوزاند همه تارم ز پود
تو چه میدانی چه گویم من که چونان میشود
چون گل آتش دهد گرمی وجودم را ز نور
گر رود از خانهام کاشانه ویران میشود
مینشیند روی اسب و سوی میدان میرود
محو دیدار رخش شاه سواران میشود
فروغ قاسمی