ان نگاهی که کشیدی به رد تلخی و کال
از دیده درامد که ببینم ز لبت یاور خال
از مسیری که چکید خال لبت شیریِ راه
تنگ راهی که گذرگاه نشد،مسلخ امالِ محال
ناوکی داشت و کمانی، زهی مرد افکن
ان کماندار چنین بدر کشد مقصد پبکان ز خیال
انقدر چشم خمارتو لهیب اش سوزاند
تا سیاهی، دل و، تاریک نگردم چو زغال
هیچ فرصت ندارم که به صدق ات گیرم
از همه عمر پویا فقط مانده دو سال
پویا شارقی
تو معبودیو من خدایی پرستم
تو لات و مناتی منم بت پرستم
تو روحم تو جونم تو قلبم تو کعبم
به دور تو گشتم به تو سجده کردم
تو ناقوسی و من کلیسا نشینم
توعیسایی و من مسیحی ترینم
تو شمسم تو جانم تو جان و جهانم
که رسوای شهرم تو نام و نشانم
تو تورات موسی کلیمی من هستم
تَنَخِ یهودی یهودا پرستم
تو نوری تو روشا من آزاد و مستم
تو زردهَشت،اهورا که مزداپرستم
باران جعفری
درکوره ی عشق باید فولاد شوی ای دل
در عشق اگر خواهی استاد شوی ای دل
تا کی تو چنین لب را بسته ز سخن داری؟
باید همه تن از عشق، فریاد شوی ای دل
از زاده ی ذهن خود بایست که بگریزی
با ذاتِ یقین بایست همزاد شوی ای دل
با بال و پر بسته پرواز میسر نیست
باید که ز بند خویش آزاد شوی ای دل
در جمع جهان شادان گردی تو زمانیکه
از شادی غیر از خود دلشاد شوی ای دل
ویران و خراب باید از پای شوی تا سر
خواهی که اگر از عشق آباد شوی ای دل
دلداده به شیرین را از عشق چه میپرسی
از عشق بپرس آن تا، فرهاد شود ای دل
در مجلس عشق جایی از بهر تمنا نیست
خواهی تو در آنجا گر داماد شوی ای دل
هرگاه چو افتادی چون صید به دام عشق
آنگاه تو هم در عشق، صیاد شوی ای دل
طوطی سخن را قند در کام ز عشق آمد
با قندی چنین در عشق قناد شوی ای دل
این عادت نیکو را جایی ز ملامت نیست
بر عشق اگر چون من معتاد شوی ای دل
شعله سخنی زیبا با شمع وجودم گفت
باید که به جانِ خود جلاد شوی ای دل
پژند محرر صفایی
خدایا من گهی غم دارم انگار
گهی رویای در هم دارم انگار
خدایا من گهی بی تاب تابم
گهی در آسمان گه، در سرابم
خدایا من عاشق بی تاب تابم
خدایا در گناهم یا ثوابم
خدایا در بهشتم، یا که خوابم
خدایا حکمتت شکر ، در جوابم
فرح توانا مهربانی