آن که خونش را ز تن اهدا کند
جان شیرین بر کسی ابقا کند
گفته ایزد ؛ ذرَّهُُ خیرََ یَرَه
در قیامت وعده اش اجرا کند
کاظم بیدگلی گازار
برگ ریزان شد، نیامد، با زمستان می رسد
طلعتِ خورشیدِ رویش، شامگاهان می رسد
از سرشک و گریه ها این قلب ویران شد ، ولی
عطرِ شوقِ خاکِ تشنه، وقتِ باران می رسد
برگ ریزان: پاییز ، طلعت:طلوع کردن ، سرشک: اشک ،
محراب علیدوست
شبم غمگین ، لبم غمگین، تمام تاب و تبم غمگین
دلم غمگین،منزلم غمگین،دعای زیر لبم غمگین
پناهم غم، غصه ها ماتم، خبر داری تو از آهم
فضا غمبار، همه بیمار، و شور و کب کبم غمگین
رحمت حسینی
به سفر رفت چرا .
ندانم به کجا .
غم عالم به دلم ماند چرا ؟
حسرت نبودنش ، در دلم شد غوغا .
در سحر گاه عروجش لب غمخار کجا .
آشنایی که به خواب آلوده.
سرد شد .هم بدنش .هم سخنش .
زنگ زد ،خاطره ها .
سنگ زد بر دل ما .
گره بودن او باز نشد .
سخن آمدنش زچه آغاز نشد .
با لبی پر خنده .
و نگاهی به گویائی صبح .
که به رفته شب میخنده .
آمدن، دیدن ، بودن .
اشک از چشم ستردن .
قافله سوی مزار .
زندگی در حال گذار .
که به خواب رفته امروز .
به دیروز بیدار .
احمدرضاآزاد
از کجا قند لبت تامین است....
که خیالش...
که خیالش....اینقَدَر شیرین است.....
سارا سلامی