با تو جان من ز شوق به لب آمده است
جان در تن من نمان که رب آمده است
جز تو ای اول وآخر من چه بخواهم بهتر
صاحبدل من عشق تو به جان آمده است
اعتبار تو ای سروبلندم در دل معشوقت
در دل تا حد خدایی به عرش آمده است
نیست تنها به حضور، تویی جان و دل من
نهراسم از فاصله، نام تو در فال آمده است
در خاطر ودل گو که تو داری قصری، شاها
تاج قارون وسلیمان دل ما به شما آمده است
چشم هایت دین و دل و اندیشه مارا دزدید
لب و روی شما گویی ز بهشت آمده است
رؤیا جلیل توانا
بی صورت چون ماه تو آرام نگیرم
هر روز بجز لعل لبت کام نگیرم
آن روز خدا کند که از ره نرسد
روزی که من از دست تو یک جام نگیرم
احمد موسوی
پاییز که میشه به یادِ توام
پر از غصه میشه تمومِ دلم
چیکار کردی با این دلِ دیوونم
که میخوام بمیرم از این مشکلم
تو انگار اومدی تا به من
نشونم بدی که چجوری بشم
از این زندگی یاد دادی بهم
به کی حرفامو همیشه بگم
تو ده ساله رفتی پیشِ خدا
ولی واسه ی من هنوز زنده ای
با عکسای تو زندگی می کنم
همون عکسّایی که خوش خنده ای
نمیتونم از فکرِ تو خسته شم
صدای تو هرشب توی گوشمه
مگه میشه یادم بره تا ابد
صدایی که شاید تو آغوشمه
میخوام قسمتم شه تو سی سالگی
مثه تو از این دنیا راحت بشم
چقد خوبه مثلِ تو با دستِ پُر
منم رهسپارِ قیامت بشم...
علیرضا صانعی
زمان برگرد عقب من با نگارم حرفها دارم
به جای خنده بر لبهای خود من گریه میزارم
زمان برگرد عقب من از غمش در دام افتادم
در آغوش غم افتادم پر از احساس آزارم
چنان فرهاد دیوانه منم با تیشه میجنگم
به قولی که به او دادم پر از شورم چه سرشارم
زمان برگرد عقب تا خاطراتم را ببینم من
بچینم قصهی شیرین و گویم دوستش دارم
نمیدانم چرا باید چنین از عشق او آتش
بیفتد بر سر و جانم برایش جان بسپارم
زمان برگرد عقب از مستی نامش فرو ریزم
چنان هر روز میگردم چنین تکرار تکرارم
زمان برگرد عقب شاید بخوابم من شبی راحت
غمش افتاده بر جانم چه شبهایی که بیدارم
سیروس آقاپور چوبر
ما غبار از دل به آب دیده تر شسته ایم
از نفس های سحر زنگار جوهر شسته ایم
با چکاوک ها اگر همراز و محرم گشته ایم
زیر باران بهاری سال ها پر شسته ایم
مثل گلبرگ شقایق داغدارانیم اگر
در میان لجه خون خاک پیکر شسته ایم
گرچه امواج بلا اینسو و آنسو می برد
آفتابی در دل دریای احمر شسته ایم
تا قیامت خم نخواهد شد به نزد ناکسان
قامتی را غرق رویای صنوبر شسته ایم
ناروا باشد اگر جز مهر خوبان دم زنیم
تا لبی در انحنای سرخ ساغر شسته ایم
شک نکن ای واقف اندیشه های راستین
ما لباس عشق را با عطر باور شسته ایم
علی معصومی