کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

لحظه ی حادثه توانش رفت

لحظه ی حادثه توانش رفت
مادرم خنده از دهانش رفت

در هجومی که اتفاق افتاد
بند بند قد کمانش رفت

در که آتش گرفت مادر سوخت
در که آتش گرفت جانش رفت

خنده می‌کرد قنفذ و می‌گفت

ضربه تا مغز استخوانش رفت

نیما نجاری

آتش افروزان ِ مه رو ، زآنچه با ما می کنند

آتش افروزان ِ مه رو ، زآنچه با ما می کنند
آگه اند اما سر اندر ، برف حاشا می کنند

زاهدا سجاده وا نِه ، واعظا دیگر خموش
کاین جماعت با نگاهی ، صد معما می کنند

بلبلان از کار خویش و باغ هستی فارغند
تا گره را غنچگان ، از کار خود وا می کنند

ذکر ِ ما یکسر قضا شد ، اجتهاد از سر برفت
بس که این مجموعه کفرم را ، تقلا می کنند

باقیا کردار ایشان ، با چو من افسانه نیست
قصد ِ دین ِ شیخ ِ صنعان ، همچو ترسا می کنند.

داود احمدی-باقی

طالب شدی با دل رسی بر وادیِ اهلِ صفا

طالب شدی با دل رسی بر وادیِ اهلِ صفا
بر طیِ مَروه دل ببند با عهد میان آید وفا
در سیرِ مافوقِ زمین طیری تمامِ سرزمین
افسارگسیخته کی شود جز طایرِ سِیرِ هوا
در من مشو درگیرِ من درگیریِ من نارواست
جز رنجِ بی حد نیست دلا گر طالبی دار الشفا
ما غالب آید بر مَنم با ما تعهد کن گرام
گرما و سرما توأمند یک لایقِ ارباب ما
از آنچه گردید دِینِ تو از آن بپرسند نی دگر

فردا نپرسند پس چه شد فردایِ بی آمال ما
امروز غنیمت دادن و دیروز را نظر کن درگذر
نانیکو امروز ناروا قِسمِ نکویَش سهمِ ما
ای عاشقانِ مهِ نشان امروز مائیم و شما
فردا چه دانیم طی شود آمال بی پایانِ ما
افتاده در گند آبه را ناجی نگردد دست و پا
دیروز نیازش بود کند مشقِ مهارت در شنا
گر سیل ،عالم پر شود چون دورهِ نوحِ نبی
مرغان ندارند هیچ غمی کی غم سِزَد مرغ هوا
لب خند زنانم می بری اما نمی گویی کجا
مقبول دل افتاد ببر من با تو گشتم آشنا
در کوی ما من نیست دگر محبوبهِ والا نشان
اربابِ ما شد بودِ ما دُرّ است یقیناً سودِ ما
ای باغبانِ باغ ما با ما چه نیک آراسته ای
حافظ شود قربانِ تو ای باغبان نیکِ ما

حافظ کریمی

آبستن حرص و طمع از بخل وحسادت شده ای

آبستن حرص و طمع از بخل وحسادت شده ای

بس که بر نفْس حقیر ملتمس و خوار شدی


امیرعلی مهدی پور

باورم بود که سال ها ندیدنت عادت شده

باورم بود که سال ها ندیدنت عادت شده
دیدمت از دور، غمم دریا شده
زندگی جولانگه حسرت هاست
رسم عاشق کشی عادت دنیا شده
نه دگر نام و نشان هیچ نخواهم هرگز
لذت عشق تمام من مجنون و تنها شده
آنکه در حسرت نام و نشان بود ندانست هرگز
نام و نشان در حسرت عشق، شیدا شده
فاصله گرچه میان من و تو هیچ بُوَد

حس نومیدی وصل باز هویدا شده
همه گویند که خالق ز ازل تنها بود
دل من در تنهایی همتای خدا شده
سائلیِ عشق فقط عادت انسان ها نیست
از پس خلقت انسان عشق تمنا شده
درد و حسرت ز ازل تا به ابد با ما هست
زانکه خالق به ندای من و تو ساکن دل ها شده
حسرت عشق حبیب دل تنهایم شد
اینکه عشق علت خلق بود؟ معما شده

رضا حقی