یکی بود یکی نبود بیش از یک و دوتا نبود
یک خدا بود و به غیبت صحبت از ملا نبود
میهنی لبریز نعمت بود و ایران نام داشت
لمس خوشبختی مهیا بود و در رویا نبود
سفره رنگین از هوس مرغ و مسما بود و بس
جز به خال هوش کسی دلواپس فردا نبود
خانه گرم عاشقی ،مجنون که بابا نام داشت
دلبری دیگر ،، رقیب همسرش لیلا نبود
مسجد و میخانه یا بیغوله های شهرنو
باز و فسق و مفسده اینگونه واویلا نبود
قصه ی حجب و حیا بود و مرام و معرفت
پرچم هر نا نجیبی اینچنین بالا نبود
دین و مذهب در دل و با هر تظاهر در تضاد
بین مُهر و تخت پیشانی چنین دعوا نبود
جای ملا روی منبر بود و سلطان تخت خود
دست دین باز و عزا هم بود و غم مانا نبود
تا که در خوابی به یغما برده شد هر آنچه بود
بی گمان بر خواب خرگوشی سزا اینها نبود
نسل ما قربانی و نسل به میدان آمده
پس بگیرد،آنچه را ما را در آن یارا نبود
عادل پورنادعلی
عشق را آیینه داری، شانه میخواهی چکار؟
دردلِ من خانه داری، خانه میخواهی چکار؟
چون که می آیم به سر هر دَم بسوی دامِ تو
دانه بهرِ صیدِ این دیوانه ، میخواهی چکار؟
جامِ لب هایت مرا بس، در شبِ یلدای عشق
در چنین بزمی دگر ، پیمانه میخواهی چکار؟
من که می سوزم به گردِ شمع عشقت بیدریغ
شاهدی دیگر بجز، پروانه میخواهی چکار؟
در رفاقت ، نا رفیقی با رفیقان رسم نیست
رَسمِ تو این است اگر، جانانه میخواهی چکار؟
قصه ها دارم من از رویای عشقت ، نازنین
تا که هستم غیر ازین، افسانه میخواهی چکار؟
گفته بودی تا نپرسم بعد از این از چون و چند
دلبرِ بی چون و چند و چانه ، میخواهی چکار؟
شعله را گفتند ، این لبخندِ تو از بهرِ چیست؟
گفت شمع داند، تو ای بیگانه میخواهی چکار؟
پژند محرر صفایی
بویِ تردیدِ تنهایی گرفته
تارِ نمورِ کنجِ اتاقم
چشم به راهِ پنجه ای ست پیر
برایِ نوازش،
تا پیلۀ تنهایی را پاره کند
مثلِ چشمانِ من که،
جرمِ مهجورِ جدایی گرفته
به پایِ رفته ای دیر
می خواهم
تنهایی اَم را بنوازم با تارِ نمور
می خواهد
تنهایی اَش نواخته شود
با ترانه ی جداییِ من،
قرابتِ غریبی ست
بینِ منِ صبور و تارِ نمور
غمِ جدایی را با تار،
داد می کشم
نَم و تنهایی را با من،
فریاد
دوست دارم انگشتانم
بر تنِ تارِ تنها برقصد
و تنِ تار
با غربتِ من بلرزد
می خواهم جدایی را
تا طلوع،
با تنهاییِ تار تمرین کنم
من صدایِ سکوتِ او باشم
او دعایِ قنوتِ من
من رهایِ او از نم
او رهایِ من از غم
من صدایِ او
او نوایِ من
امیر ابراهیم مقصودی فرد
قلبم
رهیده
و بطنی اکثریت که محدود نشده
اینک
منم و پنجره ای
رو به تو
به تو محرم شده سر ریزی شعر
من
شیعه ، تو سنت
علم و اعداد ، لطیفه
آینده ، فلسفه های خشک شده ی مفید
شبهای زمستانی کوک شده از برف
من شعاع ، تو قطر
کنار هم
دایره ای حجیم
تو فریبنده ، من مسحور
و با یک نگاه ، متقاعد ، و ساکت
میدانی
اجتماع جنس زخمت را به جنس لطیف کنارش
می سنجد
و سر و صدا موذی ترین شکل انقطاع است
ای لطیف نجیب
بنویس
مرا در محتوایت تا از ما
نامه ای هویدا گردد سراسر عشق و انصاف
چه خوش که با تو
به رشته ی تحریر در آمدم
فرهاد بیداری