دلم تنگست مرا سوی یارم ببرید
در فراقش چندی گرفتارم ببرید
یا بگوئید که بیاید سوی یارش
گر نیامد که مرا سوی دارم ببرید
ظهیراحمد اوکتای
من شاخه ی زیتونم و سبزم
یک رنگ، رنگ اوج یکرنگی
اما قضا آن کرده با جانم
هر رهگذر بر من زند انگی
در زیر پای عابران شهر
هر لحظه برجسمم خورد سنگی
فریاد و آهم هست لالایی
بر روح من لی لی کند لنگی
من خسته از کوبیدن روحم
هر کس زند بر چهره ام چنگی
در کوچه های سرد پاییزی
در جادههای مرگ و دلتنگی
این خش خش من ز پاهاتان
از خس خس درد نفس تنگی
بر این تن بی روح رحم آرید
با مرده کی باشد سر جنگی
یا ایها الناس انتم الفقرا
صد وای تان از فقر فرهنگی
آتش گرفتم، سخت می سوزم
از سوز سردی های بی ننگی
روزی دوباره سبز خواهم شد
بخشم به تو زیتون و نارنگی
سید محمد رضا هاشمی
آناهیتا (الف)
...
و ناگاه
آن زیبای خوش اندام بلندبالا
آناهیتا، الههی آبها
برآمد از رود
از عظیمترین رود
که با تمام وجود
لبریز کند جهان را
از برکت آبها
از رویش و شکفتن
از ترانه و سرود
.......
آناهیتا (ب)
...
زیر گنبد کبود
در قصرهای باشکوه
بر فراز هر چشمه و رود
یا بر سیارهی ناهید
یا بر ارابهای با چهار اسب سفید
هر کجا که باشد
آبها در وجودش
به عشق میرسند
به زندگی
به گوهر وجود
زیرا که او
الههی آبهاست
تجسم اَردِویسورَناهید
که فرومیریزد از کوه
آن عظیمترین رود
شبنم حکیم هاشمی
مـــــرده ها را نوشـــدارو کی کنـــد درمان
گاو نــــــر را کی بیابی شیـــر یا پــــستان
وان زمان که نوشـــــــــدارو مرده احیا کرد
زنـــــده باشد پــــــسر تهمینه و دستـان
چو محــقق بشـــود ناممکـنـان شـــــاید
قــصه هجـــران ما هم بـــــرسد پــایــان
در نبودت سیل اشک از چشم من جاریست
اب شـــــور است علت خشکی نخلستــان
وان زمان که نوشــــدارو مــــرده احیا کرد
شور عشقت برود از استـــخوان و جــــان
نازنین فاطمه ولی