کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

گر منم برگ گلی، او چون گلاذینی بود

گر نوای عاشقی چون بلبلان سر داده‌ام
باغ طوبی شد مکانم، عارفی آزاده‌ام

گر ندارم مکنتی جان را به راهش می‌دهم
او صراحی در کَفَش، من جامکی بی‌باده‌ام

گر منم برگ گلی، او چون گلاذینی بود
او بود چون شعر حافظ، من کلامی ساده‌ام

گرچه نزدیکم به او چون بال پروانه به شمع
در حقیقت دور دورم، من زمینی زاده‌ام

او فلک را مالک و من بندهٔ ناچیز او
بهر قُربت رفته‌ام گر تن به غُربت داده‌ام

فروغ قاسمی

تو چرا رفتی و تنها گذاشتی دیگر؟

تو چرا رفتی و تنها گذاشتی دیگر؟
تو چرا قلب مرا بردی و دزدیدی پس؟
من که از حس و تن و جان گفتم
از دلِ کوچک و محزون گفتم
از حکایات تنِ خون گفتم
همه را نشنیدی؟
باز رفتی دیگر ؟
من نمی‌دانستم
رفتن ها ابدیست
و امیدی به بازگشتت نیست

من نمی‌دانستم
دل عاشق هم می‌گیرد
از وفای کم معشوقهٔ او
من نمی‌دانستم ، روزگار
گردش پیچیدهٔ ثانیه هاست
و جهان چیزی نیست
جز مرور خاطراتِ بد و خوب
و گذشتن از همه
حتی تو...

بهار نیکو

بی تابی می کند

بی تابی می کند
قلبم
ضربانش بی هوامی زنند
درآرزوی دیدارت


سید حسن نبی پور

تو فروغ خورشید عشق ، سحرگاهِ سپیدی

تو فروغ خورشید عشق ، سحرگاهِ سپیدی

فـانوس کـلبـهٔ جان را سویِ مـاه امـیـدی


مـرواریـد بـاران ، زیـور آسـمان و زمـینـی

مثل ستاره زین دل ، شفق تا پگاه تپیدی



سان گُـل بـنـفـشه و یاسـمـن و داوودی

زین بوستان سبز و گلستان نگاه ، روییدی


سیمین پورشمسی