کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

شبـــی آهســته رفتم تا به کویش

شبـــی آهســته رفتم تا به کویش
که بیــنــم مخفــیانه خـال رویش
ز در بـالـا که رفتــم بــهــر دیــدار
شدم مدهوش تا خوردم به بویش


شهریار عبدالعلی زاده

در طلوع شمس فام صبح در میانه های روز

در طلوع شمس فام صبح در میانه های روز
وقت عصر در غروب ارغوان
در زمان خوانشی ز یک خروس وقت صبح در سحر
زیر سایه در هوای گرم ظهر وقت شام سرد
آن زمان ماه در سپهر ماهتاب می‌شود
شستشوی صورتم به وقت صبح
من ز تو همیشه یاد می‌کنم
یاد تو روان در میان دست رود
در صدای پای آب که می‌گذشت سمت باغ
در نسیم صبحگاه آن زمان که می‌زند به صورتی

آن نسیم صبح هر زمان باد می‌شود
من ز تو همیشه یاد می‌کنم
در کنار منقلی بلال را برشته می‌کنم
زغال را نوشته می‌کنی
بلال گشته ام برشته‌ام به یاد تو
من به یاد تو که می‌رسم بلال لال می‌شوم
هر نوشته را کلام می‌کنم
من ز تو همیشه یاد می‌کنم
در وزیدنی ز باد جابجا کنان برگ‌ها
غنچه گل شود اگر ،شب که رنگ گیسوان شب عیان شود
روزها ز نور برق شمس
در زمان درد هر زمان گریه می‌کنم
در زمان مرگ، من ز تو همیشه یاد می‌کنم

ابراهیم خلیلیان

کو گل و کو غنچه های بی شمار

کو گل و کو غنچه های بی شمار
بلبلان خاموش هستند این بهار

یار شیرین را نبینم من دگر
دستی بود و بوسی بود و هم کنار

کو دل صاف و کجا آن آینه
پاک و بی زنگار و بی خاک و غبار

آن خردمندان روشن دل همه
گوشه گیری را نمودند اختیار

یا که بستند بار با دلهای تنگ
بوسه آخر زدند خاک دیار

سیاست
یاد دارم که در جوانی گفت
پیر مردی به طنز آن مغفور

در سیاست هر آنکسی افتاد
باید آماده سازد اول گور

زندگی را دهی و آخر کار
میشوی پیش مردمان منفور

اگر آن راه حاکمان بروی
زندگی راحت آوری مسرور

قدمی گر خلاف بر داری
گر نجاتت دهد خدای غفور

نیش زهری چشید آن انگشت
چون فرو شد به لانه ی رنبور

جعفر تهرانی

تنهایم نگذار

تنهایم نگذار
با این روزهای تکراری
با تن خسته
با این شب‌های بیداری
با این دست چروکیده
تو فصل‌های بارانی
چشم بگشا تا که برگیرم
نگاه بی‌پایان
از این غبار کهکشانی

از خط‌های ممتد خیابانی
قدم بردار و بیا
تو باش همان نقطه پایانی
همان آرامش از پس روزهای بحرانی

مهرداد درگاهی

صدایت میزنم هربار

صدایت میزنم هربار
بیا مادر هراسانم،
منم آن کودک تنها
مثال برگ پاییزی ، پریشانم
ز طوفان ها.
جوابم را ندادی تو
به جایت غم و اندوه شدند دایه...
وز پگاه تا شامگاه برایم مادری کردند.
به وقت خواب نغمه ی لالای آنها
مرا آرامشی بود.
وتو در خواب و رویا های من بودی.
در آغوشت چنان خوشحال بودم من
که ناگه از خودم پرسیدم این رویاست؟
معلق در هوای گرم آغوشت
پر بودم از شادی.
دم صبح ، بناگه غم صدایم زد...
بلند شو خواب دیگر بس.
جای مادرم هر روز،
اندوه چای تلخی را بدون قند
به دستم داد و غم ،غر غر کنان می‌گفت:
درون کوچه ی ظلمت به دنبال چه میکردی؟
شب و ظلمت دهانش باز چراغ صبح را بلعید.
غم خندید و اندوه قهقهه زد...
ومن حیرت زده افسوس را با چای نوشیدم.


معصومه داداش بهمنی