کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

من مسلمان میشوم

من مسلمان میشوم
یا با تو زنار می‌بندم شبی
تا که عهد خود
به یک داستان وا کنیم
چشم شهلای خودت
وا کن ببین
راست می‌گفت
ولی باز دوستت دارم
و من بازم نفهمیدم
تا بمرد
رسم عشقاق بجا آورد
حلاج دار شد
من نمی فهمم
زمین آخر بی تو
کجا خواهد نشست
تشنه سیراب میگردد
گشنه سیر
حیف
معشوق نمی فهمد
چه میگوید اسیر
من همه عمر
محتاج یک گوشه چشم
سوختم
مردم
ولی درد عشق
تحمل میکنم
بعد این
بر سنگ قبر
بی وفا دنیا که بود
با خط خوانا نویسید
رسم عشاق جهان این نبود


سیاوش دریابار

ایـن زاهـد بیمایه که از خـویش رمیـده

ایـن زاهـد بیمایه که از خـویش رمیـده
تـن پوش ریـا دارد و  تـن پوش خـدا نه
زهـدی کـه خـدا بـر تـن اسلام کشیـده
یـک مــرد رهـا دارد  و مـــردان خطا نـه
دیـریست کـه از دیـن خـدا رنگ پـریـده
رنـگی کـه صفـا دارد و ایـن دیـن عبـا نه
قلبـی کـه بـر احــوال وطـن یـار تـپیـده
در سینـه مـا باشـد و در طبل صــدا نـه
بغضــی به گلـوی  وطـن  اینبـار دمیـده
کــز خــوی شمـا بـاشـد و از روی ادا نـه

اشکــی که بـه ویـرانـی این بـوم چکیده
بـر دیـده مـا بـاشـد و بـر چشـم ریـا نـه
آبـادی ایـن کشـــور از آن صبـح سپیـده
بـر کیش جـدا باشـد و بر کیش جفـا نـه
تـزویـر بـه هـر کـوی وطــن مـار خزیـده
در زیــر قبــا بـاشــــد  و از روی قبــا نـه
شیخـی کـه بـه حیلـه دَکَـلِ نفت خریده
پیـوستــــه  ادا دارد و حـرفی ز خفــا نـه
ایـن شــاعـــر غمدیده که اسـرار دریـده
ایمـان بـه خدا دارد و ایمـان بـه شما نـه

امین کرمانی اول
تـن پوش ریـا دارد و  تـن پوش خـدا نه
زهـدی کـه خـدا بـر تـن اسلام کشیـده
یـک مــرد رهـا دارد  و مـــردان خطا نـه
دیـریست کـه از دیـن خـدا رنگ پـریـده
رنـگی کـه صفـا دارد و ایـن دیـن عبـا نه
قلبـی کـه بـر احــوال وطـن یـار تـپیـده
در سینـه مـا باشـد و در طبل صــدا نـه
بغضــی به گلـوی  وطـن  اینبـار دمیـده
کــز خــوی شمـا بـاشـد و از روی ادا نـه
اشکــی که بـه ویـرانـی این بـوم چکیده
بـر دیـده مـا بـاشـد و بـر چشـم ریـا نـه
آبـادی ایـن کشـــور از آن صبـح سپیـده
بـر کیش جـدا باشـد و بر کیش جفـا نـه
تـزویـر بـه هـر کـوی وطــن مـار خزیـده
در زیــر قبــا بـاشــــد  و از روی قبــا نـه
شیخـی کـه بـه حیلـه دَکَـلِ نفت خریده
پیـوستــــه  ادا دارد و حـرفی ز خفــا نـه
ایـن شــاعـــر غمدیده که اسـرار دریـده
ایمـان بـه خدا دارد و ایمـان بـه شما نـه

امین کرمانی اول

من و خودکارم و یک دفتر فرسوده ی کاهی

من و خودکارم و یک دفتر فرسوده ی کاهی
زبان بر لثه می مالیم و بر واژه هر از گاهی

زبان در هر دگردیسی، درون قالبی باید
که در رقص قلم نحوی بپاخیزد به همراهی

به استخراج آرایه، کُد آمیز و نشانه وار
به سلاخی رواتر واژه ها را در بزنگاهی


به هنگام ظهور اتفاقی در زبان نو
به دور از پند و معنا در لغت های ته چاهی

زوالی می چشد ماهی به اغوا غرق در برکه
چنانکه برکه دریایی شود در خاطر ماهی

به پایان همقلم بنگر که روشن می نویسم در
فرازی از بزرگان ادب من باب آگاهی

عادل پورنادعلی

داغ مرگ تو مثال شعله آبم می کند.

داغ مرگ تو مثال شعله آبم می کند.
چون حباب از فکر تو،
خانه خرابم می کند.
در میان برزخ بود و نبودت،
عشق تو،
تشنه تر از تشنه،
از جنس سرابم می کند.


مهرانگیز نوراللهی