از زخمه های همایون
تا بنات ماهورهای تخت
تاختنی
و باختنی
میر دشت های پالوده
از ترانه و طراوت گیسوها
آنقدر
که بوسه ها
بیتابند
دستها بیقرار
چشم ها
آسوده
در برابرت
انتظار را
می پایند
شاید
چه می دانم ؟
فرید خانی تراکمه
صدر نشین دل من ،
یادِتوو ، و ، خیال توست ،
باتو به گلشن چه کنم ؟
گلشن من، جمال توست ،
✌️
#راحم_تبریزی
دوری نما ز نخوت،دنیا وفا ندارد
برکس نکرده رحمی،غیرازجفاندارد
مه پیکرانِ عالم،خوابیده انددر خاک
برخودچه نازی ای مه،عمرت بقا ندارد
اندر جهانِ فانی،برخودمنازجانا
وقتی اجل بیاید، شاه وگداندارد
ای مه لقایِ رعنا،برقامتت چه نازی
مشتی زخاکی آخر،چون وچراندارد
ازرویِ کبر دلبر،بالیدنت چه حاصل
بینی تو این جهان را،دردش شفا ندارد
ای ماه رویِ زیبا،دل میبری زهرکس
روزی رَوی ز خاطر،دنیا حیا ندارد
گرددغذایِ موران،آن جسمِ دل فریبت
کم کن کرشمه جانا،مرگت دوا ندارد
غافل مشو توهرگز،یکدم(خزان) ز مردن
دنیایِ بی مروّت،رحمی به ماندارد
علی اصغر تقی پور تمیجانی
در آغوش سرد پاییز،
برگها رقصان،
چشمهای آسمان،
چکهچکه باران،
گوش سپرده به نغمهی باد،
که میخواند داستانهای دور،
از عشق و جدایی.
درختان،
با چهرههای زرد و نارنجی،
نفسهای آخر را میکشند،
و زمین،
پوشیده در فرشی از برگ،
به خواب میرود.
پاییز،
فصل اندوه و زیبایی،
یادآور خاطرات شیرین،
و غمهای نهان،
در دل هر قطره باران،
قصههایی از عشقهای گمشده.
در این هوای خنک،
دلها میتپد،
برای لحظههایی که گذشت،
و امید به روزهای روشن،
که در دل زمستان،
به انتظار نشستهاند.
پاییز،
تو را مینویسم با رنگهای گرم،
با عطر انار و انگور،
و صدای خندههای دور،
که هنوز در گوشم طنینانداز است.
تو،
قصهی زندگی را در دل داری،
و من،
در انتظار بهار،
به یاد تو مینگرم.
محمدرضا امیرخانی