کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

هــمه در آتــش دنـیا بـه تلاطـم راضـی

هــمه در آتــش دنـیا بـه تلاطـم راضـی
دل شــیدا نـشود کـم ز تبســّم راضی

دل‌من خسته‌ بشد بس‌که طلب‌ کرد تو را
همه شب کنـج بنـشینم به تجسم راضی

همه شیدای نگاهت، همه دیوانه ی تو
دلِ آفــت زده بر غـارتِ مـردم راضـی


به بیابان بروم ، یاد تو را دفن کنم
دل بی جان من و خوشه ی گندم راضی

امیرحسین صالحی

در غروبِ سَردِ این دریا،

در غروبِ سَردِ این دریا،
باز باران می‌بارَد.
من به یادِ تو اینجا،
دل به غُصه می‌سِپارَم.

با عُبورِ بی‌صدایَت،
چشمِ من باران شد.
در هوایِ خالی از تو،
خنده‌ها چو ،حِرمان شد.

تو که رفتی، ماه، گُم شد،
در سکوتِ شب، فریاد.
عشقِ بی‌پَناهِ من، حالا
سَرنوشت و عشق، بر باد.

جایِ تو خالی،
عکسِ تو اینجاست،
بویِ عطرِ موهات هم
،توو، نسیم عشق ،پیداست

توو خیالَم ، تو، بارونی
من و بارون ، دلم ، تنهاست.
تو، یه عشقی، تو، یک دریا
من و دلتنگی و صحرا

تو،که نیستی ،دلم ،غمگین
تو، که نیستی ،چه دل،تنهاست
توو خیالَم، تو، بارونی
دِلی تنها ،تا صبح ،اینجاست

رفتی و برایِ من
لحظه‌ها شده تکراری.
روزگارِ بی‌تو بودن
درد و غم و بیداری.

تو که رفتی، ماه گُم شد
در میانِ یک دریا،
عشقِ بی‌پناهِ من ، تنها
توو و بارون. ،من و صحرا

بغض و غم و دلُ، بارون
قلب من ،شد، پُرِ درد
در سکوتِ شب، پُر ،شد،
گریه‌هایِ یک مرد...

باز هم دل، چه ،بی‌قرارِت شد
اشک‌ها که می‌افتاد.
در میانِ خاطرات و بارون
دل، به یادِ تو افتاد

منتظر ،تا دلِ صبح،
عکسِ تو را، می‌دیدم.
آن نگاهِ آخَرَت،را
با نگاهِ عشق ،بوسیدم.

تو که رفتی،عشق.. ،گُم شد
شد، سکوت ...،این خانه
یه دلِ عاشق ،شد ....تنها
یک عشق ، شد آواره

بی تو ،روزها ،پُرِ حسرت
یه دلی که ،دیوانه
آن صدا و خنده‌ها،...بارون
همه شد ، ......یک افسانه

مانده‌ام تهِ ، یه جاده‌
مانده ام ، من،..... تنها
مانده ام.... تا خودِ ،صبح
من ،کنار، این ،....دریا

کاش غروب کنه خورشید.
من و یک عشقِ بی پایان
من و تو ،کنارِ این ساحل
تا ،طلوع، عشق....،پایان

تو که رفتی، ماه گُم شد،
در سکوتِ شب، فریاد.
عشقِ بی‌پناهِ من، حالا
سرنوشت و عشق، بر باد.

جایِ تو خالی،
عکسِ تو اینجاست،
بویِ عطرِ موهات هم
،توو، نسیم عشق ،پیداست

محمد ابراهیم امینی سرابی

دریا شده ام وسعت دریایم نیست

دریا شده ام وسعت دریایم نیست
لبریز دویدن شده ام پایم نیست
مابین شدن یا نشدن افتادم
چون مرغ مهاجر شده ام جایم نیست


ابوالفضل زارعی

در دشتِ عریانِ خیال ، تنْ خسته یِ دیدارِ توست

در دشتِ عریانِ خیال ، تنْ خسته یِ دیدارِ توست
شعرِ سیه آهویْ چشم ، ای ترکمن بانویِ یاس
با شالِ سبزِ گیسویت در بارگاهِ شاعران
پیمانِ ماندن بسته است بر دامنِ بارانِ یاس
در پیچ و تابِ گیسویِ روحِ نوازشِ نیاز
دلداده یِ حیران هنوز بر اسبِ ترکمانِ شب
رنگی ز نامِ تو گرفت ، جهانِ بی رنگِ خیال
سبزآبیِ چشمانِ تو ، سرمه کشید از روحِ شب

با یک نگاه ، زندانیِ آغوشِ سبزِ تو شدم
بر شالِ جنگلْ رنگ تو ، مصلوبِ زیبایی شدم
چیزی نگو ، دستانِ من ، محتاجِ لمسِ مویِ توست
با یک سرابِ فاصله از مویِ تو محرم شدم
پایان شعرْ گیسویِ توست ، آغوشِ بی مهرت کجاست
بویِ بهار نارنج و رقص در دامانِ باران کجاست
بر زخمه هایِ سرکشِ نیایشِ لبهایِ تو
مانترایِ موعودِ خیال ، دلداده یِ سرکش کجاست
ترسید چشمانت ولی آغوش پناهم کرده است
ای ساره صحرا مویِ تو با قلبِ من چه کرده است
افسار نیست ، نامش دل است ، با او مدارا کن کمی
گاهی پناهی از هوس ، با شعرِ من چه کرده است

نیما ولی زاده

مانده ای در خاطرات و دیده غوغا می کند

مانده ای در خاطرات و دیده غوغا می کند
هق هقی بغضی درون سینه رسوا می کند
مانده ای در خاطرات و خنده های تو هنوز
بر لبی می جوشد و آن را هویدا می کند

پیروز پورهادی