کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

گذاری دو باره کن در من

گذاری دو باره کن در من
من نظاره می کنم تو را هر دم
گاهی .در تنگنای یک آغوش
بسیار جدا شدم از جسم
تا تمنا کنم تو را از دور
تو از صلابت کدام کلام
تا بخوانمت چنین
به کدام وادیه بذر شوق می پراکنی
تا پیمایم مسیر

نه من گم کرده راهم
نه پنداری که دیوانه
هم خود شناسم
هم از تو می دانم
گذاری دو باره کن در من

حسن گودرزی

تقدیم به قدم های شاعرانه ی پاییز...

تقدیم به قدم های شاعرانه ی پاییز...
پاییز یک قرار عاشقانه است
آن بی نظیرترین اتفاق فصل
وآن باشکوه ترین خواب سایه ها
باحرکتی که زمین،جدا می شود ز اصل

در بی قراری کم رنگ آسمان
وآن ابرهای پرتلاطم و پرخشم
با بارشی که حق زمین است،گوییا
پر می کند سرشک و روان می شود ز چشم


جامه به تن کرده اند اَفراها
با برگ هایی به رنگ ندیدنی
آوای التماس ز آواز زاغها
از درد خاطراتی نرفتنی

بادی که شیهه می کشد و خوش رقص کنان
از لابلای بوته ی خشکیده می رود
وآن ساقه ی شکسته شده زیر حجم برف
کم کم زیاد جنگل مستانه می رود

قندیلهای یخ زده از وحشت تگرگ
بربارش دوباره ی باران ثنا کنند
الماس گونه بیاویزد از درخت
خود را برای فصل طلایی فدا کنند

پاییز در کوچه باغِ یادها
با غربتی همیشگی و زرد رنگ
با خش خشی از عمق جان برگ
کم کم خرامان شودش بادرَنگ....

نیلوفر نیک نهاد

مردِ صیّاد که در کارِ خودش بود زرنگ

مردِ صیّاد که در کارِ خودش بود زرنگ
طوطیِ بانمکی از سفر آورد به چنگ
شادمان رفت و بزد میخ به دیوارِ دکان
بعد از آن کرد قفس را به دو میخ آویزان
روزی افتاد قفس، پیکر و دربش بِگُسست
نوکِ آن طوطیِ رنگینِ نگون‌بخت شکست
بر خَم و قوزِ نوکش،قوزِ دگر جولان داد
اضطرابی به تن و بر دلِ صیّاد افتاد
هیچکس مشتریِ طوطیِ وامانده نبود
چونکه منقارش از این سانحه ناقص شده ب
ود
مردِ صیّاد از این قصّه فرورفت به فکر
رفت و برداشت کمی برگه‌ی سنباده‌ی زبر
برگِ سنباده به دستان و به تکرارِ شدید
بر نوکِ طوطیِ بیچاره‌ی مصدوم کشید
حربه کاری شد و آن قوز ز منقار بِرُفت
شاد و خندان قفسش را به سرِ میخ نَهُفت
با خودش گفت چه خوب است که با این ترفند
نوکِ طوطی بشود صاف چو یک میخِ بلند
تا به این کار شود چهره‌ی او خاص و عجیب
پولِ خوبی زنم آنگاه از این حیله به جیب
طوطیانِ دگری رفت و ز بازار خرید
آمد و بر نوکشان برگه‌ی سنباده کشید
عاقبت کرد نوکِ تک تکِ آنها را راست
چونکه فارغ شد از آن، از سرِ جایش برخاست
هرکه رد می‌شد از آنجا به دو چشمش می‌دید
طوطیانی همه با صورت و منقارِ جدید
خنده می‌کرد بر آن طوطی و بر آن نوکِ صاف
می‌خریدش به زر و قیمتِ بسیار گزاف
مردِ صیّاد، از آن حیله بسی شد خشنود
زانکه از سکّه‌ی زر دخلِ دکان پُر شده بود
لیک از این غائله چون چند صباحی بِگُذشت
ناگهان بختِ خوشش رفت و ورقها برگشت
بهرِ نوشیدن و خوردن همه عاجز بودند
زین سبب جمله از این ضایعه کم‌کم مُردند
مردم از فاجعه چون یک به یک آگاه شدند
مرد را بهرِ شکایت ، بَرِ قاضی بردند
مردِ صیّاد چو آن واقعه را شرح بداد
قاضیش حُکم به جبرانِ خسارتها داد
پس به او گفت که ای مردکِ نادانِ خرفت
دیوِ آز و طمعت، عقلِ تو را دست گرفت
بس عجایب که بشر در کُره‌ی خاکی دید
عقلِ محدود کجا علّتِ آنرا فهمید ؟
آن خداوند که عالِم به همه اسرار است
آگه از حکمتِ پنهان شده در این کار است
برگِ سنباده به منقارِ یکی شد درمان
لیک شد آفتِ افراط ، بلای دگران
نوک تشنه چو جان باخته طوطیِ ظریف
زیرا که به خوردن نوکِ او بود ضعیف
هرچه از شکلِ خودش بیهُده گردد خارج
می‌شود از پِیِ آن درد و مصیبت رایج
بعد از این محکمه دیگر نکن افراط و بدان
اعتدال است که حاکم شده بر نظمِ جهان

سحرفهامی

در شعرم جای برخی جملات خالیست

در شعرم جای برخی جملات خالیست
به نصیحتِ قلم مختصر قصیده ایست
تا نخوانده رو بر نگردانند مخاطبانی
کاش حوصله افزون تر بود مجالانی
تا نویسم چند خط سروده ایی
هر چند نغمه هاست
و دور از نایاب کسانیست
که یکرنگ دارند امضائی ، در کتابِ انسانگی
چون حرفِ دلشان با زبان شان یکیست

حساب شان از همه متفاوت است خدایی
قصه سخنانش درگیرِ آدم ها قلابیست
سرتان را درد نیارم بیخودی
گفته دل غمین باشدُ بارانی
سؤالاتِ هم یکی یکی
در حیبت اندُ چو پوچ خالی
کسی هم نشناخته این چنین خلایقانی
شگردشان معمایست به خطاهایی
چرا که چو نقلُ نبات می خورند القاب خدایی
ما هروقت شنیدیم با خود گفتیم
نعوذُبالله بخشنده ایی کاش بخشایی
وقفه نیندازم افکار را مغشوش و اشتباهی
بگویم چه نمونه ها دگری
عنوان مثال، وعده سر خرمن دادند شعاری
فعلُ قافیه تفکیک کردن به بازی
در نقشه شان زمان خریدند حرفه ایی
تخریب شخصیت حالشان باشد ذاتی
هر خواننده ایی مهمان شان بود زمانی
می دید در آخر امضأی نامفهومی
چه نامیم به نظرتان چنین شخصیت هایی
چرا نیست در این دنیا محکمه خانه ایی
تا بر ملا شوند زات ها شطرنجی
وصفشان بی نهایت است به خطوطانی
ولی من ندارم دگر دفترِ خالی
دل سوختُ بسوزد از آنجایی
که چرا روزگار یکیست با آنها این چنینی
چه می چرخاند اوضاع شان را به خوبی
طاقت کم استُ. تمامی صبرم سرریز
جانم شد خسته توانی نیست به ستیز
جملاتی مدام آیند به زمزمه ایی
قلم پیش انداختم تا نویسدشان دلی
تکراریست. ولی وردِ زبانِ خسته دلانیست
که ای یا عجل لولیک الفرج
غیبتت طولانی تر از کبری نامیست
کاش خلاصه تر بود چشم انتظاری
لیکن بریده ایم از این همه بی تابی
امید مان قفل آمدن باشد تا بیایی
می دانیم بر پا سازی عدالت خانه ایی
که ناچاران را چاره شود حسابی
الهی آمین برحمتک یا ارحم الراحمین

پوران گشولی