با هر کسی که نام تو را می برد بگو
با هر دلی که ناز تو را می خرد بگو
ویرانه زمانه به کس اعتنا نکرد
تا عمرهای کوته مان بگذرد بگو
ای مایه غرور و مباهات آسمان
با هر شبی که ماه تو را آورد بگو
از ما به آن کبوتر جلدی که هر زمان
در شاخسار مهر و وفا می پرد بگو
تیر قضا و تیغ قدر تا که بنگری
صد پرده را به ثانیه ای می درد بگو
صیاد غم که باخبر از صید خود شود
دامی میان دایره می گسترد بگو
حرف مرا بگوش غزالی که بی خبر
در مرتع خطا و خطر می چرد بگو
علی معصومی
گاهی با پر سپید می آیی
لبخندت روی منقار مرغان دریایی
بال در می آورد
در پهنای کبود آسمان
غم
صاحب خانه ی بی انصافیست
چشمانت را سر به زیر کرده
ذهنم آن قدر باله می رقصد
که حسرت های مان را
قدیسه ای می بیند
دورتر از من و تو
راهی سرزمین نامیرایان
نیلوفر تیر
کوه مجنون میشوم وقتی تو باران میشوی
زیر باران تو خیسم تا تو جانان میشوی
مثل آن شبنم که میلغزد به روی برگ گل
میشوم غرق نگاهت تا گل افشان میشوی
خوش به حالم گر بلغزم من ز مژگانت شبی
ای که همچون ماه زیبایی و خندان میشوی
من دل و دین داده ام بر بادت ای دلدار من
پس چرا با قهر کردن آفت جان میشوی؟
مثل بلبل در فغانم از غم دوری تو
مثل من آیا تو هم بی صبر و نالان میشوی؟
شمع جمعی و من اینجا بی تو تنها مانده ام
تا به کی در محفل بیگانه مهمان میشوی؟
گشته نوری شهریار شهر تبریز و تو هم
شک ندارم که پس از اینها غزلخوان میشوی
آرمین نوری
زِ خنجرِ لبانِ تو به خون نشست روحِ من
زِ مرهمِ زنانه ات به بوسه ای پناهْ شو
نسیمِ تاریکِ خیال بر چینِ دامانت وزید
کدام شعر ؟ بهانه یِ طلوعِ روحِ واژه شو
معبودِ رزهایِ تنِ باران خورده یِ بهار
نجابتِ آغوشِ تو امانتِ تنِ من است
نترس بهارِ واژه ها ، هنوز در اسارت است
زندانیِ لبهایِ تو رقصِ هوس هایِ من است
تنهاترین گمگشته یِ مهتابِ موهایت شکست
در حسرتِ دیدارِ تو از سنگسارِ هر نیاز
نیلوفرِ نیلیِ نور بر تار و پودِ دامنت
تلفیقِ مرگ و زندگیست ، آغوشِ صحرایِ نیاز
زلفْ به خونْ شکسته است کِلکِ خیال انگیزِ ترس
مرهمْ نمیخواهد تنِ دلتنگِ گیسویِ نیاز
من عشقْ بر چهره نقاب ، از ترس پوشیدم ولی
دیگر نماند از من نشان در لمسِ لبهایِ نیاز
وصالْ نمیخواهم فقط بگذر تماشایت کنم
بگذر که دلتنگت شوم از شعر لبریزت کنم
من وصفِ چشمانِ تو را بر روحِ شیطان خوانده ام
مگذار دستانِ تو را در خاطراتت گم کنم
نیما ولی زاده