دلم می خواهد ای یاران ببارم
چو چشمی تا سحرگاهان ببارم
چه می شد می توانستم اگرمن
به زنگار و غبار جان ببارم
در این پاییز دلگیر جدایی
ز دوری دل از جانان ببارم
به رسم هر شب آدینه امشب
همه با دیده گریان ببارم
دریغا باید ای یاران از این غم
مرا تا هست در تن جان ببارم
دلم خواهد که در این شوره زاران
به کام هر لب عطشان ببارم
بشوید تا مگر اشکم غم دل
بر آنم تا که چون باران ببارم
سید محمد رضاموسوی
صدمشکل راپدر درذهن خودپنهان کند
یک مشکل راپسردرچشم خودچندان کند
بروفق مراد هر که نیست این روزگار
روزگار روزی پدررا بر پسر پنهان کند
صدپسر بایک پدر آیینه مهرو وفاست
پدرباچندپسرگر ماند، دل خزان کند
سالها گرتجربه آرد پدر بهر پسر
جمع آرد آنچه را تقدیم این جولان کند
گرروزگاردست پسر را ازپدر جدا کند
پدر باصد دُعا ،مشکل ش جبران کند
چو پدر هرگز نزاید روزگار
روزسخت را پدر بامهرِ خود آسان کند
گر شجاع وبردباری خوانی در کتاب
آن شیر بابایِ توست ، که درمیدان کند
گر ببر وگُرگان جمع شوند بردورتو
آن شیر مرد میدان ،جنگ باگُرگان کند
گر عشق وصفا دیده ای درروزگار
تجربه آیدبکار که باعشق بازان کند
ای (ولی )دانی دعایش هم مهروهم شفاست
گردُعاخواهی،گو دُعابر ما و بر خِیران کند
ولی الله قلی زاده
می فشارد سینه ام را درد
می پرد مرغ خیالم پیگرد
می رود آن دورتر ها دور
احساسی یک طرف روشن یک طرف کور
شعری که دیگر قاصد نیست
سفر در جاده ای که دیگر منتظری در مقصد نیست
دلتنگم اما گیج و مشکوک
ساحلی از آدم پر اما متروک
یک نفر در این حوالی نیست
در کوره راه جنگل آن همسفر همیشگی نیست
وجودم با وجودی یکی نیست
سوز سرمای صدها زمستان می پکد در استخوانم
آهنگ خنده ای شیرین چون خوره افتاده به جانم
شب هایی که دیگر ماه ندارد
، روز هم در شب روانه ام
خاطراتی خوش
یک خاطر تلخ می دهد آزارم
باز آبان است و ویران ویرانم
چه شده است که دیگر نیست خود هم نمی دانم
کاش جای مغز
قلب مبتلا می شد
به نصیان
آلزایمر
مرگ خاطره ها
آدم ها
کامران پروانه
امشب بیا مهمان من تا عشق را احیا کنم
در بزم دل با شور چشمانت غزل نجوا کنم
از باده ی چشمان تو صد واژه می ریزد کنون
راز دل خود را شبی با خنده ات رسوا کنم
من ساقی چشمان تو در خیل مشتاقان ببین
گر ذره ای سهمم شود، شور و شعف برپا کنم
امشب ببین حال مرا رسوای عالم گشته ام
بر طبل بی عاری زنم، هنگامه ای حاشا کنم
جانم تویی، راهم تویی، آن جان جانانم تویی
این راه پـرخوف وخطر صد جان بی همتا کنم
میسوزم از هجر تو من تا مرهمی پیدا شود
بر اهل دل با صد نوا این عشق را معنا کنم
صدیقه جـُر
شب چله رسیده ماه دی نیز
زمستان آمده تودیع پاییز
شب چله شب شادی و شور است
شب برپایی جشن و سرور است
شب کرسی و دور هم نشستن
شب آجیل و تقّ و تق شکستن
شب مادربزرگ و قصههایش
آقا گرگه بزی و غصههایش
شب بابا بزرگ و دود قلیان
احادیث و روایات فراوان
شب گل گفتن و گلها شنیدن
گل امید را بر شاخه دیدن
شب سیب و انار و هندوانه
کلوچههای کدبانوی خانه
شب سبزی پلو ماهی فسنجان
بورانی نرگسی قیمه بادمجان
شب دیدار یاران قدیمی
شب لبخند و گپهای صمیمی
شب تا نیمه شب بیدار ماندن
کنار یار بی اغیار ماندن
شب شیرین و فرهاد و تغزل
به شعر دلکش حافظ تفأل
شب چله ولی بسیار سرد است
لباس ساکنان باغ زرد است
شب چله سیاهی در سفیدی است
شب جنگ اهورا با پلیدی است
شب چله شب میلاد درد است
شب مردان مرد و آه سرد است
شب مردی که از جور زمانه
ندارد روی رفتن سوی خانه
شب طفلی که دارد روی نیلی
ز دست اهل غفلت خورده سیلی
شب طفل یتیم بی پرستار
که باران کوخشان را کرده آوار
شب طفلی که نان شب ندارد
ز گرما بهرهای جز تب ندارد
شب چله شب مرگ امید است
شب پژمردن یاس سپید است
شب چله شبی زشت است و زیبا
به همیاری شود این شب مصفا
شب چله شود شیرین سراسر
بگیرد دست درویش ار توانگر
شب چله دهد پندی دل انگیز
زمستان آمده از خواب برخیز
علی اکبر نشوه