... مردی نمی مرد اگر،
شاید سهم من از درد،
چند مرد کمتر بود و
بیدردی ام نیز از نامرد،
چند راس مرفه بیشتر؛
محمد ترکمان
امروز گذشته ام را بر آب زدند
فردا با خاطره ها عکسم بر قاب زدند
گفتند و برفتند پیشنیان از برِ ما
آینده چو آمدندهمه را خواب زدند
عبدالمجید پرهیز کار
در خیالات خودم
به وقت دلتنگی اشکی
به وقت شادی لبخندی
به شوق دیدار ذوقی
از دل گذراندی لذت دارد
مستی این است
نه یک پیک شراب
دستی گرفتی از ناتوانی
جوانی فرستادی در آشیانی
تیمار کردی یتیمی بینوایی
مالامال از یاری ،از غمخواری
مستی این است
نه یک جام شراب
قطره اشکی بچکد از گوشه چشم
ننشیند به دلی خوشه خشم
سکران این است
آزار ندادی کسی را
نرنجاندی دلی را
بریزی در دل شراب مهربانی
بخندی بی بهانه ناگهانی
خنده بر لب نشاندن
مستی این است
بخندانیم آنان را
که بیش از نان محتاج لبخندند
آنها که نگران فردای فرزندند
در خیالات خودم
مستی این است
سبویی پر از خوبیها
برسانی به وصال چشم به راهان را
ویکتور هوگو باشی بینوایان را
درخیالات خودت
مالا مال از یاری ،ازغمخواری
مستی این است
ابراهیم خلیلیان
سکوتی تلخ تر از قهوه ی ترک و قجر داری
غرورت خنجر کین است، ما را خون جگر داری
تو زندانی به نام عشق را در من بنا کردی
از این زندان بی پایان من آیا خبر داری
علی کسرائی
برای صرف زندگی زبانمان گرفته بود
تُپُقزدیم و خطبهخط،حیاتمان مرور شد
غزال زخمخوردهای به نام عشق، نیمهجان
رمید و از کرانههای اشتیاق، دور شد
نه شانهای که گم شود در آن، سرِ کلافگی
نه سایهای که آفتاب تند را سپر شود
درونمان نهالهای نورخوان، جوانه زد
که راویِ روایتِ بلندمان تبر شود
جواهرِ وجودمان غبارپوشِ سالها
چهارچوب حبس را بدن خطاب کردهایم
به رغم رودوارگی، به احترام زندگی
حصار تنگِ برکه را وطن خطاب کردهایم
پناهمان به غیر خود نبوده وقت خستگی
فدائیانِ والیِ ولایتِ دلِ خودیم
نشسته در کمین اگر، سیاهچالهی زمان
ستارههای روشنِ حکایتِ دلِ خودیم
شکوهِ آخرین قدم، نشد نصیبِ پایمان
همیشه بدترین زمان، توانمان تمام شد
چه ساده بر دوراهیِ مسیرِ قله، گم شدیم
برای فتح انتها، زمانمان تمام شد
به شعله می زنیم دل، به شوق لمس آسمان
صعودِ عودناکِمان به یُمنِ دود کردن است
گداختیم و نزد ما، مشام خلق تازه شد
که راز ِحالِ خوبمان به وانمود کردن است...
غزل آرامش