کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

ای کاش که خوانده بوده‌ام معماری

ای کاش که خوانده بوده‌ام معماری
در رنج نبودم و چنین بیماری

شاید که نمی‌شدم ولی شاعر ، من
این حسرت من هست و دلیل زاری

احسان آریاپور

شب‌های هجران

شب‌های هجران
بسی غم انگیز و طولانیست
به وسعت قلبی که
بی رحمانه رخصت دلباختگی‌ات را نداده بود
یا به گفته ات:
حتی حس دلدادگی‌ات را کشته بود
رنگ خنثی ای از سکوت
بر آسمانم نقش بسته است
گویا ماهتاب هم از پیمان غرورم دل کنده است
گره زده دستانش را به تو

گوش سپاری می‌کند ضرب آهنگ قلب گریانت را
اما ای بی‌خبر ...
فلک مجالمان نداد
که تو را از تنگنای خود رهاییدم
به خاطر می‌آورم
آن دم که کنارم آسوده بودی
و من حتی دریغ کردم
تجربه شیرین سرسپردگی را
و خیال بی‌خیالی را
همان لحظه شنیدم
صدای شکستن قلبم
نوایی بی‌اختیار می‌داد فغان
چرا خاموشی ؟
بازگو کن...
صدای اضطرابم را
حسرت بوسه‌ای بر زخم‌هایم،
و
علاقه ی بی‌ انتهایم را
ای بی خبر...
کِی می‌آیی ؟
تا سختی انتظار بر سایه اخم هایم را ببینی
بوی سرد دلتنگی بر اشعارم ،
و
نجوای بی صدای قلبم را بشنوی
به گونه ای درمانده ام کرده است
که اکنون...
لمس می‌کنند انگشتانم
قطرات سرد اشک‌هایی که
بریده‌اند پیوندشان را با چشمان منتظرم
گویا می‌خواهند سیلی به پا کنند
بر جاده ای که...
نتوانی قدمی دورتر روی...

شیرین هوشنگی

شدی چون شمع سوزانی مرا پروانه ات کردی

شدی چون شمع سوزانی مرا پروانه ات کردی
نمودی سحر جادویم چنان افسانه ات کردی

تو گشتی کعبه ام سویت عبادتها نمودم من
ر بودی دینِ ایمانم در آن بتخانه ات کردی

هزاران عشوه بنمودی مراکردی تو شیدایت
چودیدی گشته ام مجنون مراویرانه ات کردی


نمودی منع ماازشهد شیرین کز دو لب هایت
خُمار آلوده را محتاج یک پیمانه ات کردی

ز بس رنجانده ای ما را تو ای نامهربان از جور
ز عشقت عاقبت ما را چنین دیوانه ات کردی

تو با آن غمزه هایت برده ای دل را ز ما آخر
مرامفتونِ آن چشمانِ چون مستانه ات کردی

نبردم لذّتی من در جهان از همدمی با تو
مرا ناکام بر عشقت تو با رندانه ات کردی

نکردی بهر ما در عمر خود جز بی وفا یی ها
(خزان) راعاقبت راهی به آن میخانه ات کردی

علی اصغر تقی پور تمیجانی

مالک نهفته هایم

مالک نهفته هایم

نیستی چها که بیقرارم

ربوده ایی جان از قدم هایم

خاموش کردی فانوس رویاهایم

تاریک کردی کلبه خاطراتم

گرفتی قدرت از زبانم

چرا نداری دگر باورم

می دانی چه بردی به حالم

چو یعقوب بی یوسف
به کنعانم

چو گم گشته ها جویا نامِتم

بقدری در این انتظار نشینم

تا بیایی روزی آرامش جانم


پوران گشولی