هرچه که سنگ است زدل دور کن
این دل غمدیده پر از نور کن
غم که به دل راه نیابد دگر
زندگیام را همه پرشور کن
درد و بلا از دل من دور ساز
عشق مرا از همه مستور کن
حال مرا به زِ سرود و نوید
غرقِ طرب، یکسره مسرور کن
دست دعا سوی تو برداشته
راه مرا از همه معمور کن
هرچه که باشد غم و اندوه و درد
از دل من، یکسره مهجور کن
روز و شبم با تو شود پر ز شوق
حال مرا غرقه در انگور کن
هر نفسی بر لب من ذکر تو
ذکر لبم را ز وفا جور کن
امیر عباس دستلان
منو به یه بوسه دعوت کن
باهام از عشق صحبت کن
منو با لبهای ِ قرمزت تر کن
با دستات موهامو معطر کن
منو با خودت سوار ِ قایق کن
قایقمو پر از شقایق کن
منو تشبیه به یک قو کن
فاصله تو یه تار مو کن
منو غرق ِ گلایل کن
دستاتو دور ِ تنم پل کن
منو با زنگ ِ صدات خواب کن
از بارون ِ عشق سیراب کن
آرمین محمدی آلمانی
درانتظاربوسه ام
ازافسونی چشمها
ولب های بی قرارت
سید حسن نبی پور
بغضی را که نمیتوان شعر کرد
چه باید کرد...
حسن کریمزاده اردکانی
پاییز است،
برگها در آغوش باد
رقص میکنند
و زمین،
چادر زرد و نارنجیاش را
به دوش میکشد.
آیینهای در دل جنگل
بازتابی از آسمان
که رنگهای دگرگون
را در خود میبیند،
چشمانش گم شده در افکار
و غمهای پنهان.
هر برگ،
داستانی از گذشته
و هر وزش نسیم،
نوای غمگینی
از یادهایی دور.
و من،
اینجا ایستادهام
در برابر این آیینه،
نگاه میکنم
به چهرهام،
که در این فصل زرد
چقدر غریب است.
پاییز،
با رنگهایش
آیینهای از زندگی
و مرگ،
و من،
در جستجوی خودم
در میان این رنگها
گم شدهام.
محمدرضا امیرخانی