ز تو گریزی نیست این برایم محال است محال
من بی تو غمگینم و با یادت میشوم خوشحال
با تو قلم زنده گردد با تو شعر طلوع میکند آری
بگذار که عشق در وجودم با تو بیدار بگردد بیدار
ز تو راه فراری نیست همه جا هستی آری همه جا
با تو غصهها آزاری ندارند و بیاثر میشوند غمها
من چگونه توانم خوابت را نبینم در تجسم رویاها؟
آنگاه که چشمانت در تفکراتم مدام میشوند تکرار
ز تو کجاها که نرفتم در خیالاتم تا لب مرز بوسیدنت
من در پی نشانهات هستم کنجکاوم برای فهمیدنت
به جایت بگیرم باران را شکوفهها را تنگ در آغوشم
شاید ندانی اما آسمانها بدانند دوستت دارم بسیار
ز تو دل پرواز کند مانند پرندهای که پر کشد در آسمان
من در خویش حبس گشتم با تو رها بگردم ز این زندان
بیا من با تو شور و شوق میگیرم پروانه میگردم آری
شاعر برای به وجد آمدن طبیعت خواهد و چشمان یار
ز تو عاشق بگردم اوج بگیرم تا لحظهٔ شکوه در معراج
روحم در آسمان جسمم نشسته بر زیر این درخت کاج
من در آن لحظه سراپا عاشق و سرخوش و مستانهام
گویی پادشاهی هستم نشسته بر تخت بر بلندای دربار
من عاشق شعرم و شعرها مرا میبرند با خویش
من برای هر واژه ز دل گریستهام در تنهایی خویش
خورشید و فلک همگی در کارند تا منم نان بخورم
پس من هم ز چشمانت شعر گویم تا نباشم بیکار
چه شیرینی چه خندانی چه زیبایی چه مهتابی
چه میشود که تو اینچنان پر طراوتی شادابی
میدرخشی همچو شبنم که بر آن بتابد آفتاب
تو آن گل سرخ معطری که اصلا ندارد هیچ خار
ز تو آرامش بگیرم مثل وقتی که تماشا میکنم باران
من تشنهٔ طبیعتم مرا به باغ چشمانت بگردان مهمان
تو درمانم میکنی با عطر خوشبوی آن گیسوانت آری
چشمانت طبیب حاذقند برای این قلب خسته و بیمار
در این جهان همه از سر شوق دلداری مستند
در پرتو عشق همه جانداران ز تاریکی رستند
من هم از ازل دیوانهٔ چشمان توام ای مهربان
آری از عشق دانستم جهان دگری باشد در کار
چه خوب است که هستی با توام در عالم شعر
من از پروردگارم سپاسگزارم برای نعمت شعر
اگر (او) نبود اگر شعر نبود اگر چشمانت نبود
آنگاه پیش از اینها خودم را کشیده بودم بر دار
محمد رضا ذبیحی دان
چگونه می دانی که آهسته راه میروم
یا که دل به دامت میدهم
چگونه می دانی که این نگاه آخر است
یا که شعرم به سطر آخر
علیرضا پورکریمی
دل من همچو دریایی ست موّاج و پر از طوفان
شنا گاهی در آن سخت است و گه آسان تر از آسان
دلم همچون سماوات است آبی،گه گهی تیره
گهی بی جان و گه گریان و گه گاهی شود غرّان
و یا چون یک دژ محکم که گه گاهی شود شاید
پس از یک ضربه ی آرام همچون خانه ای ویران
و یا چون جنگلی زیبا و پر وسعت که گه گاهی
شود تبدیل بر یک غرفه ی کوچک چو یک زندان
تمام این تحول ها پس از تو در دلم روشد
وگرنه بر چه علت داشتن این چون دلی حیران
امیرحسین باقری
هر لحظهٔ عمرم که بشد، آب ترم کرد
از شور و شباب و شعفم دورترم کرد
گفتم که روم گوشهٔ دنجی بنشینم
تنهایی و غربت ز صفا بیخبرم کرد
در خانهٔ کعبه شدهام هالهٔ نوری
برتافت به ظلمتکدهٔ دل، سحرم کرد
تا ریشه بزد در دل من مهر و وفایش
دریای محبت شدم و پر گهرم کرد
در معرکهٔ شهرِ پرآشوبِ بدیها
در آتش پر شعله مرا چوبِ ترم کرد
گفتم چه کنم حیلهٔ این اهرمنان را؟
مرغان حقیقت همه را همسفرم کرد
هر تازه گل عشق و صداقت به دعایی
جوشن به تنم شد، همه جا بیخطرم کرد
فروغ قاسمی
غم لحظه ای میان ِ دوشادیست ، بی غمم
درگیر غم شدید و من از شرّ غم کمم
بیهوده میکنید تلاش از فرار من
آغاز می کنم که حضوری مُسَلَمَم
دست از چه میکشی به کجا می بری پناه ؟
آتَش خجالتی شود از خیسیِ نَمم
من بی قراری ام .. به چه سو میکِشی قرار ؟
من میکُشم هر آنچه بخواهد به ماتَمم
مات تو می شوم که تو ماتم نمیشوی
طائی نمیرسد به سخاوت در حاتَمَم
عشقت نمی زند دگرم خنجری چرا ؟
تلخی نمیکنم تو اگر می زنی هَمَم
شیری که از غرور به آهو نظر نکرد ..
بنگر چگونه رام به آهوی ِ خویشَمَم
شاهین جوانی