کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

عطر برگهای بی جان را

عطر برگهای بی جان را
استشمام می کنم
برعریانی درختان
درپاییز

سید حسن نبی پور

آرامش جانم ز برم رفت بگو با که بگویم

آرامش جانم ز برم رفت بگو با که بگویم
عطر نفس همچو گلش را تو بگو از چه ببویم

تندیس وفا در صدف عشق و صفا بود وجودش
گردم همه جا در پی او لیک نه ببینم نه بجویم

گلبرگ هزاران گل خوشبوی گلستان
بر تربت پاکش که بود قبلهٔ کویم

سبز است به دل سبزه یادش همه عمر
این پوپک روحش که زند بال به سویم

در خانه اگر نیست صدایش به ترنم
گردید ز هر خاطره‌ای پنجره‌ای باز به رویم

گل‌های بنفشه همه پرپر به بهاران
زین حادثهٔ تلخ چه بهتر که نگویم

فروغ قاسمی

همچو مرغی زخمیم در یک قفس

همچو مرغی زخمیم در یک قفس
سقف و دیوارش ز شیشه، من چو مست

می خورم در هر قدم بر حائل پنهان نفس
واژه آمد همچو نوری، بر ورق ناگه نشست

روز اول کودک و فطرت، ولی ذهنت چو راس
آمد و تاج از سرت دزدید و بر تختت نشست


به چه زندانی،. که زندانبان منو، من هم به حبس
این چه وهم است بسته ای آن در، که او آنرا نبست

خسته ام، بال و پرم زخمی ندارم من نفس
شب پرستی می پرستی، حال ویرانم خوش است

محمدرضا بیابانی

از پیله سفر کردیم

از پیله سفر کردیم
پروانه شدیم باز هم
از عشق گذر کردیم
دیوانه شدیم باز هم

ما ساکن آن خانه
دیوانه ی دیوانه
با لیلی مجنونی
همخانه شدیم باز هم

ما کوخ دل خود را
با کاخ عوض کردیم
اما به تکانی هم
ویرانه شدیم باز هم

گر کاسه ی صبری بود
گر طاقت دل بسیار
لبریز چو سیلاب از
پیمانه شدیم باز هم

ای سینه ی تنگ من
آتش بفشان اکنون
کز خون جگر همچون
افشانه شدیم باز هم

ای سازغمم بنواز
ای شور سرم بفکن
ویرانه ی ما بهتر
وِیلانه شدیم باز هم

دلتنگ شدیم ای خاک
اغوش غمت واکن
مارا تو بغل میگیر
خاکانه شدیم باز هم

تا کی به تمنایش
سوزم دل خویش ای شمع
سوزنده و سوزیده
هیمانه شدیم باز هم

در خلوت رندان هم
راهت ندهند هرگز
هرجا تو مگوی ای دل
رندانه شدیم باز هم

هنگامه رفتن شد
ای خاک فرومایه
ما گوهر دریاییم
دردانه شدیم باز هم

دریا چه پریشان است
امواج خروشان نیز
در موج غم عشقت
غرقانه شدیم باز هم

ما قصه ی غم بودیم
تا درس بگیرد عشق
ما خوانده شدیم یک بار
افسانه شدیم باز هم

در اوج خدا بودیم
از تن که جدا ماندیم
با عشق یکی گشتیم
تنها نَ شدیم باز هم.

رضا کشاورز

درعمرگذشته خوشیٌم دل دادن بود

درعمرگذشته خوشیٌم دل دادن بود
خود را در جمال دیگری دیدن بود
خسته شدم در آیینه ازدیدن خود
پرواز کنم که ماندن جان کندن بود


عبدالمجید پرهیز کار